زبان

زبان (52)

  سرانجام، در پی رایزنی‌هایی که دربارۀ آن چیز چندانی نمی‌دانیم، در هفته‌های اخیر، وزارت علوم و فناوری برنامۀ آموزش زبان «ترکی آذری» را به دانشگاه‌های سه استانی که ساکنان آن‌ها به این زبان تکم می‌کنند، اعلام کرد. این برنامه، تا جایی که من می‌توانم بفهمم، از دیدگاه زبان ملّی و فرهنگ ایرانی، به شرحی که خواهم گفت، کمابیش با فاجعه پهلو می‌زند.

 به لحاظ نظری، وزارت علوم باید متولی حفظ و ترویج زبان و فرهنگ کشوری باشد که آن وزارت‌خانه بخشی از حکومت آن است. در این دهۀ اخیر که شعار «بومی سازی» علم در این سرزمین خواب از چشم دانشمندانی که بسیاری از آنان حتی زبان ملّی را درست نمی‌توانند بنویسند ربوده است، من، به عنوان یکی علاقه‌مندان به این بحث، پیوسته، چشم به این قطار، «که سیاست می‌برد و چه خالی می‌رفت»، دوخته بودم که راهی کدام «ترکستانی» است و اینک با شگفتی بسیار می‌شنوم که برابر اطلاعی‌رسانی وزارت علوم گویا قطار به ایستگاه «دده قورقود» در قزاقستان رسیده است!

من، با دنبال کردن بحث‌هایی دربارۀ «بومی سازی»، و البته بحث‌های حاشیه‌ای آن‌ بحث یکسره بی‌معنا که به امری حیثیتی تبدیل شده، فکر کرده بودم که آن‌چه در این بحث کم داریم مقاله و‌ انشاء نویس دربارۀ «بومی سازی» نیست، بلکه قطب‌نمایی است تا متولیان «بومی سازی»، از همان آغاز، برای اتلاف منابع و امکانات کشور، مردم سه استان را روانۀ «ترکستانِ» قزاقستان نکنند. اینکه متولیان وزارت علوم کشوری مانند ایران ندانند که راه‌یابی در علوم و فرهنگ نیازمند قطب‌نمایی است تا مبادا آن راهی که می‌روند به ایستگاه «دده قورقود» ختم نشود خود یکی از عجایب زمانۀ عسرت در تاریخ فرهنگ کشور است، اما اینکه معاون همان وزارت خانه اعلام کند که «ایجاد این رشته‌ها در راستای سیاست‌های دولت تدبیر و امید و مبنی بر توجه به فرهنگ‌ها و اقوام مختلف است»، خواننده و شنوندۀ این بیاناتِ داهیانه را دستخوش «حیرت اندر حیرت» می‌کند. برای من اهمیتی ندارد که دولت «تدبیر و امید» با چنین برنامه‌ای تیشه به ریشۀ خود بزند؛ آن‌چه برای من  و ما مهم است این است که چرا دولتِ «تدبیر» در امرِ خیرِ «توجه به فرهنگ‌ها و اقوام» از «ما»ها مردم آذربایجان مایه می‌گذارد!؟

به این نکتۀ اخیر پائین‌تر خواهم برگشت، اما از باب اطلاع رسانی دربارۀ مرتبۀ خیالبافی آن معاونت محترم عبارت او را در ادامۀ مطلبی که از او نقل کردم می‌آورم که فرموده‌اند : «بستر جذب دانشجویان خارجی علاقه‌مند به تحصیل در رشتۀ زبان و ادبیات آذری نیز آماده شده است و ...» آیا آن معاون وزارت علوم کشور ایران به راستی گمان می‌کند که دانشجویان خارجی پشت مرزهای ایران صف کشیده‌اند و منتظر هستند وزارت متبوع او، که حتیٰ توانایی آموختن زبان ملّی به استادان دانشگاه‌های کشور را ندارد، بستر آشنایی آنان با «دده قورقود» از قزاقستان، «کتیبه‌های اورخون و کول تکین» از مغولستان، مثنوی «قوتا دقو بیلیق» قیرقیزستان و ... را فراهم کند؟ پرسش من این است که اگر آن وزارت‌خانه چنین امکاناتی دارد چرا در دهه‌های گذشته این همه به بسته شدن کرسی زبان و ادب فارسی در کشورهای راقیه بی‌اعتناء بوده است؟

اگر آقای معاون وزیر اجازۀ توصیه‌ای به من دهد به او پیشنهاد می‌کنم که به عنوان نمایندۀ وزارت علوم دستور دهد در راستای این بستر سازی‌های داهیانه امتحان املایی از استادانی که قرار است «بومی سازی» کنند بگیرد تا بداند که در نهادهای آموزشی و پژوهشی تابع آن وزارتخانه، علم به چه مرتبه‌ای ارتقاء پیدا کرده است! وانگهی، همین چند عنوانی را که قرار است در دانشگاه‌های استان‌های آذربایجان تدریس شود به دست خبرنگاری بدهند تا از مردم کوچه و بازار شهرهای همین استان‌ها بخواهند آن عنوان‌ها تلفظ کنند!

 راستی دولت تدبیر و امید با چه رویی می‌خواهد به مردم آذربایجان، که سده‌ها در قهوه‌خانه‌های شهرهای خود گوش به نقالی داستان‌های شاهنامه سپرده‌اند، اعلام که از این پس افسانه‌های «دده قورقود» جای داستان‌های رستم و سهراب را گرفته است. اگر چنین تدبیرها در راستای «بازگشت به خویشتن»ها و «آن‌چه خود داشت»هاست، متولیان باید بدانند که این اجبار به تغییر هویت مردم آذربایجان عین از خود بیگانه ساختن آنان است، زیرا مردمی که هزار سال شاهنامه، دیوان حافظ و گلستان سعدی خوانده‌اند به آسانی به این جعل هویت برای خود تن در نخواهند داد و از این «تدبیرِ» داهیانۀ دولت جز «ناامیدی» از تدبیرهای او حاصل نخواهد شد! وانگهی، اگر، چنان‌که برخی از رندان بر آنند، دولت «تدبیر و امید» دنبال جمع‌آوری رأی مردم این مناطق است، سخت در اشتباه است و می‌تواند امیدوار باشد که، اگر امکان اطلاع رسانی دربارۀ این توهینی که با این جعل تاریخ و سابقۀ زبانی به مردم آذربایجان می‌شود وجود داشته باشد، شکست او در این استان‌ها حتمی است!

اطلاعات اندکی که دربارۀ سابقۀ این «سیاست‌های دولت تدبیر و امید مبنی بر توجه به فرهنگ‌ها و اقوام مختلف» از وزارت علوم به بیرون درز کرده، حاکی از این است که طرح اصلی در اوایل دهۀ هشتاد و اواخر وزارت دکتر معین در سال 1382 تهیه شده و با توجه به ملاحظات سیاسی ابلاغ آن به دانشگاه‌ها به تعویق افتاده بود. گفته می‌شود این بار نیز دولت با همان ملاحظات به وزارت علوم دستور داده چنین طرحی را تهیه کند و وزارت علوم نیز همان طرح قبلی را به جریان انداخته و به گفتۀ دستیار ویژۀ رئیس جمهور به عنوان «قدمی در جهت تقویت وحدت ملّی» به دانشگاه‌ها ابلاغ کرده است. درست نمی‌دانیم که چه کسی ––‌ یا کسانی ––‌ آن برنامه را تنظیم کرده بوده‌اند و چرا در سیزده سال گذشته از اجرای آن صرف نظر شده است، اما آن‌چه می‌توان بر مبنای اجرای عجولانه و بدون کارشناسی برنامۀ سیزده سال پیش حدس زد ––‌ در حالی‌که به گفتۀ یکی از مسئولان همان وزارت‌خانه هر برنامه‌ای که بیش از ده سال از تصویب آن گذشته باشد باید مورد بازبینی قرار گیرد ––‌ همان نظر رندان است که ابلاغ چنین برنامه‌ای با این فوریت را استفادۀ تبلیغاتی از آن می‌دانند. اگر چنین باشد، من نظر متولیان این استفادۀ ابزاری را به دو نکتۀ مهم در «عمل دولت» به شرح زیر جلب می‌کنم :

دربارۀ نخستین نکته دولتیان ما چیزی نمی‌توانند بدانند و عذرشان نیز موجّه است، اما دربارۀ نکتۀ دوم نمی‌توانند هیچ ندانند، حتیٰ اگر دریافت آنان از سطح نازل غریزه فراتر نرود. نخستین نکته به جایگاه زبان در کشور مربوط می‌شود. از دیدگاه تاریخ زبان، ایران، به خلاف بسیاری از دیگر کشورها، تاریخ متمایزی دارد. زبان فارسی، به عنوان زبان «ملّی» همۀ مردم ایران بزرگ، سابقه‌ای طولانی دارد. این زبان مهم‌ترین سند تداوم تاریخ و تاریخ فرهنگ ایران است. ایران تنها کشور مهمی است که مردم آن با حفظ زبان فارسی، به خلاف دیگر کشورهای بسیار دیگری که عرب شدند، ایرانی ماندند. این وضع خلاف‌آمدِ تاریخ ایران پیامدهای مهمی دارد که برنامه‌نویسان وزارت علوم، فرهنگ و آموزش و پرورش نمی‌توانند در بی‌اعتنایی به آن برای نظام آموزش و آموزش عالی کشور برنامه «صادر کنند». فارسی جدید، زبانی که از چهارده سده پیش تنها زبان ملّی کشور بوده است –مانند فارسی میانه و نیز دیگر زبان‌های باستانی ایران - از آغاز دورۀ اسلامی، تنها زبان علمی و معیار ایران بزرگ بوده است و تا اطلاع ثانوی همچنان هست. این زبان شالودۀ ملّیت و تشخص همۀ ایرانیان نیز هست، یعنی اگر زبان فارسی نمی‌بود، ایران، مانند کشورهایی مانند هندوستان، پاکستان کنونی، آفریقا و ... که زبان‌های عامۀ مردم آن‌ها نتوانسته‌اند یک زبان معیار ملّی ایجاد کنند، ناچار می‌بایست به یکی از زبان‌های معیار دیگر ––‌ که در دورۀ اسلامی عربی در صدر آن‌ها قرار داشت ––‌ سخن می‌گفت. دلیل اینکه ایران، در همین دورۀ اسلامی، به رغم زبان‌های بسیار دیگری که مردمان آن در دوره‌های مختلف به آن زبان‌ها تکلم می‌کرده‌اند،  تنها یک زبان ملّی پیدا کرده جز این نیست که تنها همین زبان زبان دانش و فرهنگ و نیز زبان معیار بوده است و می‌توانسته چنین زبانی باشد. این امر، به خلاف تبلیغات هواداران ایدئولوژی‌های پان...های کنونی ربطی به سلطه و استعمار ندارد، بلکه تاریخی دارد که ایدئولوژی‌های آنان مانع از آن است که بدانند. زبان فارسی، مانند همۀ زبان‌های ملّی دیگر، افزون بر زبان فرهنگ و دانش، زبان قدرت سیاسی نیز هست. از آغاز دورۀ اسلامی، زبان فارسیِ دری زبانِ دربار، مکان قدرت، بوده است و از زمانی که یعقوب لیث خطاب به شاعر عربی‌گوی گفت : «چیزی که من اندر نیابم چرا باید گفت؟»، از طاهریان و سامانیان تا غلام ترکی مانند محمود غزنوی و سلجوقیان و شاه اسماعیل و ... زبان فارسی زبان قدرت سیاسی برای حفظ وحدت سرزمینی ایران بوده است. تردیدی نیست که سلطان محمود بیشتر از بسیاری از «تورک‌های» کنونی تُرک بود، اما این مایه سیاست می‌دانست و کیاست داشت که بداند که «زبان مادری» او برای حکومت کفایت نمی‌کند. دربار او، مانند دربارهای بسیار دیگر، به افسانۀ چهار صد شاعر زرین کمر نیاز داشت. به عبارت دیگر، او می‌دانست که قصیده‌های شاعران جنگ‌افزارهایی نیز هستند. وزیران او و نیز وزیران سلجوقیان همه از بازماندگان دهقانان ایرانی بودند و جای شگفتی نیست که وزیری چون نظام‌الملک به ملکشاه عتاب می‌کرد که چه شده است که در دیوان او ترکی را با تازیکی برابر می‌نهند؟ او و ملکشاه می‌دانستند زبان حامل فرهنگ است و نیز می‌دانستند که جز با دانایی و فرهنگ نمی‌توان فرمان راند!

از آن‌جا که زبان ترکان و ترکمانان نتوانسته بود زبان معیار ایجاد کند، زبان فرهنگ و دانش نبود و در تحول تاریخی انواع لهجه‌های بیشمار آن‌ها نیز نه توانستند زبان معیاری ایجاد کنند و نه به زبان علم و فرهنگ تبدیل شدند. مهم‌ترین دلیل این ادعا تحول زبان ترکی عثمانی تا اصلاحات اجباری به دنبال الغای خلافت در ترکیه است. آن زبان به طور عمده فارسی و نیز ––‌ از طریق فارسی ––‌ عربی بود و هر فارسی زبانی که اندکی ترکی آذری می‌دانست می‌توانست مهم‌ترین متن‌های آن را بخواند : برای نمونه می‌توان به شرح‌های سودی بر حافظ و سعدی و انقروی بر مثنوی مراجعه کرد. زبان ترکی کنونی در جمهوری ترکیه جنگ‌افزاری بود که بنیان‌گذار آن آگاهانه به کار گرفت تا از جماعتی که خود را «امت» تعریف می‌کرد «ملّتی» ایجاد کند. آتاترک، که می‌دانست چندان هم آتا«تورک» نیست، و این نکته را در اعترافی به محمدعلی فروغی به صراحت بیان کرده است. این نکتۀ مهم را از خود آتاترک ––‌ به مصداق اقرار العقلاء علیٰ انفسهم ––‌ نقل می‌کنم تا عوام علمای معاصر که چیزی از اصطلاحات جدید یاد گرفته‌اند، اما چیزهای بسیاری از آنان فوت شده است ادعا نکنند که گویندۀ آن گزاف می‌گوید و گویا «به خلق تورک توهین می‌کند».   

حبیب یغمایی مضمون یکی از گفتگوهایی را که با محمدعلی فروغی داشته است چنین نقل می‌کند : فروغی «وقتی دیگر ضمن بحث از "ملّیت" فرمود که آتاترک به من گفت : "شما ایرانی‌ها قدرِ ملّیت خود را نمی‌شناسید و معنی آن را نمی‌فهمید، و نمی‌دانید که ریشه داشتن، و حق آب و گِل داشتن در قسمتی از زمین چه نعمتی عظیم است. و ملیت وقتی مصداق پیدا می‌کند که آن ملّت را بزرگان ادب و حکمت و سیاست، و در معارف و تمدن بشری سابقه مُمتد باشد. شما قدر و قیمت بزرگان خود را نمی‌شناسید و عظمت شاهنامه را درنمی‌یابید که این کتاب سند مالکیت و ملّیت و ورقۀ هویت شماست. و من ناگزیرم برای ملّت ترک چنین سوابقی دست و پا کنم".»[1]

آتاترک، پیش از آن‌که به آتا«تورک» تبدیل شود، می‌دانست که ترکان، برای اینکه بتوانند ملّت شوند، باید زبان و فرهنگ «ملّی» داشته باشند و البته زیرک‌تر آن بود که نداند که ایرانیان از دیرباز زبان و فرهنگ داشته‌اند. از این‌رو، آتاترک ناچار بود، برای ایجاد ملّتی نو، «سوابقی دست و پا کند»، یعنی پیوند زبان ترکان را با زبان و فرهنگ ایران قطع کند. زبان ترکی جدید، در جمهوری ترکیه، با گسستی آغاز می‌شود که آگاهانه از بخش مهمی از فرهنگ ایران ایجاد شده است. بنیادگذار جمهوری ترکیه می‌دانست که تا زمانی پیوندهای میان زبان فارسی و ترکی برقرار باشد، شاهنامه بر مثنوی «قوتا دقو بیلیقِ» قیرقیزستانی چیره خواهد شد. البته، از این نکته نیز آگاه بود که با شعر قیرقیزستانی، کتیبۀ مغولستانی و حماسۀ قزاقستانی نیز نمی‌توان برای ملّتی که سابقه‌ای ندارد، «سوابقی دست و پا کرد».

 اصطلاحات در زبان ترکی عثمانی با چنین هدفی صورت گرفت و بدیهی است که به تدریج ادب ترکی جدید خود «سابقه‌ای» ادبی برای ملّت ترک ایجاد کرد، اما با این سابقۀ چند ده ساله «دست و پا کردن سوابقی» برای ملّتی که خود را برحسب تعریف اروپایی می‌داند ممکن نبود. از این‌رو، ترکان، به رغم گسستی که از زمان آتاترک با ادب فارسی صورت گرفته بود، ناچار مثنوی فارسی جلال‌الدین را جانشین مثنوی ترکی «قوتا دقو بیلیقِ» قیرقیزستانی کردند تا با ربط دادن خود به سنتی فرهنگی تاریخی برای خود «دست و پا کنند».

جای شگفتی است که در زمان تدوین برنامه‌ای آموزش زبان ترکی آذربایجانی وزارت علوم کسی نمی‌دانسته است که هرگز شعر قیرقیزستانی، کتیبۀ مغولستانی و حماسۀ قزاقستانی ربطی به زبانی که مردم آذربایجان به آن سخن می‌گویند نداشته است. وزارت علوم نمی‌تواند در بی‌خبری از اعتراف آتاترک بر فقدان «نعمت عظیم حق آب و گِل داشتن در قسمتی از زمین» و تأکید بر «عظمت شاهنامه به عنوان سند مالکیت و ملّیت و ورقۀ هویت» ما ایرانیان برنامه‌ای تورک سازی ایرانیان بنویسد! در حالی‌که اقدام آتاترک در گسستن پیوندهای زبانی ترکان با فرهنگ ایرانی ناظر بر ایجاد دولت ملّی بود، معنای اقدام وزارت علوم و دولت ایران جز این نمی‌تواند باشد که، دانسته یا ندانسته، با چنین برنامۀ نسنجیده‌ای، پیوندهای گروه‌های بزرگی از مردم ایران را از ملّت قطع می‌کند. کسی ––‌ یا کسانی ––‌ که چنین برنامه‌ای را نوشته‌اند، آگاهانه و موذیانه، راهی دنبال کرده‌اند که نتیجۀ آن جز در خلاف جهت اقدام آتاترک در ترکیه نمی‌تواند باشد. اینان کوشش کرده‌اند گروه‌های بزرگی از مردم ایران را از پیکر ملّت ایران جدا کنند تا راه تجزیۀ کشور هموارتر شود. آن‌چه از این برنامه، که هدف عمدۀ آن بازگرداندن مردم آذربایجان، که به تازگی به «تورکان آزربایجان» تغییر نام داده‌اند،[2] به بهانۀ بازگشت به خویشتن «تورکان» با برنامه‌ای سراسر جعلی و بیگانه از ایرانیان، حاصل خواهد شد جز تیشه زدن به ریشۀ کشور و ملّت آن نیست؟ نویسنده ––‌ یا نویسندگانِ ––‌ «با چراغ آمده» به چیزی علم داشته‌اند که وزارت علوم و کسانی در دولت «تدبیر و امید» نمی‌دانسته‌اند و آن اینکه زبان جنگ‌افزاری بس دهشتناک است و می‌توان آن را علیه وحدت ملّی ایران به کار گرفت و انصاف باید داد که بسیار خوب به کار گرفته‌اند و در دستگاه عریض و طویل وزارت علوم و فناوری کسی خبردار نشده است که چه خمپاره‌ای به دست آنان داده شده است تا در پای خود شلّیک کنند.

چنان‌که اشاره کردم، کشورهایی که زبان آن‌ها توانایی ایجاد زبان معیار نداشته است مجبور بوده‌اند به زبانی عاریتی سخن بگویند. به مورد هندوستان و پاکستان اشاره کردم که به رغم اختلاف‌های اساسی که با یکدیگر دارند ناچار یوغ زبان انگلیسی را بر گردن دارند؛ قارۀ آفریقا نیز مورد جالب توجه دیگری است که به دو زبان استعماری انگلیسی و فرانسه سخن می‌گویند. این جایگاه استراتژیکی زبان در ایجاد دولت‌های ملّی در تاریخ دوران جدید اروپا نیز شناخته شده است. در ناحیه‌هایی از فرانسه، پیش از ایجاد دولت ملّی متمرکز، به زبان‌های بسیاری جز فرانسه سخن گفته می‌شد، اما الزامات ایجاد دولت ملّی شاهان و رجال سیاسی آن کشور در پیش انقلاب 1789 را مجبور کرد تا زبان واحدی را به عنوان زبان ملّی در همۀ ایالات آن کشور «تحمیل» کنند، سیاستی که بویژه پس انقلاب کبیر ادامه پیدا کرد و زبا‌های محلی به فراموشی سپرده شد هم‌چنان‌که زبان دو قدرت بزرگ استعماری، فرانسه و انگلیس، به زبان معیار همۀ کشورهای آفریقای سیاه تبدیل شد. شعارهای کنونی برای جلب توجه به اهمیت زبان‌های محلی در حال زوال به چنین کشورهایی مربوط می‌شود. در فرانسه، همۀ زبان‌های محلی کمابیش فراموش شده‌اند و جز شمار اندکی از مردمان این کشور ––‌ بیشتر افراد کهنسال ––‌ با آن زبان‌ها آشنایی ندارند. این زبان‌های محلی بخشی از میراث فرهنگی هر کشوری است و نباید یکسره آن‌ها را نادیده گرفت. نسبت زبان ملّی در ایران با زبان‌های محلی ایران، مانند بسیاری پدیدار‌های تاریخ این کشور، پیوسته، متفاوت بوده است. ایران، به خلاف مورد شبه جزیرۀ هند، همیشه زبان ملّی معیار داشته است، اما این زبان ملّی، به خلاف مورد فرانسه، تحمیل یکی از زبان‌هایی که عامۀ مردم به آن سخن می‌گفتند نبوده است. زبان فرانسه، در اصل، در مقایسه با زبان لاتینی که زبان علم و دین در همۀ سرزمین‌های امپراتوری مقدس رُمی– ژرمنی بود، مانند انگلیسی و آلمانی، زبان عوام بود و به عنوان زبان درباری به زبان عامۀ مردم تبدیل‌ شد، زیرا الناس علیٰ دین و لسان ملوکهم!

فارسی، در هر سه مرحلۀ دگرگونی تاریخی آن، زبان «ملّی» ایرانیان بوه است، اما این زبان هرگز به زیان زبان‌های محلی دیگر به زبان ملّی تبدیل نشده است، چنان‌که به عنوان مثال هم شاهنامۀ کردی داریم و هم حیدربابایه سلام شهریار. در ایران، در همۀ ادوار تاریخی آن، تنها یک زبان توانسته است به زبان علمی و فرهنگی معیار تبدیل شود، اما همۀ زبان‌های دیگر با توجه به توانایی‌هایی که داشته‌اند نوعی از ادب ویژۀ خود را پدید آورده‌اند. همۀ این زبان‌ها و ادب آن‌ها صورت‌هایی از زبان‌ها و فرهنگ ایران بزرگ هستند و بدیهی است که باید در حفظ آن‌ها کوشید، اما نباید دربارۀ آن‌ها افسافه بافت و خیال‌پردازی کرد. زبان ملّی باید زبان دانش و فرهنگ این کشور باقی بماند. در ایران، دیگر زبان‌های محلی و ادب آن‌ها جز در درون زبان و ادب ملّی قابل فهم نیست و نباید برای آن‌ها جعل تاریخ و خاستگاه کرد. شاهنامۀ کردی، در زبان کردی، به همان اندازه بخشی از ادب ایران به شمار می‌رود که دیوان شاه اسماعیل ختایی. خواندن این اثر اخیر نیز به همان اندازه برای فارسی‌زبانان ممکن است که برای ترک‌زبانی که جز ترکی نمی‌داند ناممکن! اگر قرار است مردمی که به زبان ترکی آذربایجانی سخن می‌گویند با آثار ادبی زبان خود آشنا شوند هیچ ضرورتی ندارد که منابع آن را از کشورهایی وارد کنیم که با سنت مردمان آذربایجان نسبتی ندارد. به رغم تبلیغاتی مسموم و یکسره نادرستی که گوش‌ها را کر می‌کند، هرگز، چاپ کتاب دده قورقود در اذربایجان ممنوع نبوده و خود من از نیمۀ دوم دهۀ سی شمسی نسخه‌هایی از آن را در کتابفروشی‌های تبریز دیده بودم. فروش آزاد چند صد نسخه‌ای که از این «حماسۀ ملّی تورکان» در تبریز چاپ می‌شد سال‌ها طول می‌کشید و البته جز مردمان کنجکاو نسخه‌ای از آن را نمی‌خریدند و اگر می‌خریدند اغلب نمی‌خواندند! ادعای «تحمیل» زبان فارسی به مردم آذربایجان توجیهی برای «تحمیل» تدریجی زبان «تورکی» دده قورقود به مردمی است که در سال‌های اخیر هویت جدید «تورکی در حال رنسانس» خود را کشف کرده‌اند. وزارت علوم باید بداند که نویسنده ––‌ یا نویسندگان ––‌ برنامه‌ای که اینک به دانشگاه‌های استان‌های آذربایجان ابلاغ شده است هدف‌هایی جز آموزش زبان داشته‌اند!

نکتۀ دوم به جایگاه دولت و حکومت در نظام اجتماعی کشور مربوط می‌شود. دولت نهادهای ناظر بر حوزۀ مصالح عمومی یک ملّت و تأمین آن مصالح است. اصل بر این است که قانون اساسی تبلور این مصالح عمومی است، اگرچه در فهم و تفسیر اصول قانون اساسی نیز نمی‌توان تنها به ظاهر آن اکتفا کرد و در هر موردی باید حقوق طبیعی و حقوق بشر را به عنوان معیارهای بنیادین وارد کرد. حکومت مجموعۀ نهادهایی است که اجرای قانون اساسی را بر عهده دارد و رئیس آن نیز ضامن تأمین حقوق اساسی مردم و مصالح عالی یک ملّت است. مهم‌ترین معیار در فهم و تفسیر قانون اساسی و اجرای آن صیانت وحدت ملّی و تمامیت سرزمینی کشور است. هر اقدامی که هر نهادی در خلاف جهت وحدت ملّی و تمامیت سرزمینی صادر شود، کأن لم یکن و از درجۀ اعتبار ساقط است، زیرا بدیهی است که هیچ ملّتی که از عقل سلیم بهره‌ای داشته باشد، مانند هر فرد دارای عقل، خودکشی نمی‌کند و به هیچ نهادی نیز اجازه نمی‌دهد که او را به قتل آورد. دولت و حکومت ملّی، مطابق قراردادی که میان دولت و ملّت برقرار شده است، در برابر همۀ ملّت، مسئول و مکلف‌اند و، به این اعتبار، حق ندارند تدابیری اتخاذ کنند که زمینۀ نابودی وحدت ملّی را فراهم آورد. از این حیث، برای اینکه حکومت و نهادهای حکومتی بتوانند وظایف خود را به درستی انجام دهند، صِرف مراجعه به قانون اساسی در هر موردی برای اینکه وجهۀ قانونی داشته باشد کافی نیست، بلکه، در مواردی که اقدامی می‌تواند خدشه‌ای در وحدت ملّی ایجاد کند، فهم و تفسیر قانون اساسی باید با توجه ضابطۀ مصالح عالی انجام شود. در چنین مواردی نهادهای حکومتی نمی‌توانند فهم و تفسیر خود ––‌ یا کارمندان و دستگاه اداری ––‌ از اصول قانون اساسی را معیار قرار دهند. البته، مراجعه به افرادی که موضع ضد ملّی آنان، مانند «حدیث عشق سعدی»، «داستانی است که بر هر سر بازاری هست»، امر دیگری است.  

 باری، تا جایی که من می‌توانم بر پایۀ آگاهی‌هایی اندکی که از وزارت علوم دربارۀ چگونگی طرح آموزش زبان «ترکی آذری» به بیرون دزر کرده بگویم این است که در تدوین برنامه‌ای که اینک به سه دانشگاه در استان‌های آذربایجان برای اجراء ابلاغ شده وزارت علوم به وظیفۀ خود به درستی عمل نکرده و عجولانه برنامه‌ای را تدوین کرده است که از اجرای آن جز خسران به کشور حاصل نخواهد شد. دستور دولت برای تدوین چنین برنامه ای مبیّن تسلیم شدن دولت به هوچیگری‌های فعالان سیاسی است که زیر پوشش هویت‌خواهی و مطالبات فرهنگی عزم جزم کرده‌اند تیشه به ریشۀ ملّیت ایرانی و وحدت سرزمینی بزنند. بهترین کاری که وزارت علوم می‌تواند انجام دهد، ارجاع به کارشناسی دوبارۀ این برنامه است. این برنامه، در صورت کنونی آن، وهنی به مردم آذربایجان است و از دیدگاه مصالح کشور ایران انباشته از ایرادهایی است که رفع آن‌ها بدون کارشناسی اساسی ممکن نیست. این بیش از ده سال از زمان تصویب برنامه گذشته و در همان زمان هم با اهداف خاصی تدوین شده است. حتیٰ اگر چنین برنامه‌ای در زمان تدوین آن اجراء شده بود، برابر مقررات وزارت علوم اینک می‌بایست تجدید نظری در آن صورت می‌گرفت. وزارت علوم می‌تواند با توجه به گذشت زمان طولانی دستور توقف اجرای آن را صادر و به کارشناسی ارسال کند. من از پنج سال پیش گفته بودم که آموزش ادب ترکی آذربایجانی ضروری است، اما چنین برنامه‌ای نمی‌توان بیش از دو واحد درسی در یک سال باشد. این برنامه‌سازی ناشیانه قرینه‌ای بر آن پیشنهاد سابق است. هم‌چنان‌که آموزش ادبیات آذربایجانی برای همۀ علاقه‌مندان امری ضروری است، پالودن برنامۀ آن از همۀ عناصر غیر ایرانی و غیر ملّی نیز که تنها می‌تواند آب به آسیاب تجزیه‌طلبان بریزد وظیفه‌ای ملّی است.

 

 

 



[1] حبیب یغمایی، «نکاتی در احوال و اوصاف فروغی»، مقالات فروغی، تهران، توس 1387، ج. نخست،  ص. نوزده.

[2] علمای ملّت تورک توضیح داده‌اند که «آزربایجان» از سه کلمه در «تورکی باستان» فراهم آمده و به معنای «محل زندگی قوم توانای آز» است. البته، این روایت برای «خلق تورک» در ایران جعل شده و گرنه دولت جمهوری آذربایجان، برای جلب گردشگر از اروپا، با نشان دادن آتشکده‌ای در باکو، به طور رسمی اسم کشور خود را به Land of fire ترجمه می‌کند.

 

 

 

 

منبع: شماره سوم فصلنامه ایرانشهر امروز

 

 

اخیرا اصطلاح زبان آذری، از سوی برخی محافل و افراد موسوم به پان ترکیست مورد هجمه قرار می گیرد. آنها با این پیش فرض نادرست که «آذری»یک اطلاق جدید و نادرست است که با برنامه ریزی دولتی (به زعم آنها پان ایرانیستی) رایج شده است، سعی دارند پروژه ای را پیش ببرند که مشخصا مستحیل کردن زبان محلی آذربایجانی در فرهنگ ترکیه را در دستور کار دارد.

با این وجود مستندات تاریخی زیادی دال بر استعمال مفهوم آذری/ آذربایجانی در قرون گذشته وجود دارد. جغرافیدانان مسلمان و ایرانی در آثار فارسی و عربی و حتی ارمنی از این مفاهیم بارها استفاده کرده اند. فقط دشمنان آذربایجان (یعنی پان ترکیسم) است که دل خوشی از این مفاهیم ندارد و سعی دارد با برچسب زنی، غوغاسالاری و دیوانه بازی، مفاهیم تاریخی را رد کرده و به جای آن هویت برساخته ترکی را به مردم قالب کند. هویتی که حتی در خود ترکیه نیز یک آگاهی قومی متاخر محسوب می شود.

خود میر جعفر پیشه وری و بقایای فرقه نیز تا همین بیست سال پیش با اکراه زیادی از کلمه «ترک» استفاده میکردند. در بسیاری از گویش ها شهرهای آذربایجان کلمه «ترک» معمولا با اهمال و گاه تمسخر تلفظ می شود. مانند تقریبا در تمام آذربایجان به جای «ترک» از عبارت «توح» استفاده می شود و در لهجه اهر نیز «توت» تلفظ می گردد. در حالی که «آذربایجان» همواره با غرور و افتخار از زبان همین مردم شنیده می شود نه اهمال و بی حوصلگی.

 

محمدتقی زهتابی که در گرایش های پان ترکیستی و سرسپردگی اش به دستگاه های اطلاعاتی دشمن مانند استخبارات بعث عراق شکی نیست، در عنوان کتاب خود از اصطلاح «زبان آذری» استفاده میکند.

باید پرسید اگر اصطلاح زبان آذری توسط احمد کسروی ابداع شده است، پس چرا تقی زهتابی نام کتابی قطور آن هم در حوزه دستور زبان را به آن اختصاص داده است؟ نام این کتاب «زبان آذری ادبی معاصر» است. در عنوان چاپ شده برای نویسنده کتاب (زهتابی) در روی جلد نوشته شده است «استاد زبان و ادبیات آذری دانشگاه».  پس آقای زهتابی هم صراحتا عنوان علمی آذری را قبول داشت.

 البته سیاست جدید ابلاغی به پان ترکیست ها از سوی اتاق های فکر خارجی، بر محور آذربایجان زدایی کامل تا حد زدودن نام آذری/ آذربایجان در دهه اخیر است.

به همین دلیل است که جواد میری که این روزها در قد و قامت تئوریسین این گروه ظاهر شده است، مدعی می شود، «آذری» مفهومی جدید است که توسط دولت ایران ساخته شده است!

آقای میری یا با ادبیات و تاریخچه حوزه ای که مدعی مطالعه در آن است آشنایی ندارد و یا مامور است و معذور. که در هر دو حالت خارج از عرف آکادمیک.

کتاب دیگر توسط سلام الله جاوید وزیر کشور فرقه دموکرات نوشته شده است. نام آن « خودآموز فارسی- آذربایجانی» است.  سلام الله جاوید می توانست به راحتی از اصطلاح فارسی- ترکی استفاده کند. ولی ترجیح داده است که از مفهوم زبان آذربایجانی بهره ببرد.

دلیل این امر نیز روشن است. مفهوم هویت ترک/ زبان ترکی برساخته ای جدید است که از بیرون خود را به ایران و آذربایجان تحمیل می‌کند و فاقد هر نوع «اصالت» است که اگر چنین نبود روزنامه ارگان فرقه دموکرات دستکم برای یکبار هم که شده از اصطلاح «زبان ترکی» استفاده میکرد نه از اصطلاح «زبان آذربایجانی»

حال باید پرسید چرا وقتی فرقه دموکرات و پدران فکری و معنوی پان ترکیسم از عنوان آذری استفاده میکردند مورد هجمه نبودند؟

در زیر برخی بریده روزنامه های فرقه دموکرات به عنوان سند، ارائه می شود.

 

 

 

 

***

 

 

                

 

 یادآوری: متن خلاصه شده این نوشته چندی پیش در پی تصمیم دولت به تدریس سنگیادهای مغولی و اویغوری و مانند آن­ها بعنوان منبع­های کلاسیک برای زبان و ادبیات آذری در روزنامه وزین شرق چاپ شده بود. خلاصه شدن متن نوشته ناشی از ضروریات روزنامه­نگاری بود و نویسنده خود آن را انجام داده بود. اکنون متن مزبور با صوابدید وی به چاپ می­رسد.

 

 

 

 شعله ­های آتش سوزانی که از سده­ی هفتم هجری به این­سو از باختران سرزمین چین و ماچین از بیابان­ های مغولستان سربرآورده بود و برجان کتابخانه­ های بخارا و چاچ و نیشابور و ری و اصفهان افتاده بود، از پس چندین و چند سده دامن فرا کشید و خرامان خرامان به آذربایجان و همین شهر تبریز خودمان رسید و سرانجام بر خرمن دانشگاه ادبیات آن افتاد. البته مرا می­بخشید که اینگونه از تاریخ و گذشته­ ها سخن می­گویم. اما من دست کم بعنوان یک آذربایجانی سخت می توانم در این ماجرا خاموشی گزینم. راستش را بخواهید هیچ نمی­توانم.

 در خبرها آمده بود دولت پس از مطالعات گسترده و در راستای همبستگی ملی و برآورده ساختن نیاز آموزش به زبان مادری ایرانیان و مطالبه­ های برحق هم میهنان تصمیم گرفته است، در سال تحصیلی پیش رو اجازه دهد یک رشته بنام زبان و ادبیات ترکی آذری در مقطع کارشناسی در دانشگاه تبریز راه­ اندازی شود. پس از اندکی، آن هنگام که ویژگی­ های کلی و سرفصل درس­ها و منبع­ ها و متن ­های مربوطه که قرار بود به عنوان زبان مادری برای گروهی از علاقمندان به زبان و ادبیات آذری در دانشگاه تبریز تدریس شود، از دل خبرهای دیگر بیرون آمد، به یکباره روشن شد که آن مطالعات گسترده چیست و این برداشت دولت از همبستگی ملی چگونه چیزی است و تدریس به زبان مادری برای ما آذربایجانی­ها چگونه باید باشد. پنبه­ ای که وزیرخانه­ علوم از کتیبه­ های مغولی اورخون ینیسئی و متن کتاب­های جادویی اویغوری و قزاقی و غیره برای تدریس زبان مادری رشته بود، به همه­ چیز می ­مانست مگر زبان و ادبیات آذربایجانی.  

در آنچه که به عنوان ویژگی­ های کلی، برنامه و سرفصل درس­ها برای دوره­ کارشناسی زبان و ادبیات ترکی آذری به تصویب شورای گسترش آموزش عالی رسیده و مبنای کار وزارت علوم قرار گرفته است، مقرر است این سرفصل­ها بعنوان درس­های پایه برای دانشجوی رشته­ی زبان و ادبیات ترکی آذری تدریس گردد: کتاب مجهول­ الهویه­ ای بنام ده­ ده ­قورقود، کتیبه­ های ناشناس مغولی بنام کتیبه­ های اورخون ینی­سئی، مثنوی عجیب و غریبی بزبان قرقیزی بنام قوتادقوبیلیق، کتیبه های دوردست و ناشناخته­ مغولی بنام کتیبه­ کول­تکین، کتاب بیگانه­ای بنام دیوان اللغات ترک، دیوان نامانوس و بی ­پایه­ ای بنام دیوان برهان­ الدین احمد قاضی. و منابعی از همین دست. بیشتر این اثرها ریشه­ مغولی، قرقیزی، قزاقی و اویغوری دارند و برای مردم آذربایجان ما بطور کامل ناآشنا هستند و اغلب مردم حتا نمی توانند نام­های آن­ها را نیز بر زبان آورند. چه برسد به اینکه بخواهند متن­ های نامفهوم آن­ها را بعنوان زبان مادری خود بخوانند.

   پرسش سرنوشت­ ساز این است: چه روی داده است که دولت گرامی در شرایطی این چنین بغرنج که ناگزیر است سنگینی دشواری­های ناشی از فقر عمومی و فساد گسترده­ی اداری و رانتخواری مزمن­شده­ی فرااداریِ درون­کشوری را از یکسو و سختی­ها و دشواری­های ناشی از پیوندهای درست و نادرست سیاسی نااستوار و بغرنج برون­کشوری و دیگر مساله­ های گفتنی و نگفتنی را از دیگرسو بر گرده­ی خود داشته باشد، حاضر شده است به یکباره دست به چنین ماجراجویی­ای نسنجیده و شتابزده بزند؟ آیا همه­چیز بابت یک مشت کاغذ افسونگر از رای بیشتر از سوی هم میهنان برای پرکردن همان صندوق جادویی است که هرچه از اینسو بیشتر در آن چپانده شود، از آنسو بشکل قدرت افزونتر بیرون می­تراود؟ شاید در یک حساب سرانگشتی تنها همین انگیزه­ی بسیار مهم در گرفته شدن چنان تصمیمی کارگر بوده باشد. اما به باور من همه­ ماجرا نه این است.  

   این، بی­گمان گامی بسیار مهم است در راهی بی­ سرانجام. بیشتر گام­ های شتاب ­آلود و تند و تیزی که اکنون در چنین راهی دور و دراز و پر از سنگلاخ برداشته می­شود، از یک نقطه­ای ناروشن اما در زمانی نزدیک به روزگار ما آغاز گردید. همه­ و یا بیشتر آن­ها را امروزه می­توان در درون تلاش­ هایی گسترده ­ای ارزیابی کرد که از چندی پیش بویژه از آغازین دوران ریاست جمهوری آقای سید محمد خاتمی بگونه­ای مهندسی شده در این آب و خاک برای طرح گونه­ای از یک گفتمان ناایرانی به راه افتاده است. این گفتمان می­ کوشد تا برای مردم آذربایجان هویتی جدای از هویت تاریخی آن قایل گردد و تاریخ او را در پیوند با تبارهای مردمانی ناشناخته از جغرافیاهای دوردست توضیح دهد. راست­ تر آن است که گفته شود دامنه‌ی گفتارهایی که از آن زمان در پاره‌ای از مطبوعات این سامان، درباره‌ی سرزمین و مردم آذربایجان و خود ویژگی­ های آن و موضوع‌های مهمی چون: قومیت، هویت، زبان و همانند آن‌ها به انجام رسیده بود، اکنون پس از گذشت این همه سال و ماه به گونه‌ی نگران کننده‌ای گسترده شده و در پاره­ای از رسانه­های گروهی به همسایگی بحث‌هایی چون: جدایی­ خواهی و جداسری رسیده است.

در این میان موضوع زبان مردم آذربایجان چنان اهمیتی یافته است که دیگر گفتارهای همگون در همان باره در سایه­ روشن گونه­ای از هوچی گری­ های عوام فریبانه از یادها رفته است.

   به همان اندازه فضای فرهنگی و سیاسی کشور ما نیز از چندی پیش و بنابه انگیزه­ های سیاسی،انتخاباتی اما بگونه‌ای تب­آلوده ­تر‌ به گفتگوهایی از این دست آغشته گردیده است. گویی جدای از این مساله­ ها، و از آن میان مساله­ی زبان، در این سامان فرهنگ و سیاست را هیچ دشواری دیگری در کار نیست. آن‌هایی که به پیگیری چنین گفتارهایی علاقه نشان می‌دهند، کم و بیش نشان داده‌اند که سودجویی­ها و ماجراجویی­های زودگذر سیاسی برایشان بمراتب هزاران بار بیشتر از مصالح ملی و کشوری ارزش و اهمیت دارد. آن­ها حتا توانسته­اند با تکیه بر تجربه­ های جریان چپ نو از یکسو و سازماندهی ­های قدیمی و برجای مانده از تشکیلات زیرزمینی بقایای پیشه­ وری و فرقه­ دموکرات آذربایجان از دیگرسو به بازتولید نوعی از یک ادبیات گریز از مرکز نیز دست یابند. 

   این نوع نگاه در بازتولید متن ­های ادبی که در عین حال جدای از بازتولید نوعی از ادبیات حزبی و ایدولوژیک در جمهوری آذربایجان در دوران حاکمیت شوروی­ ها چیز دیگری نیست، در یک مسیر بیراهه و بدور از واقعیت­ های جاری، می­ کوشد تا فرهنگ، تاریخ، ادبیات و زبان مردم آذربایجان را در پیوند تمام­بند با تبارهای ناایرانی و زبان و ادبیات و تاریخ آن­ها توضیح دهد. در عین حال این نگاه وارونه بر این نکته نیز پافشاری می ­کند که تبار و فرهنگ مردم آذربایجان شباهت چندانی به دیگر بخش­های تبار و فرهنگ ملت ایران ندارد. این نگاه همچنین، گونه و گویه­ی نوینی از یک زبان نامانوس ترکی را پدید می­آورد و تجویز می­کند و رواج می­دهد و با تحت تاثیر قرار دادن و به چالش کشیدن گونه ­های رایج می­کوشد تا گویشوران آذری را به پذیرش گونه و گویه­ تازه ­ای از نوعی زبان معیار رایج در کشورهای ترکیه و جمهوری آذربایجان وادار کند. در این نگاه وارونه زبان مردم آذربایجان در پیوند تاریخی با گروه زبان­های ترکی و مغولی و کره ­ای و تبتی و گروه زبان­های اورال آلتایی بازگو می­گردد و تاریخ ادبیات آن نیز از کتیبه­ های مغولی اورخون ینی­سئی و متن­های اویغوری و قزاقی و قیرقیزی از چین و ماچین می­آغازد و به طیفی ناشناس از یک ادبیات همروزگار در نوشته­ها و سرودهایی از چهره­هایی ناشناخته­تر در منطقه قفقاز و ماورا آن همانند: جلیل محمدقلیزاده، سیدعظیم شروانی، میرزا علی ­اکبر صابر، ملاپناه واقف، و دیگران می­رسد. همچنین در این نگاه شگفت­ انگیز شبکه­ واژگانی ترکی و تاتاری و حتا مغولی، جزیی از ذخیره­ های ادبیات آذری درشمرده می­شود.  

   افزون بر این­ها در سایه‌ی بی­ تدبیری‌ هایی که از نشانه‌های همیشگی مهتران و کارگزاران  فرهنگ این آب و خاک در دوران ماست، دراز هنگامی است که زمینه‌ی حساسیت‌های ملی برای رویارویی با یورش‌های فکری و فرهنگی دشمنان تاریخی این سرزمین از راه فهم درست و همه جانبه و در عین حال نشانه شناسانه‌ی آن تا حدودی از میان رفته و در اثنای آن شرایط لازم برای کنش‌های ایران­ ستیزانه در سرزمین آذربایجان توسط جنبش­ های قوم­گرا از راه جعل تاریخ و فرهنگ از هر حیث آماده گردیده و در این باره گوی و میدان هر دو بدان‌ها سپرده شده است. آشکار است که طرح بحث‌های از پیش برنامه­ریزی شده‌ای از این دست، دیگر با واکنش‌های حساسیت­برانگیزی که نهادهای سنتی و طبقه­ های اجتماعی و مدنی در ایران همواره بطور غریزی و عرفی با آن به مبارزه برخاسته می‌بوده‌اند، روبرو نمی‌شود. چنانچه از مدت‌ها پیش، پاره‌ای از مطبوعات پیرامونی در شمال باختری کشور بی­آنکه با مقاوت چندانی از سوی همان نهادها روبرو شوند، با حمایت شگفت­انگیز اما ضمنی نهاد دولت یا بخش­ هایی از آن، بطور مرتب بر آتش تنور این موضوع دمیده ­اند تا آستانه‌ی حساسیت عمومی نسبت به وابستگی­های قومی در سرزمین آذربایجان را هراندازه که بتوانند بالاتر برند. در این جا بیشتر موضوع‌های مربوط به تاریخ، تبارشناسی قومی، آیین‌ها، جغرافیای انسانی آذربایجان و از آن میان مساله­ی زبان مردم آذربایجان و دامنه‌ی گفتگوهای پیرامونی، جدای از آن که از اندازه‌ی یک بحث دانش­ پژوهانه و فرهنگستانی بیرون می‌رود، در عین حال مساله گاه به چنان رنگ پری از هوچی­گری و غوغاسالاری و توده‌گرایی و سیاست ­زدگی و عوام ­فریبی آلوده می‌شود که چندی است که هر نوع گفت و شنود همگانی مبتنی بر علم و رای و پژوهش را در این باره با سختی‌ها و بازدارنده‌گی­ های اسف­انگیزی روبرو کرده است.

   در موقعیتی این چنین بغرنج که همه‌ی مولفه‌های عمل­کننده هرکدام با هدف‌هایی جدا ولی برآیندی یکسان، دست به دست هم داده و بسی کوشیده‌اند تا موضوعی این چنین سرنوشت­ ساز و حساس و حیاتی را از حالت یک گفتگوی علمی بیرون آورده و چهره‌ای ساختگی و به عاریه گرفته شده و نادرست و پر پیرایه و دگرگون شده از آن را با تحریک احساسات عموم به میان توده‌ها ببرند، جای گفتارهای دانشمندانه و بیطرفانه و فرهنگستانی از هر زمان دیگر تهی­ تر و انجام آن نیز از هر هنگام دیگر، بایسته­ تر بنظر میرسد.

  هرچند از مدتی پیش و تنها در سایه حساسیت­ های آنی برخاسته از حس واکنش نسبت به یورش جریان­های جدایی­خواه، گفتگو پیرامون سرزمین آذربایجان و خودویژگی‌های تاریخی و جغرافیای انسانی و فرهنگ و آیین‌ها و باورها و راز و رمزهای او به یکباره در روزگار ما قلمروی گسترده‌ای یافته است، ولی ناپیوستگی و از هم گسستگی بحث‌های سودمند و بی­طرفانه  و در عین حال علمی در این باره به ویژه تا آن جا که باید با گروه مردمان پژوهشگر و اهل نظر در کشور ما در پیوند دمادم باشد، نتوانسته است آن را در چارچوب ضابطه‌ای ملی و بر پایه­ ‌اندیشه‌ای چفت و بست­دار سامان­دهی کند. از دیگرسو گفتگو پیرامون زبان مردم آذربایجان و ویژگی­ های ساختاری، آوایی و واژگانی آن نیز چنان در هاله­ای از دروغ­پراکنی و فرهنگ­سازی و دگرگونی راستی­ها و برآورده کردن ناراستی­ ها و حتا جعل ادبیات و تاریخ همراه شده که هرگونه گفتار دانش­پژوهانه در این­باره را به یکباره به حاشیه رانده است. بگونه­ای که نه تنها نام و نشان آذربایجان و سیمای راستین تاریخ و فرهنگ و مردمان او بلکه از آن میان واقعیت ­های در پیوند با زبان کنونی او نیز چندی است که‌یک بار دیگر در هاله‌ای از گرد و غبار هوچی‌گری و عوام فریبی اندود گردیده و لاجرم دست تحریف­گران و تاریخ­سازان و شعبده­ بازان خودی و بیگانه برای ترسیم چهره‌ای ساختگی و سراپا بدروغ از همه­ی خودویژگی‌های آن باز گذاشته شده است. بی­گمان یکبار دیگر روزی فرا خواهد رسید که برای زدودن همه­ آن گرد و غبارها از چهره­ی آذربایجان و زبان و فرهنگ او دست­ها بسوی افق های روشن­تری دراز گردد و انگشت حساسیت این­ بار بگونه ­ای هوشمندانه ­تر برروی واقعیت­ های زبانی مردم آذربایجان گذاشته آید. اینکار در عین حال جدای از ما آذربایجانیان چه کس دیگری را می­زیبد؟

   این واقعیت­ها اما کدامند؟ زبان کنونی ما آذربایجانی­ها از چه ویژگی­هایی برخوردار است؟ آیا با گروه زبان­های ترکی (به معنای اعم و اخص آن) و گروه زبان­های اورال آلتاییک از جمله زبان­های مغولی و اویغوری پیوستگی ­هایی دارد؟ آیا این پیوستگی­ها تا اندازه­ای هستند که بتوانند او را از ویژگی­های زبان­های ترکی برخوردار سازند؟ تا چه اندازه می­توان آن را با گروه زبان­های ایرانی و خانواده­  زبان­ های هند و اروپایی در پیوند دانست؟

   گمانی نیست که نمی­ توان در مجالی این چنین تنگ از عهده­ پاسخگویی به همه­ آن پرسش ­ها برآمد. اما برای آنکه دانسته شود که زبان کنونی مردم آذربایجان از چه ویژگی­های آوایی، ساختاری و واژگانی برخوردار است، چند نکته را بی­پرده باید بر زبان آورد. پنهان نیست که زبان دیرین مردم آذربایجان در گذشته های دور شاخه­ای از زبان­های ایرانی بوده که با زبان­های پهلوی و فارسی میانه پیوستگی­هایی داشته و آذری نامیده می­شده است. زبان محاوره ­ای ترکی اندکی پس از درآمدن ترکان سلجوقی و سپس در دوران صفویه و از آن پس در دوران قاجار و به تدریج به آذربایجان راه یافته و پس از آمیزش با شبکه­ واژگانی بومیِ آذری به شکل کنونی درآمده است. این گفتار آن­گاه شنیدنی­ تر می­شود که دریابیم زبان رایج مردم آذبایجان هنوز نیز ساختار کهن خود در جمله­سازی و تا حدودی نظام آوایی و از آن­دو بالاتر بخش ارزشمندی از شبکه­ واژگانی خود را همچنان نگهداشته است. چنانچه زبان کنونی مردم آذربایجان از نظر ساختاری دارای ویژگی های هند و اروپایی بوده و ساختمان و اندام جمله­ های آن نه تنها کوچکترین همانندی­ با زبان­های اورال آلتاییک مانند زبان­های مغولی، کره­ای، ژاپنی و ترکی ندارد، بلکه جمله­سازی در آن بشیوه­ی رایج در همه­ی زبان­های هند و اروپایی از جمله زبان فارسی انجام می­پذیرد. همچنین از نظر شبکه­ واژگانی نیز زبان کنونی مردم آذربایجان دربرگیرنده­ی دامنه­ی لغات ارزشمندی از مصالح ایرانی است که بخش عمده­ی آن را شبکه­ واژگانی زبان ژرف­بنیاد آذری برمی­سازد و آن را از ثروتی عظیم سرشار می­نماید. این واژه ­ها در عین حال گنجینه­ بسیار ارزشمندی از یک ثروت ملی را نیز به نمایش می ­گذارند که در آینده حتا می­توانند برای زبان فارسی نیز به مثابه یک تکیه­ گاه بزرگ برای یافتن برابرهای مناسب بکار آیند.

   در گویش کنونی مردم آذربایجان هشت واکه وجود دارد که عبارتند از: آ، ای، او، اِ، اُ، اَ، آو، او. هرچند پاره­ای از این واکه­ ها صورت بیرونی ندارند و تنها بصورت ذهنی مورد توجه گویشوران قرار می­گیرند، اما کاربرد عمومی هرکدام از آن­ها با آموزه ­ها و تجربه­ های شفاهی مردم پیوستگی دارد. از نظر آواشناسی واکه­ها، زبان مردم آدربایجان در ظاهر با نظام آوایی زبان­های ترکی غربی دارای همگونی و همانندی واکه­ای است. با اینحال بواقع این دستگاه آوایی زبان پهلوی است که در زبان مردم آذربایجان کارکرد دارد. همه­ واکه­ های هشت گانه موجود به همان شکل و حتا بیش از شکل کنونی در زبان پهلوی بوده و حتا بخش­ هایی از آن نیز از میان رفته است. از دیگرسو علیرغم آنکه در زبان­های ترکی و از جمله در ترکی غربی پس از نخستین واکه در اندام­های فعل یا واژه، واکه ­های بعدی هر واژه و واکه­ های پسوندهای افزوده نیز می­ بایست متعلق به همان گروه واکه باشند، در گویش مردم آذربایجان همگونی واکه­ای آنچنان مراعات نمی­شود و واکه­های دوم و سوم بی درنگ تغییر می­یابند. هرگونه تلاش زبانشناختی برای تجزیه­ی ساختار آوایی بیشتر واژه­ها و کارواژه­ ها (فعل­ها) در زبان کنونی آذری با این مانع ساده روبروست که بگونه­ دقیق نمی­توان برای آن­ها ساختار و قاعده­ی ثابتی ارایه کرد. از همان­رو از نظر آواشناسی واکه­ ای اگرچه اندام ­های واکه­ای در زبان آذری کنونی بصورت فرضی بی­همانند به نظام آوایی زبان ترکی (به معنای اعم و اخص آن) نیست اما در عمل از نظر همگونی آوایی نمی­توان چنین همانندی­ای را سراغ گرفت. به دیگر سخن، هماهنگی واکه­ای که از ویژگی­های زبان­های ترکی و بویژه ترکی غربی است و در خلال آن و بربنیاد یک قانون دقیق آوایی، واکه­های عنصرهای صرفی، پیوند تنگاتنگی با فرجامین واکه­ هر واژه یا هر فعل دارد، در گویش کنونی آذری این قانون آوایی چندان نگریسته نمی­شود. بنابر این همانگونه که هر زبانی دارای دستگاه واکه­ای منحصربفردی است که کم و بیش بدان تعلق دارد، دستگاه واکه­ای زبان رایج مردم آذربایجان نیز بیشتر از آنکه از یک نظام آوایی ترکی پیروی کند، وابستگی خود به یک نظام آواشناسی کهن پهلوی را به نمایش می­گذارد.  

   این وابستگی آنگاه افزون­ تر دیده می­شود که وجه ساختاری زبان مردم آذربایجان را از نظر بگذرایم و موضوع­هایی چون: جمله­ سازی و جزء­های برسازنده­ی جمله مانند: فاعل، قید زمان، قید مکان، پساوندها، پیشاوندها، اسم و در نهایت فعل را در یاد آوریم. در همه­ این­ها کمابیش از نظر شکل و ساختمان (مورفولوژی) و از نظر جمله­بندی یا نحو (syntax) همانندی­ های کامل زبان کنونی مردم آذربایجان با خانواده­ی زبان­های هند و اروپایی و از آن میان گروه زبان­های ایرانی بروشنی دیده می­شود. از آنجایی که جمله ­سازی در هر زبانی از پیش­ فرض ­ها و پیش­زمینه­ های خاصی برخوردار هست و هر زبانی از منطق فکری ویژه­ای پیروی می­کند و گویشوران هرزبان آنگونه سخن می­گویند که می­اندیشند، در زبان کنونی آذربایجانی منطق فکری که بعنوان پس ­زمینه­ ذهنی گویشوران کارکرد دارد، از یک چارچوب هند و اروپایی و ایرانی بهره می­گیرد نه چیز دیگر. به بیان ساده­ تر، نقشه­ی اولیه­ای که گویشور آذربایجانی برای پیاده کردن ساختمان جمله­ ها و ترکیب بندی­های اسمی و همچنین فعل­ها و صفت­ها در گویش روزانه­ ی خود بکار می­برد، بطور کامل با ساختار و اندام­های جمله­سازی در زبان­های هندواروپایی و از آن میان زبان­های ایرانی مطابقت و سازگاری دارد نه گروه زبان­های ترکی. برای نمونه در زبان­های هند و اروپایی و از آن میان در زبان فارسی، عنصر بنیادین جمله (کارواژه، فعل) بطور نسبی در آغاز جمله جای می­ گیرد و عنصرهای بعدی با ابزار پیونددهنده بشکل حلقه­ های زنجیر به همدیگر می­ پیوندند و اگر یکی از آنها گسیخته گردد، سازمان و ترتیب جمله فرو می­ پاشد

   امروزه در زبان رایج مردم آذربایجان ماده­های لفظی و معنوی از واژه­های آذری بسیار دیده می­شود که در نوع خود گنجینه­ی پربهایی بشمار می­رود. بگونه­ ای که تقریبا همه­ نام­ های پیشه­ها و اصطلاح ­های کشاورزی و دامداری و خانه ­داری و حتا فنی و بیشتر نام­ها و نشان­ های جغرافیایی دارای ریشه­ ای ایرانی هستند و واژگان ترکی در گویش کنونی مردم آدربایجان از سی درصد مجموع واژگان موجود در این زبان فراتر نمی ­رود. گذشته از این­ها بسیاری از تعبیرها و زبانزدها و مثل­ها نیز برگردان تعبیرها و مثل­های فارسی و بطور کلی ایرانی است. این عنصرها و ماده­ ها را (خواه آذری و خواه فارسی) کم و بیش در چند محور می­توان دسته ­بندی کرد:

الف: واژگان مشترک فارسی و آذربایجانی.

ب: واژه­های عربی مفرس رایج در زبان فارسی که در گویش کنونی مردم آذربایجان کاربرد دارد.

ج: واژه­های کهن آذری که از زبان دیرین مردم آذربایجان برجای مانده و با زبان­های پهلوی و فارسی میانه در پیوند است.

   زبان کنونی مردم آذربایجان از یکسو بخاطر ویژگی­ های ساختاری و واژگانی و تاحدودی آوایی خود و نیز بدلیل برخورداری از بخشی از ویژگی­های زبان ژرف­ بنیاد آذری که امروزه آگاهی­ های هرچند محدود اما سودمندی درباره­ی نحو، دستور زبان و ویژگی­ های واژه­ شناسی آن در دست هست، و از دیگرسو بخاطر داد و دهش طولانی­ای که در طول سده­ های فراوان با زبان و ادب فارسی داشته و حتا بسیاری از اثرهای گرانبها و ارجمند مربوط به آن در همین خطه و توسط سرایندگان و گویندگان آذربایجانی آفریده شده است، وابستگی ­ها و پیوستگی­ های شکلی و جوهری گسست ­ناپذیری با گروه زبان ­های ایرانی دارد. همچنین با توجه به اینکه بیشترینه­ی ماده­ها و عنصرهای برسازنده­ی لفظی و معنوی زبان آذری از ماده­ها و عنصرهای ایرانی ساخته شده است و ساختمان و جوهره­ آن نیز بطور کلی با زبان فارسی همانندی دارد، می­توان گفت که زبان کنونی مردم آذربایجان با آنچه که خانواده­ زبان­های ترکی (بعنوان شاخه­ای از گروه زبان­های اورال آلتاییک) نامیده می­شود، متفاوت است. تا جاییکه زبان آذری برای ترکان و زبان ترکی مردم آذربایجان کاملا مفهوم نیست. از همین­ رو آنچه را در حال حاضر مردم آذربایجان به آن سخن می­گویند، با اندکی تسامح می­توان گویش یا زبان آذری و یا زبان کنونی مردم آذربایجان دانست.

   گمانی نیست که در صورت آورده شدن متن ­های ناشناخته بعنوان متن­های ادبی از جغرافیاهای فرهنگی دور دست مانند متن ­های اویغوری، مغولی، ترکمنی، قزاقی، قرقیزی و همانند آن­ها و تدریس یکایک آنها بعنوان متن­های پایه برای زبان و ادبیات ترکی آذربایجانی در دانشگاه­ ها و ادبستان­ های آذربایجان، ماجرای وحشتناکی روی خواهد داد. از یکسو گنجینه­ بسیار ارزشمندی از شبکه­ واژگانی آذری که اکنون حکم یک ثروت ملی را برای همگان ملت ایران به نمایش می گذارند، به شتاب از میان خواهد رفت و جای خود را به واژه­ های نوپرداز و نارس و نامانوس و نامفهوم مغولی و اویغوری و تاتاری که غالبا یا از گورستان­های مغولستان و بیابان ­های سین­کیانگ نبش قبر شده و سر از سفره­ی هفت­رنگ زبان­های نوبنیاد ترکی غربی درآورده ­اند و یا در عرض همین چند دهه­ی گذشته توسط آکادمی­ های ترکیه جعل شده­ اند، خواهد داد. از دیگر سو با تغییر وجه ساختاری و همچنین تغییر در نظام آوایی زبان آذری، از این پس گویشور آذربایجانی ناگزیر خواهد بود عادت­های تاریخی خود را رها کند و زبان زیبای خود را با همه­ی گویش­ها و سلیقه­ های آن در سرتاسر خطه­ی آذربایجان از حوزه­ گویش بیرون براند و به زبانی نازیبا و نامانوس و ناشناخته که نه ساختار آن را می­شناسد و نه با واژه­ های عجیب و غریب و نارس آن آشنایی دارد، سخن بگویید. درست در همین نقطه­ سرنوشت ­ساز هست که تغییر ذایقه­ بزرگ روی خواهد داد و آن­گاه به بیسوادی طیف کلانی از مردم برای مدت­های طولانی خواهد انجامید.

   اگر نزدیک­بینی آزمایشگاهی و غیرواقعی و آرمانی شده زبان را رها کنیم و طبیعت و واقعیت­ های آن را همان­گونه که هست، وارسی نماییم درمی­ یابیم که زبان و یا گویش خود پیوستاری است که می­تواند در عین حال چندگونگی و چندچهرگی یک زبان و یا یک گویش را نیز در آن واحد به نمایش بگذارد. همچنین اگر از هوچیگری ها و غوغاسالاری­های عوامفریبانه که از بیماری­های ویژه­ی سیاستمداران در دوران­های انتخاباتی است، بپرهیزیم، می­ بینیم که تغییر ذایقه در سطح موضوع مهمی همانند زبان در جایگاه یکی از استوانه ­های تاسیسات اجتماعی بخوی­خود می­تواند پیامدهای درازدامن ناشناخته­تری داشته باشد. چرا که بقول هایدگر انسان در جریان کنش فعالیت تغییر می­کند نه در محیط ضد عفونی شده­ی دکارتی که از ارزش­ها تهی است و همه­ چیز را صاف و دقیق و ساده و یک­ وجهی می ­انگارد.

چرا که زبان امری نادقیق و فازی FUZZY) است. در جامعه­ شناسی زبانی باید از آرمانگرایی نظریه­های صورتگرا پرهیز کرد و واقعیت­های بیرونی را پذیرفت. جدای از این هرنوع آرمان­گرایی برای زدودن زبان کنونی مردم آذربایجان از واژه­ های کهن آن و هرگونه تلاش برای دگرگونی­ های بنیادهای ساختاری آن و هر اقدامی برای دور کردن آن از بستر تاریخی و خود ویژگی­ های ایرانی آن و هر حرکتی برای بیگانه کردن و مغولی کردن آن بی­تردید نه تنها با واقعیت­ های زبانشناسی تاریخی و تطبیقی بلکه با اراده­ی مردم آذربایجان و ملت ایران نیز منافات دارد.

   با همه­ این­ها، ماجرای بزرگی روی داده و شعله­ های آتشی مزاحم و بیگانه بر جان خانه­ی فرهنگ ما پاچیده است. آیا می ­توان از آن آموخت؟ به باور من بله می توان. یورش دوم مغولی آغاز شده است. مدت­ها است که آغاز شده است.

کمربندها را استوار باید کرد.

 

 

 ن.همرنگ، اردبیل

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

                                                               

 

شرق: در خبرها آمده بود دولت پس از مطالعات گسترده و در راستای همبستگی ملی و برآورده‌کردن نیاز آموزش به زبان مادری ایرانیان و مطالبه‌های برحق هم‌میهنان تصمیم گرفته است، در سال تحصیلی پیش‌رو اجازه دهد یک رشته به نام زبان و ادبیات ترکی آذری در مقطع کارشناسی در دانشگاه تبریز راه‌اندازی شود؛ پس از اندکی، آن هنگام که ویژگی‌های کلی و سرفصل درس‌ها و منبع‌ها و متن‌های مربوطه که قرار بود به‌عنوان زبان مادری برای گروهی از علاقه‌مندان به زبان و ادبیات آذری در دانشگاه تبریز تدریس شود، از دل خبرهای دیگر بیرون آمد، به‌یک‌باره دانسته شد که آن مطالعات گسترده چیست و این برداشت دولت از همبستگی ملی چه چیزی است و تدریس به زبان مادری برای ما آذربایجانی‌ها چگونه باید باشد.

پنبه‌ای که وزارتخانه علوم از کتیبه‌های مغولی اورخون ینی‌سئی و متن کتاب‌های اجق‌‌وجق اویغوری و قزاقی و قرقیزی و... برای تدریس زبان مادری رشته بود، به همه‌چیز می‌مانست مگر زبان و ادبیات آذربایجانی! پرسش سرنوشت‌ساز این است که چه روی داده که دولت گرامی در شرایطی این‌چنین بغرنج به‌یک‌باره حاضر شده دست به چنین عمل شتاب‌زده‌ای بزند؟ 

نباید پنهان کرد که فضای سیاسی کشور ما از چندی پیش در یک میدان بزرگ جناحی، انتخاباتی اما به‌گونه‌ای ناطبیعی به گفت‌وگوهایی ازاین‌دست گردآلوده شده است، گویی جدای از این مسئله‌ها و از آن جمله مسئله زبان، در این سامان در کار فرهنگ و سیاست هیچ گره دیگری وجود ندارد. این نگاه در بازتولید متن‌های ادبی امروزه گونه و گویه نوینی از یک زبان نامأنوس ترکی را پدید می‌آورد و تجویز می‌کند و رواج می‌دهد و با متأثركردن و به‌چالش‌کشیدن گونه‌های رایج می‌کوشد گویش‌وران آذری را به پذیرش‌ گونه و گویه تازه‌ای از نوعی زبان معیار رایج در کشورهای ترکیه و جمهوری آذربایجان وادار کند. در این نگاه وارونه زبان مردم آذربایجان در پیوند تاریخی با گروه زبان‌های ترکی، مغولی، کره‌ای، تبتی و گروه زبان‌های اورال‌آلتایی بازگو می‌شود و تاریخ ادبیات آن نیز از کتیبه‌های مغولی اورخون ینی‌‌سئی و متن‌های اویغوری و قزاقی و قرقیزی از چین و ماچین می‌آغازد و به طیفی ناشناس از یک ادبیات هم‌روزگار در نوشته‌ها و سروده‌هایی از چهره‌هایی ناشناخته‌تر در منطقه قفقاز و تاتارستان و ترکیه می‌رسد.  

پنهان نیست که زبان دیرین مردم آذربایجان در گذشته‌های دور شاخه‌ای از زبان‌های ایرانی بوده و با زبان‌های پهلوی و فارسیِ میانه، پیوستگی‌هایی داشته و آذری نامیده می‌شده است. زبان محاوره‌ای ترکی اندکی پس از درآمدن ترکان سلجوقی و سپس در دوران صفویه و از آن پس در دوران قاجار و به‌تدریج به آذربایجان راه یافته و پس از آمیزش با شبکه واژگانی بومیِ آذری به شکل کنونی درآمده است.  هرچند از نظر آواشناسی واکه‌ها، (مصوت‌ها) زبان مردم آذربایجان در ظاهر با نظام آوایی زبان‌های ترکی غربی همگونی و همانندی واکه‌ای دارد، بااین‌‌حال به‌واقع این دستگاه آوایی زبان پهلوی است که هنوز در زبان مردم آذربایجان کارکرد دارد.

هماهنگی واکه‌ای که از ویژگی‌های زبان‌های ترکی و به‌ویژه ترکی غربی است و در خلال آن و بر بنیاد یک قانون دقیق آوایی، واکه‌های عنصرهای صرفی، پیوند تنگاتنگی با فرجامین واکه هر واژه یا هر فعل دارد، در گویش کنونی آذری چندان نگریسته نمی‌شود.همچنین از نظر ساختاری نیز در شکل و ساختمان (مورفولوژی) و در جمله‌‍‌‌بندی یا نحو (syntax) همانندی‌های کامل زبان کنونی مردم آذربایجان با خانواده زبان‌های هند و اروپایی و از آن میان گروه زبان‌های ایرانی به روشنی دیده می‌شود.

در زبان کنونی آذربایجانی منطق فکری که به‌عنوان پس‌زمینه ذهنی گویش‌وران کارکرد دارد، از یک چارچوب هند و اروپایی و ایرانی بهره می‌گیرد نه چیز دیگر. به بیان ساده‌تر، نقشه اولیه‌ای که گویش‌ور آذربایجانی برای پیاده‌کردن ساختمان جمله‌ها و ترکیب‌بندی‌های اسمی و همچنین فعل‌ها و صفت‌ها در گویش روزانه خود به کار می‌برد، به‌طور کامل با ساختار و اندام‌های جمله‌سازی در زبان‌های هند و اروپایی و از آن میان زبان‌های ایرانی مطابقت و سازگاری دارد نه گروه زبان‌های ترکی.

امروزه در زبان رایج مردم آذربایجان ماده‌های لفظی و معنوی از واژه‌های آذری بسیار دیده می‌شود، به‌گونه‌ای که تقریبا همه نام‌ها، پیشه‌ها و اصطلاح‌های کشاورزی و دامداری و خانه‌داری و حتی فنی و بیشتر نام‌ها و نشان‌های جغرافیایی ریشه‌ای ایرانی دارند و واژگان ترکی در گویش کنونی مردم آذربایجان از ٣٠ درصد مجموع واژگان موجود در این زبان فراتر نمی‌رود. گذشته از اینها بسیاری از تعبیرها و زبانزدها و مَثَل‌ها نیز برگردان تعبیرها و مَثَل‌های فارسی و به‌‌طور‌کلی ایرانی است، طوری که می‌توان گفت زبان کنونی مردم آذربایجان با آنچه خانواده زبان‌های ترکی نامیده می‌شود، متفاوت است؛ تاجایی‌که زبان آذری برای ترکان و زبان ترکی مردم آذربایجان کاملا مفهوم نیست.  در صورت آورده‌شدن متن‌های ناشناخته به‌عنوان متن‌های ادبی از جغرافیاهای فرهنگی دوردست مانند متن‌های اویغوری، مغولی، ترکمنی، قزاقی، قرقیزی و دیگران و تدریس آنها به‌عنوان متن‌های پایه برای زبان و ادبیات ترکی آذربایجانی در دانشگاه‌ها و ادبستان‌های آذربایجان، بی‌گمان ماجرای وحشتناکی روی خواهد داد.

از‌یک‌سو گنجینه بسیار ارزشمندی از شبکه واژگانی آذری که اکنون حکم یک ثروت ملی را برای همه ملت ایران به نمایش می‌گذارند، به شتاب از میان خواهد رفت و جای خود را به واژه‌های نوپرداز و نارس و نامأنوس و نامفهوم مغولی و اویغوری و تاتاری که غالبا یا از گورستان‌های مغولستان و بیابان‌های سین‌کیانگ نبش قبر شده و سر از سفره هفت‌رنگ زبان‌های نوبنیاد ترکی غربی درآورده‌اند یا در همین چند دهه گذشته از سوي آکادمی‌های ترکیه جعل شده‌اند، خواهد داد. از دیگر سو با تغییر وجه ساختاری و همچنین تغییر در نظام آوایی زبان آذری، از این پس گویش‌ور آذربایجانی ناگزیر خواهد بود عادت‌های تاریخی‌اش را رها کند و زبان زیبای خود را با همه گویش‌ها و سلیقه‌های آن در سراسر خطه آذربایجان از حوزه گویش‌وری بیرون براند و به زبانی نازیبا، نامأنوس و ناشناخته که نه ساختار آن را می‌شناسد و نه با واژه‌های عجیب‌وغریب و نارس آن آشنایی دارد، سخن بگوید. زبان امری نادقیق و فازی (FUZZY) است؛ در جامعه‌شناسی زبانی باید از آرمان‌گرایی نظریه‌های صورت‌گرا پرهیز کرد و واقعیت‌های بیرونی را پذیرفت. جدای از این، هرگونه آرمان‌گرایی برای زدودن زبان کنونی مردم آذربایجان از واژه‌های کهن آن و هرگونه تلاش برای دگرگون‌سازی بنیادهای ساختاری آن و هر اقدامی برای دورکردن آن از بستر تاریخی و خودویژگی‌های ایرانی آن و هر حرکتی برای بیگانه‌کردن و مغولی‌کردن آن بی‌تردید نه‌تنها با واقعیت‌های زبان‌شناسی تاریخی و تطبیقی زبان آذری، بلکه با اراده مردم آذربایجان و ملت ایران منافات دارد.

منبع: شرق

 

بررسی واژه « آذری » در مفهوم قومی و تباری با استفاده از منابع دست اول تاریخی

 

همانطور که می دانیم، امروزه واژه « آذری » در مفهوم  زبانی و ناحیه‌ای برای آذربایجانی‌ها مورد استفاده قرار می‌گیرد. اخیرا شبهاتی از سوی محافل قوم‌گرا در خصوص ریشه و اصالت صفت «آذری» مطرح شده است که مبتنی بر پیش‌فرض تئوری توهم توطئه بوده و آن را تداولی جدید می‌پندارد.

نفس این نفی و انکار با هدف «برساختن» هویتی جدید و البته غیر ایرانی برای استان‌ها و سرزمین ما آذربایجانی ها است. زیرا بار ایرانشهری، مفاهیمی مانند آذربایجانی و آذری به قدری زیاد است که ظرفیت جعل و برساختگی و تحمیل بار غیر ایرانی را سلب می کند.

ادعاهای جدید مبتنی بر این پیش‌فرض است که واژه آذری قدمت تاریخی ندارد و رواج آن به صد سال پیش و احتمالا دستکار دولت باز می‌گردد. گذشته از تئوری توطئه در گزاره اخیر، لازمه اثبات یا کذب آن یافتن یا نیافتن منابعی در پیش از 100 سال گذشته است که در آن از اصطلاح «آذری» استفاده شده باشد.

سایت آذری‌ها قصد دارد طی سلسله یادداشتی‌هایی به بررسی متون کهن و منابع تاریخ نگاری سنتی پرداخته و مدلول‌هایی که در بر صفت «آذری» دلالت دارند را بیابد.

در اینجا لازم است یکبار دیگر، به تعریف دو مفهوم مهم و تاریخی آذری و آذربایجانی بپردازیم.

1-    آذربایجان اصطلاحی تاریخی و جغرافیایی است که ریشه آن به معنای  (جایگاه) سرزمین آتش ( آذر+بایگان) است. علیرغم تئوری بافی‌های بی اساس به اصطلاح زبان شناسانه برای این کلمه در دوران حاکمیت شوروی ( برای مثال سید اف که مصرف سیاسی داشت) می دانیم که هنوز قوی ترین باور در خصوص ریشه نام و تحلیل زبان شناختی این واژه به سرزمین آتش باز می‌گردد.

دستگاه تبلیغاتی جمهوری باکو، که در داخل کشور خود و برای مصرف داخلی، تئوری بافی بی مسمای سیداف و دوران شوروی را در این خصوص ادامه میدهد، اخیرا در تبلیغات جهانی خود در اروپا ( حوزه توریسم و فوتبال) از عبارت Land of Fire برای معرفی به جمهوری آذربایجان استفاده کرده است و این نشانگر اعتبار بی چون و چرای ریشه پارسی این کلمه است.

مطلب دوم در خصوص عبارت آذربایجان بار جغرافیایی آن است. مفهوم آذربایجان در طول تاریخ فاقد بار قومی یا نژادی بوده و به طور کلی بار «جغرافیایی» و «سرزمینی» داشته است. بنابراین برداشت ما از عبارت آذربایجان جغرافیایی است.

2-     کلمه «آذری»، به چند دلیل به آذربایجان باز می گردد. یکم «صفت نسبی» است که با آذربایجان در پیوند است و گاه به معنای قومی/ناحیه ای به کار می رود.. دوم، زبان کهن آذربایجان زبان آذری بود که ریشه پهلوی داشت و اکنون تقریبا از بین رفته است اما نشانه هایی از آن در زبان فعلی آذربایجان که میتوان آنرا ترکی آذری نامید وجود دارد. سوم، «دلالت تاریخی»، رواج یک عبارت در طول تاریخ و مرور زمان به یک امر اصالت میدهد و آن را تبدیل به رویه می‌کند. موضوع این سلسله از یادداشت‌ها دلالت های تاریخی واژه آذری در متون کهن است.

پیش تر پیرامون واژه « آذری » در مفهوم زبانی مطالب بسیاری از سوی استادان حوزه تاریخ و زبان شناسی نگاشته شده است و اسناد پر شماری از منابع کلاسیک اسلامی ارائه گردیده است بسیاری از آن مقالات و آثار تا کنون در سایت آذری‌ها منتشر شده است و در اینجا نیازی به تکرار نیست.

در یادداشت نخست این مجموعه ، پیرامون کاربرد واژه « آذری » برای اشاره به مردم ناحیه آذربایجان حداقل می توان دو سند بسیار مهم و دست اول تاریخی ارائه نمود :

 

 

 

1-    سند شماره یک : كتاب البلدان اثر احمد بن ابی یعقوب بن جعفر بن وهب بن واضح عباسی معروف به "یعقوبی" مورخ و جغرافی‌دان بنام قرن سوم هجری ، همزمان با دوران خلافت عباسیان می باشد . وی این کتاب را در سال ۲۵۸ هجری قمری و  نوشت و این کتاب، مرجعی برای نویسندگان بعد از او قرار گرفت. وی برای نگارش این کتاب اقدام به سفر و سیاحت‌های زیادی کرد. او مسافرت خود را از بغداد و سامرا شروع می‌کند و بعد به طرف ایران و شمال افغانستان و ترکستان و هند و چین می‌رود. سپس از جغرافیای امپراتوری بیزانس، سوریه، مصر و شمال آفریقا سخن می‌گوید. که البته بخش بیزانس و شمال آفریقای این اثر گم شده است. یعقوبی در کتاب خود در خصوص آذربایجان و باشندگانش می نویسد :

 

« و اهل مدن اذربیجان و کورها اخلاط من العجم الاذریه و الجاودانیه القدم اصحاب مدینه البذ التی کان فیها بابک تم نزلتها العرب الما افتتحت »

همانطور که در متن عربی هم مشاهده می فرمائید وی مردم آذربایجان را مخلوطی از ایرانیان آذری و جاودانیهٔ قدیم می‌شمارد و به نظر می‌رسد منظورش آذربایجانی‌های مسلمان و آذربایجانی‌های پیرو بابک خرّم‌دین است

 

عبارت آذری/ الآذریه در روایت یعقوبی (تاریخ البلدان)
 
 

2-    سند شماره دو : کتاب  التنبيه و الاشراف اثر علی بن حسین مسعودی ،تاریخ‌نویس و جغرافی‌دان و دانشمند و جهان‌گرد بغدادی قرن چهارم هجری می باشد. مسعودی در خصوص سال های پایانی حکومت ساسانیان و نیز جنگ معروف قادسیه بین ایران و اعراب می نویسد :

 

« فلم تزل معظمة عند جميع ملوكهم إلى أن وجه بها يزدجرد بن شهريار آخر ملوك الفرس من الساسانية مع رستم الآذرى لحرب العرب بالقادسية في سنة 16 على ما في ذلك من التنازع. »

همانطور که در متن عربی هم مشاهده می فرمائید وی رستم فرخزاد سپهسالار کل ارتش ایران را با عنوان « رستم الآذرى » خطاب میکند و وی را آذری می داند.

 
کلمه "آذری" در روایت مسعودی (تنبیه الاشراف)
 

اسناد دست اول تاریخی نامبرده شده در متن به روشنی نشان می دهد که واژه « آذری » در مفهوم قومی و تباری دارای اصالت بوده و مورخین بنام سده های نخستین اسلامی از این واژه جهت اشاره به تبار  مردمان و باشندگان آذرآبادگان استفاده کرده اند.

در یادداشت های آتی به منابع جدیدتر و منحصر به فردتر در خصوص اصطلاح آذری اشاره خواهیم کرد.


ادامه دارد...



بعد از استقرار سلجوقيان و امراي دست نشاندة آنها در آسياي صغير، بتدريج زبان فارسي زبان رسمي آن ديار گرديد. محاوره در شهرهاي مهم‌ّ، نامه‌نويسي در دستگاه اميران، تدريس، تأليف، تصنيف فارسي به‌عنوان زبان رسمي بر همة آنها برتري داشت. زبان تركي آن روز از آن قبايل تركمن بود و پختگي و پيشرفت لازم را براي رفع نيازهاي جامعه و دولت نداشت. زبان رومي هم كه زبان قوم مغلوب و زبان كفّار شمرده مي‌شود و لذا زبان فارسي به‌صورت تنها زبان مناسب و رسمي دورة سلجوقيان در آسياي صغير گرديد (همان: 23 و 24).

در قرون ششم و هفتم هجري آثار ادبي فراواني در آسياي صغير (تركيه) و حتي ارمنستان نوشته شد. فضلايي مانند ابن بي‌بي، مؤلّف تاريخ سلاجقة روم و راوندي، مؤلّف راحه‌الصدور، جلال‌الدين مولوي، صاحب مثنوي، نجم‌الدين رازي، مؤلّف مرصادالعباد، و محمد غازي الملطيوي، مؤلّف روضه‌العقول (ترجمة مرزبان‌نامه) و نويسندگان ديگر با نوشتن آثار فارسي به نشر و رواج زبان و ادبيات ايراني مي‌پرداختند. «حتي بعضي از سلاطين عثماني، كه جاي سلاجقه را گرفته بودند، خود به پارسي شعر مي‌گفتند» (بهار، 1380، 290: 406).

زارع شاهمرسي نيز در خصوص ضعف و ناپختگي زبان تركي اين دوره مي‌نويسد:

«در سرزمين عثماني به‌رغم تحكمات و دستورهاي حاكمان براي ترويج زبان تركي و نوشتن آثار علمي و ادبي به اين زبان، زبان فارسي همچنان به مانند زبان عربي مورد تكريم و احترام اهل فضل و ادب بود. چون بيشتر كتاب‌هاي ادبي و فلسفي گذشته به فارسي و عربي بود. سلطان ولد (712-623 ق) فرزند مولانا، كه ده غزل تركي دارد، به آشنايي و تسلط كاملش بر زبان فارسي و ضعف او در زبان تركي اشاره كرده است. او منظومه‌اي به نام «رباب‌نامه» دارد كه در آنجا 156 بيت شعر تركي به نظم آورده است. در آنجا مي‌گويد:



تورگجـه اگـر بيليـديـم                   بير سؤزي بين ايليه ديم

تات جه اگـر ديلـرسوز                          گـويــم اســرار اولـي

 


و در كتاب «ابتدانامه» نيز مي‌گويد:

 

 



گــذر از گفـت تـــركـي و رومــي                چــون از اصطـلاح آن محـــرومـي

ليك از پــارسـي گــوي و از تـازي                      چون كه در هر دو خوش همي تازي

(زارع شاهمرسي، 1385: 45)

 

 


در دورة ايلخانيان مغول نيز در آسياي صغير زبان و ادب فارسي گسترش پيدا كرد. در ايران نيز به علّت ناامني، خيلي از علماء، ادبا و شعرا به نواحي روم و آسياي صغير مهاجرت كرده و موجب توسعة علمي،‌ فرهنگي و ادبي زبان فارسي در آن ناحيه شدند.

در ميان مهاجران دسته‌هايي از صوفيه نيز مانند حاجي بكتاش خراساني معروف به ولي (م 738 ه‍ـ) و از شاعران‌صوفي چون عراقي و سيف فرغاني و مولوي شايان ذكر است. با ورود دسته‌هاي صوفيه، تصوّف و عرفان در آن ديار رونق بيشتري پيدا كرد.

فارسي‌ زبان رسمي اين دوره بود و شرط رسيدن به مقامات عالي ديواني نيز تسلّط بر اين زبان بود. تا قرن هفتم كار به جايي رسيده بود كه حتّي عد‌ّه‌اي از تركان، مانند خود پادشاهان سلجوقي و درباريان سلجوقي(1) و نيز گروهي از روميان بومي مسلمان شده، فرهنگ ايراني يافته بودند و شعر فارسي گفته و كتاب فارسي مي‌نوشتند.

به‌طوركلّي در قرون هفتم و هشتم آسياي صغير يكي از مراكز بسيار مه‍ّم ادب فارسي و ايراني بود. نفوذ صوفيه، خاصه مولويه در اين نواحي، به اين موضوع قدرت بيشتري بخشيده بود. «زبان فارسي يكي از دو زبان عمده و اساسي دربار بود. نامه‌هاي درباري نيز اغلب به زبان فارسي نوشته مي‌شود(2) در ميان مجموعة منشآت فريدون بيگ، چندين نامة فارسي از اوايل عهد عثماني داريم و از آن جمله است نامه‌هايي در قرن نهم نيز، به‌رغم تقويت زبان تركي، اما دربار عثماني همچنان علاقه‌مند زبان و ادبيات فارسي بود. شاعران عثماني نيز اديبان ايراني را تقليد مي‌كردند. در اين دوره شاعري به زبان فارسي، با ايراني بودن قرين بود. حتي شاعراني از مردم روم هم خود را به ايران نسبت مي‌دادند تا شعرشان مقبول مردم واقع شود. مي‌گويند: شاعري متخلص به لئالي از مردم شهر توقات[1] آسياي صغير، براي اين كه منزلت بالاتري به دست آورد، ادعاي ايراني بودن مي‌كرد»(رياحي، 1369: 149).

در قرن دهم و يازدهم نيز ادبيات و زبان فارسي ايراني همچنان رونق قابل توج‍ّهي داشت. دامنة آن تا بوسني نيز كشيده شده بود. در زمان سلطان محمد فاتح (سلطنت
886-853 هـ) تعليم فارسي حتي در برنامة مدارس، تكيه‌ها و ديگر مراكز آموزشي جاي گرفت و به‌عنوان درس اجباري تدريس شد. مي‌توان گفت كه زبان و ادبيات فارسي به دليل تأثير‌پذيري ادبيات عثمانيان از ادبيات ايراني و نفوذ ادبيات فارسي بر ادبيات تركي در شهرهاي بزرگي چون استانبول، بغداد، دمشق، قونيه و به‌ويژه در بوسني و هرزگوين، درخشش پيدا كرد و به اين خاطر دانستن زبان فارسي در دربارهاي عثماني از اعتبار زيادي برخوردار بود (آيدين، 1385: 45 و 46).

در دورة تجدد ادبي عثماني نيز كه از قرن دوازدهم هجري شروع شد، انس و الفت با زبان فارسي و به كارگيري تركيبات آن در بيان مفاهيم و موضوعات جديد قو‌ّت بيشتري يافت و تدريس زبان فارسي در مدرسه‌ها و مكتب‌خانه‌ها نيز همچنان تداوم داشت.

اشعار تركي اين دوره نيز تحت تأثير تعابير و مضامين فارسي قرار داشت علاوه بر آن نويسندگان رمان و نمايشنامه هم داستان‌ها و حوادث تاريخي ايران باستان از جمله داستان‌هاي كاوه، سياوش، رستم را زمينه‌ كاري خود قرار داده بودند(رياحي، 1369: 25).

در دوره‌هاي بعد نيز ما همچنان شاهد حضور و سرزندگي زبان و ادبيات ايراني در سرزمين عثماني هستيم. هرچند كه نفوذ روزافزون زبان و ادبيات تركي اين تأثير را نسبت به گذشته كم رنگ كرده است، اما باز شاعران فارسي‌گوي(3) زيادي به چشم مي‌خورد كه تأثير و تداوم فرهنگ و ادب ايراني را برجسته مي‌سازد (آيدين، 1385،62 به بعد).

 
سرآغاز توج‍ّه رسمي به زبان تركي

بعد از غلبة ايلخانان مغول و ضعف خاندان سلجوقي، ناامني و شورش در گوشه و كنار سرزمين روم آشكار شد. از جمله شورش محم‍ّد قرامان تركمن بود. وي كه به راهزني روزگار مي‌گذرانيد، به نام حمايت از جواني به نام شاهزاده عنايت‌الدين سياوش (پسر كيكاوس دوم) قيام كرد. تركمن‌ها در سال 676 ه‍.ق قونيه را گرفته، آتش زده و غارت و قتل بسيار كردند. سرانجام شاهزاده را به تخت نشاندند ام‍ّا سرانجام كيخسرو سوم تركمن‌ها را شكست داد و محم‍ّد قرامان كشته شد و شاهزاده را نيز كه به «جمري» (خسيس و مسكين) لقب يافته بود، كشتند و پوستش را با كاه انباشتند و سوار درازگوش كردند و در شهرها گردانيدند و شورش پايان يافت (آقسرايي، 1943: 133-126).

البتّه آنچه در اينجا شايان ذكر است گفته‌هاي ابن بي‌بي است كه آن را به‌عنوان سرآغاز رسميت يافتن زبان تركي در آسياي صغير تلّقي مي‌نمايند. او مي‌گويد: «وقتي كه جمري را آتش زدند، قرار چنان نهادند كه هيچ‌كس بعداليوم در ديوان و درگاه و بارگاه و مجلس و ميدان جز به زبان تركي سخن نگويد» (ابن بي‌بي، 1956: 696).

جواد هيئت نيز در تركي شدن زبان مردم تركيه مي‌گويد:

«... در تركيه نيز تا سال 1277 (676 هجري) زبان رسمي سلاجقة روم فارسي بود. در اين زمان محمد قرامان اوغلو، رئيس قبيله قرامان، قونيه را گرفت و زبان تركي را به جاي زبان فارسي رسمي كرد. از آن پس زبان و ادبي‍ّات تركي در آناطولي پيشرفت نمود و با روي كارآمدن آل‌عثمان رونق بيشتري گرفت»(هيئت، 1380: 172). البتّه اين‌كه شخصي مي‌خواهد و يا بتواند با يك دستورالعمل و فرمان خاصّي، زباني را رسماً معمول و زبان ديگري را از عرصة حيات اجتماعي و فرهنگي خود، بيرون نمايد، امري محال و دور از واقعي‍ّت عقلي است. صحبت آقاي هيئت در اين خصوص مخدوش است ام‍ّا اين‌كه حركت محم‍ّد قرامان تلاشي بود براي سرآغاز توج‍ّه رسمي به زبان تركي، مقبول و پسنديده است و مي‌توان گفت كه بعد از حادثة ياد شده است كه تركان عثماني توج‍ّه بيشتري را به‌ يادگيري و اشاعة زبان تركي در آن نواحي مبذول مي‌داشتند و مدارك و اسناد تاريخي هم خلاف سخنان جواد هيئت و آقسرايي را اثبات مي‌كنند. در متون نظم و نثر آن دوره و در تاريخ ابن بي‌بي و مسامره‌الاخبار و روضه‌الكتاب ابوبكر بن زكي قونيوي و خاموش‌نامة منظوم يوسفي، از شورش محم‍ّد قرامان و جمري با بدبيني تمام ياد شده است؛ به عبارت ديگر با اين شورش نه تنها زبان تركي در آثار كتبي جاي زبان فارسي را نگرفت، بلكه سلجوقيان را نيز بر آن داشت كه عليه زبان و اقوام ترك به مبارزه برخيزند.

دربارة قيام محم‍ّد بيك قرامان و جمري و پيامدهاي آن، محم‍ّد فؤاد كوپرولو مي‌نويسد:

«در ذي حج‍ّة سال 676 هجري، شهر قونيه به تصر‌ّف نيروهاي محم‍ّدبيك و جمري درآمد. فاتح قونيه و همراهان وي، كه همگي تركمانان سرخ كلاه و چارق پوش بودند، به زبان فارسي آشنايي نداشتند. از اين‌رو فرمان صادر شد كه در سراي و ديوان و مراكز عمومي به جاي فارسي، تركي به كار برده شود. ولي اين دستور بيش از زمان استيلاي جمري، كه مد‌ّت آن بس كوتاه بود، دوام پيدا نكرد و پس از سركوبي قيام‌كنندگان، وضع به حال سابق برگشته، تحكيم و ترويج فارسي دوباره برقرار شد» (منصوري، 1379: 34).

در مسامره‌الاخبار هم با بدبيني شديدي از شورش جمري و تركمانان ياد شده، كه در اين‌جا به خلاصه‌اي از آنها اشاره مي‌كنيم:

«خروج جمري لعين ... جمري از زمره‌ ياراذل الناس خروج كرد و به خوارج اتراك پيوست. كلاغي انديشة صولت عقاب در دل گرفت. آتش فتنة اتراك به وجود آن مخذول شعله برآورد... سكه به نام آن سگ زدند ... پنداري كه شهر قونيه سفينه‌اي بود كه بر سر آن بحر فتنه از موج شورانگيز اتراك بشكست... عرصة روم بكلّي از اركان دولت خالي ماند. بيش‌تر بناهاي عالي گردون فرساي خراب شد» (آقسرايي، 1943: 125-123).

آقسرايي مي‌گويد كه در فتحنامه‌اي كه بعد از سركوبي شورش، به اطراف فرستادند، اين عبارت آمده بود: «خون حسين يعني اولاد صاحب شرع از يزيد و شمر شوم خواسته شد» (همان: 132).

نكتة جالب توج‍ّه ديگر اين است كه به‌رغم شكست تركمن‌ها و سپس با ضعف دولت سلجوقي، هرچند كه امراي تركمان قو‌ّت بيشتري مي‌يافتند و اين امر نيز اندك اندك منجر به تشكيل امپراتوري مقتدر عثماني شد، ام‍ّا يك بررسي و نگاه اجمالي به آثار ادبي و تاريخي دوره‌هاي بعد نشان مي‌دهد كه مردم آناطولي و آسياي صغير به تركان و زبان تركي به ديده تحقير و استخفاف مي‌نگريستند.

[1]- Tokat

حذف آمار کمی گروه های زبانی و قومی ایران از فکت بوک سازمان اطلاعات مرکزی امریکا (سیا) یکبار دیگر بحث لزوم یا عدم لزوم جمع آوری دقیق اطلاعات مربوط به گروه های زبانی و قومی را در ایران فرا یاد آورد.

 پس از سپری شدن 90 سال از انتشار نخستین چاپ پژوهش «آذری یا زبان باستان آذربایجان» سید احمد کسروی تبریزی در سال 1304خورشیدی، هنوز بخشی از نوشتۀ میرزا محمد خان بن عبدالوهاب قزوینی(علامه قزوینی) در معرفی و نقد این اثر- که یک سال پس از انتشار کتاب در سال 1305خورشیدی آن را نوشته اعتبار و اهمیت خود را از دست نداده است و همچنان می توان آن را موضوع روز دانست. علامۀ قزوینی که پژوهش کسروی را «رسالۀ صغیرة الجم عظیمة الفایدة» (1332، ج ا، ص 178) خوانده، نوشته:

 
«پس از آنچه گذشت معلوم شد که امروزه مسئله آذربایجان اهمیتی سیاسی به هم رسانیده و حریف از هیچگونه غش و تدلیس تاریخی و قلب ماهیت حقایق برای پیشرفت اغراض باطلۀ خود باکی ندارد اثبات اینکه زبان اصلی آذربایجان تا حدود قرن هفتم هشتم هجری زبان فارسی بوده است ( یا بعبارة اخری اثبات اینکه زبان آذری که بشهادت صریح مؤلفین قدما زبان متداول آذربایجان بوده و هنوز نمونۀ از آن در بعضی دهات آذربایجان باقی است شعبۀ از شعب زبان فارسی بوده است) تا چه اندازه برای ایرانیان دارای اهمیت و تا چه درجه اکنون محل احتیاج عمومی است و در حقیقت بمقتضای اذا ظهرت البدعة فلیظهر العالم علمه ابطال این سفسطۀ سیاسی و کشف این تدلیس تاریخی امرزه بر عموم فضلای ایران در شرع سیاست واجب کفائی بلکه واجب عینی است و گمان می کنم که تألیف این رساله اولین قدم جدی است که در این راه برداشته شده است و مؤلف فاضل آن...تا درجۀ مهمی از عهده این امر برآمده است و از این راه خدمت شایانی هم به تاریخ ایران و هم به سیاست و ملیت ان مملکت نموده است.»(همان،ص180-181)

علامه قزوینی سپس دربارۀ اهمیت پژوهشی کسروی نوشته است:

«باری این رسأله مختصر پنجاه و شش صفحه ای از وجنات آن معلوم است که نتیجۀ ماه ها بلکه سال ها زحمت و تتبع است و تقریباً هر سطری از سطور کوچک آن حاکی از مطالعۀ یک کتاب بزرگ است...اگر ایرانیان می خواهند در مقابل دعاوی بی اساس همسایگان کاری بکنند راه کار کردن را آقای سید احمد کسروی بايشان نشان داده است...» (همان، ص 181- 182).

تا پیش از انتشار این کتاب به احتمال قریب به یقین کسی از پژوهشگران نمی دانست که زبان آذری که بسیاری از مؤلفین عرب از سدۀ چهارم هجری تا سدۀ هفتم هجری در آثار خود بدان اشاره نموده اند، زبان رایج در آذربایجان، شهرها و روستاهای آن بوده است(همان، ص 178).

انتشار کتاب کسروی باعث گردید تا چیستی حقیقی این زبان روشن گشته و همین موضوع دگرگونی های بنیادینی در جهان ایرانشناسی و خاورشناسی به وجود آورد وراه درست را پیش پای بسیاری از شرق شناسان که پیش از آن گمان برده بودند که آذری همین زبان کنونی مردمان آذربایجان است هموار نمود.

پس از انتشارکتاب، نخست محمداحمد، دوست کسروی، گفتاری به زبان انگلیسی دربارۀ کتاب نوشته و آن را در روزنامۀ the times of Mesopotamia به چاپ رساند و همو آن را به انجمن آسیایی لندن   The Royal Asiatic Societyکه خود از اعضای آن بود ارائه نمود( کسروی، 2535، ص4). سپس شرق شناسان نامدار سردنیس راس با اندکی تلخیص کتاب را به انگلیسی ترجمه و در ماهنامۀ انجمن به چاپ رسانید و پس از چندی نیز دیگر ایران شناس نامدار روسی میلر آن را به روسی ترجمه و چاپ نمود(همان جا).

بدینسان در زمانی کوتاه آوازۀ این کتاب کسروی در میان خاورشناسان اروپایی پیچید و همین باعث گردید تا بسیاری از آنان دست از باورهای نادرست و نه چندان دقیق خود دربارۀ زبان دیرین مردم آذرباجان کشیده و پی به چیستی راستین زبان مردم آذربایجان در گذشته ببرند.

امسال برابر است با نودمین سال انتشار این اثر ارزندۀ علمی که تأثیر به سزایی در جهان دانش گذاشت و بنیان فرضیۀ علمی ای که هیچ یک از ایران شناسان نه تنها ایرادی بر آن وارد ندانست، بلکه آن را مبنای پژوهشی های نو خود قرار داد و براساس آن فرضیه ها و نظرات پیشین خود دربارۀ زبان مردم آذربایجان را رد، اصلاح و يا تکمیل نمودند.

این به معنای دور بودن کسروی از لغزش و خطا نبوده و پاره ای از دانشمندان البته با پذیرفتن جوهرۀ اصلی کار او که همانا روشن ساختن زبان کهن مردم آذربایجان بود نقدهایی بر پاره ای از اظهارات او داشته اند. اما این نافی کشف مهم کسروی نبوده و پس از گذشت 90 سال از انتشار نخستین چاپ کتاب – که در زمان انتشار با استقبال خاورشناسان و ایران شناسان جهان و محافل آکادمیک رو به رو شد- تا کنون کسی نتوانسته با دلایل علمی و با استفاده از مدرک و منابع تاریخی، ادبی و... اعتبار علمی پژو هش کسروی را به چالش بکشد. برای اینکه اهمیت کار کسروی و میزان درستی آن روشن شود لازم است تا این گفتۀ و.ب . هنینگ، ایران شناس سرشناس را که پیرامون کسروی و کتابش نوشته مرور کنیم:

«... چند قرنی است که شعبه ای از زبان ترکی در ایالات شمال غربی ایران، آذربایجان و زنجان به صورت زبان عامه در آمده است. داستان چگونگی نفوذ تدریجی قبایل ترک نژاد به این مناطق و به تبع آن، عقب نشینی و ناپدید شدن نهایی زبان ایرانی سکنۀ پیشین ناحیه را مورخ ایرانی، سید احمد کسروی، از روی اسناد و آثار تاریخی پی جویی کرده است. جریان مذکور در سدۀ یازدهم میلادی(قرن پنجم هجری) شروع ودر آغاز سدۀ شانزدهم (دهم هجری) به پایان رسیده است.

همه همداستانند – ودر واقع هیچ گونه تردید جدی در این مورد وجود ندارد- که، پیش از ورود ترکان، مردم آذربایجان و زنجان نیز، همانند مردم سایر مناطق ایران، به یکی از زبان های ایرانی گفتگو می کردند. با توجه به نحوه پراکندگی گویش های ایرانی، می توان استنباط کرد که زبان گم شدۀ آذربایجان به کدام گروه از زبان های ایرانی تعلق داشته است. » (هنینگ، 1378، ص315- 316) .

نودمین سال انتشار «آذری یا زبان باستان آذربایجان» بهانه ای است تا در این نوشتار نخست به معرفی کاملی از این اثر ارزنده بپردازیم و سپس مروری داشته باشيم بر سال انتشار آن که به نوشتۀ برخی در راستای سیاست های ترکی ستیزی رضا شاه نوشته شده است.

معرفی کتاب

احمد کسروی تبریزی کتاب خود را در هفت گفتار به شرح زیر تقسیم نموده است:

گفتار یکم، مردم و زبان باستان آذربایگان

گفتار دوم، ترکی چگونگی و از کی با آذربایجان راه یافته؟...

گفتار سوم، چند سخن در پیرامون آذری

گفتار چهارم، نمونه هایی که از آذری در دست است.

گفتار پنجم، آنچه از این نمونه ها بر آید.

گفتار ششم، نمونه هایی که شاید از آذریست.

گفتار هفتم، نمونه هایی از آذری کنونی.

کسروی گفتار یکم اثر خود را با مروری فشرده بر تاریخ آذربایجان تحت عنوان«آذربایگان در آغاز تاریخ» آغاز نموده است و به کوچ آریائیان در هزارۀ دوم و هزارۀ اول پیش از میلاد از خاستگاه اصلی شان به ایران و جای گرفتنشان در آسیا و اروپا اشاره کرده است. او نوشته که سه تیره مادها، پارس ها و پارت ها، هر کدام با بنیاد نهادن سه فرمانروایی بزرگ و نیرومند بر بخش هایي از آسیا فرمانروایی کردند.

مادها شمال غربی ایران را که اکنون آذربایجان و شهرهای همدان، کرمانشاهان، قزوین، اصفهان و تهران در آن محدوده قرار داردگرفتند و این زمین ها به نام آنان سرزمین ماد خوانده می شد که از آن میان آذربایجان«مادخرد» و بخش دیگر«ماد بزرگ» نامیده می شد. کسروی با اشاره به اینکه بومیانی نیز در این سرزمین ها زندگی می کرده اند که با مهاجران در آمیخته اند برنبودن ترکان تا دو هزار سال پیش در این نواحی تأکید نموده و نوشته: «و اگر کسی به تاریخ آشناست این می داند که تا دو هزار سال پیش ترکان از این نزدیکیها بسیار دور بوده اند ودر میانه های آسیا می زیسته اند، و این خود پندار بسیار عامیانه است که کسانی گویند آذربایجان از نخست سرزمین ترکان بوده و هیچ سودی از چنین گفته ای در دست نخواهد بود. »(کسروی، 2535، ص 8-7).

گفتۀ کسروی را بسیاری از منابع ومآخذ دست اول تاریخی و نیز پژوهشی های علمی تأیید نموده است. اما او خود حضور ندارد تا شاهد این باشد که کسانی با طرح همین پندارهای بسیار عامیانه، خام و حتی با طرح ادعاهای مجعول و بی اساس به دنبال چه سودها و بهره برداری هایی هستند که یکی از آن ها همانا حضور چند هزار سالۀ ترکان به عنوان یکی از اقوام بومی(!) در ایران است. او سپس به وجه تسمیۀ نام آذربایجان پرداخته که بر گرفته از نام «آتورپات» ساتراپ آنجا بوده و رفته رفته به آذربایجان تبدیل شده است. کسروی در اینجا نیز با اشاره به کسانی که به نام آذربایجان دست برده اند، همۀ آنها را عامیانه دانسته که: «در بازار دانش ارجی به آنها نتوان نهاد.» (همانجا) و افزوده است که: «بیگمان آذربایجان نام ایرانی است.» (همانجا).

نکته ای که در چندین منبع دست اول و پژوهش های معتبر به آن اشاره شده و چون بسیار روشن و«اظهر من الشمس» است از نام بردن آن ها خودداری می کنیم. در ادامه این گفتار کسروی با بررسی نام های رودها، کوه ها و شهرهای آذربایجان آگاهی های پر بار و سودمندی در اختیار خواننده می نهد و می نویسد که پاره ای از این نام ها چون: تبریز، خوی، سلماس، ارومی، ویجویه و لیلاوا و... معنای روشنی ندارد، اما پاره ای دیگر را از راه دانش زبان شناسی باز نموده است، مانند: مرند، ارونق، مارالان، مایان، مراغه، دیلمگان و...

البته باید در نظر داشت که از نود سال پیش به این سو دانش زبان شناسی به پیشرفت های زیادی دست یافته و پژوهشگران با سود جستن از آن به روشن نمودن پاره ای از ابهامات پیرامون این نام ها موفق شده اند.

دردنبالۀ این گفتار کسروی با اشاره به آرای کسانی مانند: ابن حوقل، مسعودی، ابو عبدالله بشار مقدسی، یاقوت حموی و ماجرای ابوالعلا معری و شاگردش ابوزکریا یا خطیب تبریزی به نوشته های آنان دربارۀ زبان مردم آذربایجان که آذری بوده است پرداخته و شگفتی خود را از نویسندگان«نامۀ دانشوران» که «الاذریه» را «زبان ترکان» ترجمه کرده اند ابراز داشته است( همان، صص 13-10).

گفتار دوم را کسروی با کوچ ترکان سلجوقی به ایران آغاز نموده و نوشته:

« آنچه ما جسته ایم و می دانیم ترکی به آذربایجان از زمان سلجوقیان و از راه کوچ ایل های ترک در آمده. پیش از آن اگر در تاریخ نشانی از بودن ترکان در آذربایجان پیدا کنیم بیگمان جز دسته اندکی نبوده اند و پس از زمانی از میان رفته اند.» (همان، ص 14). او جنگ دندانقان را که در آن سلجوقیان بر سلطان مسعود غزنوی پیروز شدند یکی از بزرگترین رویدادهای تاریخی برشمرده که نتیجه آن پیروزی، همان راهیابی انبوه ترکان به ایران و عراق و سوریه و آسیایی کوچک است(همانجا).

کسروی افزوده که ترکان در زمان حکومت اشکانیان به مرزهای ایران رسیدند اما اشکانیان و پس از آنان ساسانیان با نیرویی که داشتند از ورود آنان به داخل ایران جلوگیری می نمودند. با سقوط ساسانیان و آمدن تازیان به ایران باز راه ورود ترکان به ایران بسته بود و ساسانیان نیز با گسیل نمودن سیصد هزار سرباز سواره و پیاده، همواره راه بر ورود ترکان به داخل ایران بسته بودند و سلطان محمود غزنوی و پسرش سلطان مسعود نیز با اینکه خود ترک بودند همان رفتار را پیشه کرده بودند(همان، ص 15).

در اینجا کسروی به نکتۀ در خور توجهی اشاره نمود و آن این است که: «اینان[ غزنویان ] اگر چه خود ترک بودند میان ایرانیان بزرگ شده ودربارشان یک دربار ایرانی بود، و اینست راه بروی ترکان باز نمی داشتند.دسته هایی را که خودشان آورده بودند چنانکه خواهیم دید ازآن نیز پشیماني می نمودند. »(همانجا). او سپس به افزایش تعداد ترکان پس از آن اشاره نموده و با استناد به نوشته های منابع و مآخذ ادعای خود را مستند نموده است.

کسروی با توجه به اشارات تاریخ نگارانی چون: ابن اثیر و ابن بی بی به این نتیجۀ منطقی دست یافته که: « پیداست که زمان سلجوقیان ترکان با نبوهی بسيار بایران و این سرزمین ها آمدند، و این چیزیست که خود تاریخ نیز می رساند. »(ص 16). این اشارات را هنگامی که در کنار دیگر داده های تاریخی قرار می دهیم به روشنی پوچی  و بی پایه بودن سخنان مشتی شبه تاریخ نگار و جاعل را که ترکان را از بومیان سرزمین ایران دانسته و حضور آنان را به هفت هزار سال پیش از این به عقب می برد، در می یابیم.

در ادامه کسروی به بررسی ورود« نخستین دسته های ترکان در آذربایجان» پرداخته و با اشاره به ورود انبوه ترکان در دورۀ سلجو قیان می افزاید سلطان محمود غزنوی به هنگامی که به ماوراء النهر رفته دسته هایی از ترکان در حدود پنجاه هزار تن را با خود به داخل ایران آورده است(ص 17).

سپس کسروی اوضاع«آذربایجان در زمان سلجوقیان» را بررسی نموده و نوشته چون طغرل بیک پادشاهی خود را بنیاد نهاد روز به روز بر پهناوری خاک خود می افزود ودر سال 464 ق نیز به آذربایجان آمد و پس از اینکه سر تا سر خاک آذربایجان به تصرف او درآمد، سپاهیانش که همه از ترکان بودند به خاک آذربایجان سرازیر گشتند. آذربایجان به واسطۀ داشتن چراگاه های فراوان شرایط مساعدی برای زندگانی چهارپاداری داشت وبه همین مناسبت نیز ایل های ترک در اینجا سکنی گزیده و رفته رفته بر تعدادشان افزوده شد. همین دلیلی شد که رفته رفته گوش های مردمان بومی به زبان ترکان آشنا گردید و بیشتر مردم جمله هایی از ترکی را فراگرفتند(ص19). از این زمان نیز نام های پاره ای از آبادی ها ترکی شد و ترکان نام آبادی هایی را که معنای روشنی داشت به زبان خود ترجمه می نمودند مانند: اشگه سو، یالقوز آغاج، استی بولاغ، سکدی(سکدلو)، گردکانلو، قوزلو و قزلجه و مانند این ها که در اصل: آب باریک، یکه دار، گرمخانه، بیدک، گردکانک، جوزان وسرخه بودند(ص19).

با این همه در زمان سلجوقیان زبان اهالی آذربایجان همان آذری بوده و ترکی زبان خود ترکان تازه رسیده بوده است(همانجا)

این وضعیت تا هنگام یورش مغولان به ایران ادامه داشت، اما ورود آنان به آذربایجان بر تعداد ترکان نیفزوده چرا که میان ترکان و مغولان جدایی بوده و این دو زبان یکدیگر را نمی فهمیدند(همان جا). اما به ظاهر و پس از گذشت سه سده تعداد ترکان در آذربایجان رو به فزونی گذاشته، اما نه در تمام آذربایجان.

در دوره ایلخانان آذربایجان تبدبل به صحنۀ تاخت و تاز سرداران مغول شد که هر یک در سودای پادشاهی تیغ از نیام بر کشیده به جنگ و جدال بر خاستند. با يورش توقتمش خان به تبریز در سال 787 ق به منظور جنگ با احمد ایلکانی که امیر ولی استرآبادی را به فرمانروایی تبریز گماشته بود، شهر و مردم آسیب فراوانی دیدند. آنگاه نوبت سپاهیان تیمور رسید و آذربایجان برای مدنی آرام گشت، اما پس از او دوباره آذربایجان عرصۀ تاخت وتاز شد و این بار قره قویونلوها با گروه زیادی از ترکان به آذربایجان آمدند و به دنبال آنها نوبت به آق قویونلوها رسید و اینان دائما در حال جنگ و کشاکش  بودند تا اینکه شاه اسماعیل صفوی در 906 ق در تبریز تاجگذاری و سلسلۀ صفویان را بنیاد نهاد.

کسروی بر این باور است که فا صلۀ 70 ساله از تاریخ مرگ ابو سعید تا به پا خاستن شاه اسماعیل صفوی که تماماً به جنگ و خونریزی و کشا کش بر سر قدرت سپری گشته یکی از دلایل عمدۀ دگرگشتی زبان مردم آذربایجان است. «زیرا در این زمانست که از یکسو بومیان لگد مال و نابود شده اند و از یکسو ترکان بانبوهی بسیار رو باینجا آورده اند و بر شماره ایشان بسیار افزوده(ص 22).

بخش پایانی گفتار دوم از کتاب کسروی به« آذربایجان در زمان صفویان» اختصاص داده شده است. او به درستی یاد آور می گردد که نیای بزرگ صفویان، شیخ صفی خود آذری زبان بوده و دو بیتی هایی از او در درست است. سپس به این نکته می پردازد که به هنگام روی کار آمدن صفویان زبان ترکی در آذربایجان پیشرفت نموده، اما رویدادهایی پیش آمده که« ترکی بیکبار چیره شده و آذری از شهر ها نا پدید گردیده و در بیرونها جزء در چند جا باز نمانده. »(ص 23). یکی از این پیشامدها  این بوده که هواداران صفویان و یاران شاه اسماعیل از ایل های استاجلو، شاملو، تکلو، ورساق، روملو، ذوالقدر، افشار، قاجار و... بوده اند و با ضعف و بی قدرتی تاجیکان یا بومیان فارسی زبان ایران« کار صفویان همه در دست ترکان می بود، و در دربارشان چه در تبریز و چه در قزوین و چه در اسپهان بزبان ترکی سخن گفته شدی و لقب ها و نامها نیز بیشتر ترکی بودی، همچون: قرداش، یولداش و سرداش و عمو اوغلی و قاپوچی و ایشیک آغاسی و ایچ آغاسی و اسمعیل قلی و طهماسبقلی و ایل بیکی و ایلخانی و بیگلر بیگی و خانلر خانی و قارنجه بیک و قور خمس خان و شیخ اغلی و حلواچی اغلی و بسیار مانند اینها. »(ص24).

یکی دیگر از دلایلی را که کسروی باعث پس رفتن زبان آذری و چیرگی ترکی درآذربایجان بر شمرده همانا جنگ های خونین میان صفویان و ترکان عثمانی از جنگ چالدران در 920 ق تا نزدیک به یکصد سال پس از آن در سال 1012 و در دوران شاه عباس است که در این میان بیشترین ضربه بر اهالی بومی و زبان آنان وارد گردیده. «زیرا تاجیکان یا گویندگان آن زبان که ناتوانتر می بودند در این پیش آمد ها بیشتر از دیگران پایمال می شدند و از میان می رفتند. از آن سوی چون عثمانیان ترک می بودند و از این سوی هماودران ایشان نیز جز ترکان نبودند از این رو کارها همه با زبان ترکی می بود و آذری جز در خاندانها به کار نمی رفت و روز بروز از رواج آن می کاست و کم کم فراموش می شد»(ص 25) در پایان این گفتار کسروی خاطر نشان می گردد که اگر چه پراکندگی زبان ترکی در دوران صفویان به بالاترین پایگاه خود رسید، اما با سپری شدن دوران آنان پیشرفت ترکی نیز باز ایستاد و حتی رو به پس رفت تا جایی که در دوران مشرطیت« و پیدایش شور کشور خواهی در ایران و بنیاد یافتن روزنامه ها و دبستان هاکه همه اینها ترکی را باز پس می برد و از میدان آن می کاهد.

در این باره خود آذربایجان پیشگامست و از آغاز جنبش مشروطه یکی از آرزوهای آذربایجانیان برگردانیدن فارسی به آنجا بوده و همیشه در برابر نگارش روزنامه های استانبول و  با کو روی سرد نشان داده اند.»( همانجا).

سومین گفتار کتاب کسروی« چند سخن پیرامون آذری» نام دارد. در این گفتار نخست کسروی بحثی را پیرامون « زبان شمال و زبان جنوب» مطرح نموده و با اشاره به تاریخ چهار هزار ساله زبان فارسی به تفاوت گویش این دو نقطه اشاره کرده و نوشته است: « ایران یا مردم ایر که از ایران ویچ باینجا در آمده اند تیره های گوناگون بوده اند و ما نامهای سه تیره بزرگ را از ایشان که ماد و فارس و پارت باشند می شناسیم. مادان در شمال و فارسان در جنوب و پارتان در شرق نشیمن گرفته بودند و هر سه تیره یکی پس از دیگری بنیاد پادشاهی در اینجا نهاده اند. پیداست که زبان اینان همه یکی بوده و پیداست که پاره ای جداییها در میان بوده... لیکن ما این را نیز دانسته ایم که میان مادان و فارسان یا بهتر بگوییم میان شمال و جنوب، از رهگذر پاره حرفها نیز جدایی بوده . بدینسان آنچه در شمال بیشتر شین بوده در جنوب سین می شده، چنانچه اکنون نیز آنچه در شمال شمیران و شمیرم هست در جنوب به جای آن سمیران و سمیرم می باشد و ما  می توانیم پنداشت که داستان رشته و ریسیدن و فرشته و فرستادن و نوشتن و می نویسیم و مانند اینها که فراوانست از این راه پدید آمده. نیز آنچه در شمال گاف بوده در جنوب جیم می شده چنانکه هنوز هم در شمال گهرام دز و در جنوب پاسخده آنها جهرم می باشد. نیزآنچه در شمال زاء بوده در جنوب دال می شده چنانکه هنوز هم بجای دانم و داماد که از زبان جنوبست در شمال«زانم»(در کردی) و «زوما»(در سمنانی) گفته می شود. اینها چیزهایی است که ما یافته ایم و باشد که چیزهای دیگری نیز بوده.»(ص 28)

در ادامه کسروی بحثی را پیرامون چگونگی پیدایش  نیمزبانها به میان کشیده و به دنبال آن نیز دربارۀ چگونه از میان رفتن جدایی شمال و جنوب مطالبی بیان داشته است. آنگاه کسروی به موضوع زبان همگانی بودن فارسی در آذربایجان اشاره نموده و نوشته: بااینکه در زمان صفویان ترکی زبان دربار بوده اما هم در آذربایجان و هم در دیگر نقاط ایران زبان نگارش بجز از زبان فارسی نبوده است(ص 32). او می نویسد: « این از شگفتیهاست که آذربایجانیان با آنکه از قرن ها زبانشان ترکی گردیده همیشه در نوشتن فارسی را بکار می بردند. نه تنها در کتاب نویسی و چامه سرایی در نامه نوشتن به یکدیگر هم جز آن رابکار نمی بردند و کنون نیز نمی برند... اگر چه گاهی در آذربایجان کتاب ها به ترکی نوشته شده است و برخی شاعران شعرها سروده اند. لیکن اینها بسیارکم و جزاز روی هوس نبوده است... و کوششها ییکه در همان هنگام عثمانیان و قفقاز یان در کشیدن آذربایجان به سوی خود به کار می بردند نتیجه وارونه داد و چنانکه گفتیم آذربایجانیان همیشه برواج فارسی در میان خاندانها می کوشند و در این راه پیشگام می باشند.» (همانجا).

کسروی با اشاره ای به و او و یاء معروف و مجهول و نقاطی که آذری در آنها باز مانده: هرزند، گلین قیه، زنوز، حسنو، این گفتار از کتاب خود را به پایان برده است.

اهمیت اشاره کسروی به واو و یاء معروف و مجهول در این است که او با به کارگیری قواعد زبان شناسی به این نتیجۀ مهم دست یافته که تعداد زیادی واژگان فارسی در زبان کنونی مردم آذربایجان موجود است که این واژگان از زبان آذری به زبان کنونی مردم آذربایجان راه یافته و دلیل آن نیز رعایت تلفظ درست آن واژگان از سوی آذربایجانیان است، واژگانی مانند: دوست(Dust)، شور(Şur)، کور(Kur)، گور(Gur)، زور(Zur)، بیل(Bil)، دیو(Div)، میشه(Mise)، پیشه(Pise)، شیر(Şir) که فارسی زبانان در تلفظ آن ها رعایت درست نکرده، اما آذربایجانی ها با تلفظ درست آن ها را ادا می کنند، مانند: دُست (Dost)، شُر(Şor)، کُر(Kor)، گُر(Gor)، زُر(Zor)، بِل(Bel)، دِو(Dew)، مِشَه(MeŞe)، پِشَه، (PeŞe)و شِر(Şer).

در گفتار چهارم کتاب که« نمونه هایی که از آذری در دست است» نام دارد، احمد کسروی ابتدا به نمو نه هایی پراکنده باز مانده از آذری در چند منبع اشاره نموده و به دنبال آن نیز به «نمو نه هایی پیوسته» باز مانده از زبان آذری اشاره کرده است.

گفتار پنجم کتاب را کسروی« آنچه از این نمونه ها بر می آید» نام نهاده است. در این گفتار نیز کسروی با دقتی بی نظیر و با ژرف نگری، تعدادي واژگان آذری به کاررفته دردو بيتی های شیخ صفی الدین اردبیلی را انتخاب نموده و آنها را به عنوان واژگان آذری ای که در آذری بودن آنها تردیدی نیست معنی نموده است، واژگانی مانند: «آز/ از»، «اسر/ ارس»، «اهرا»، «اویان»، «بوری»، «ته»، «چه»، «چو»، «درده ژر»، «ژاته ، «ژیو»، «کوشن» و...

در همین گفتار کسروی بحثی پیرامون« قاعده های آذری» به میان آورده و با دلایلی علمی و قانونمند و منطبق با قواعد زبانشناسی تاریخی سیر تحول و دگرگونی این واژگان را بر شمرده است.

در گفتار ششم، نویسنده به نمونه هایی که شاید از آذری باشد توجه نموده و نوشته در فاصلۀ میان چاپ اول کتاب تا چاپ دوم، آقای روایی شعر هایی از کشفی، معالی، آدم و خلیفه صادق که در جنگی در تالش وجود داشته برای کسروی فرستاده و کسروی با توجه به ساختار شعرها و واژگانی که در آنها به کار رفته، آنها را هم نمونه ای از شعر های آذری دانسته و دربارۀ این اشعار گفته: «کوتاه سخن آنکه ما نیز این ها را آذری می پنداریم اگر چه بیگمان نمی باشیم و از اینروست که آنها را در گفتار جداگانه ای می آوریم و اگر کسانی به جستجوی بیشتری در باره آذری پرداختند باشد که در پیرامون اینها نیز باندیشه روشنتری رسند.» (ص 56).

در هفتمین گفتار کتاب، کسروی نمونه هایی از آذری کنونی را آورده که عبارتند از: نمونه هایی از زبان خلخال و نمونه ای از زبان هرزند. در پایان کتاب نیز در بخشی به نام«فزونیها»، کسروی به وجه تسمیه و معنی تعدادی نام های شهرها و آبادی های آذربایجان که در کتاب نام آن ها برده شد پرداخته و نکات جالب ودر خور توجهی را گوشزد نموده است.

او نخست از سه جزء تشکیل دهندۀ نام آذربایجان، «آتور» ، «پات» و «گان» آغاز نموده است و پس از شرحی که دربارۀ هر یک از آنها داده به این نتیجه بر آمده است:

(بدینسان«آتور پاتگان» کنونی «آذربایگان» یا «آذربایجان» گردیده و معنی آن نیز «سرزمین آتورپات» یا «آتورپاتی» است و «آتورپات» نام یک سرداری بود.) بدین ترتیب او بر کاملاً ایرانی بودن این نام تأکید می کند. گفته كسروي در باره ايراني بودن نام آذربايجان  را ده ها پژوهش علمي ديگر كه از سوي سرشناسترين خاور شناسان و ايرانشناسان دانشمند ايراني و غير ايراني انجام گرفته كاملا تاييد نموده و امروز جاي هيچ ترديدي در اين زمينه وجود ندارد. تنها گروهي جاعل و شبه پژوهشگر و وارونه تاريخنگار هستند كه با دلايلي پوچ و بيهوده و كاملا غير علمي وتنها بر پايه اغراض سياسي ويژه اي درست بر خلاف داده هاي بيشمار تاريخي حركت نموده و به مخالفت با آن مي پردازند. كسروي در ادامه نیز  به نام هایی چون: «آرونق» ، «باکو» ، «بردوا» ، «بردعه» ، «دیلمقان» ، «رویین دز» ، «زرین رود» ، «سرد رود» ، «کارا رود» ، «گریوه» ، «گهرام دز» ، «گیلاندوز» ، «قارقا بازار» ، «مایان» ، «مرند»، و... اشاره نمود و دربارۀ وجه تسمیه آن ها آگاهی های سودمندی در اختیار خوانندگان قرار داده است.

دربارۀ تاریخ و زمان انتشار «آذری یا زبان باستان آذربایجان»

گروهی از شبه پژوهشگران و به اصطلاح تاریخنگاران ایران ستیز و فارسی ستیز - كه جز از وارونه تاريخنگار نام ديگري نمي توان بر آنان نهاد- تمایل دارند تا تاریخ انتشار کتاب کسروی را به دوران حکومت رضا شاه در میان سال های 1304 تا 1320خ مرتبط سازند تا بدین وسیله نگارش این اثر را ناشی از سیاست های نا سیونالیستی رایج در آن هنگام قلمداد نمایند. این جهد و کوشش بیهوده و بدون پشتوانه ای است و در نهایت جعل و تحریف حقیقت است تا بدینوسیله نتایج خود خواسته را از این ادعای دروغین بگیرند.

 در یکی از جدیدترین اظهاراتی که در این باره شده  و تکرار سخنان پوچ و بیهوده ای است که از سوی گروهی بی دانش نیز پیشترها عنوان شده، فردی که نوشته هایش هیچگونه اعتبار علمی و سندیت ندارد و هیچ آگاهی و دانشی از زبان شناسی و اتيمولوژی و تاريخ ندارد، دربارۀ زمان انتشار کتاب کسروی نوشته:

« کسروی هنگام سفر به خوزستان با خان بهادر، پیشکار خزعل، که با کنسولگری انگلیس ارتباط داشت، آشنا شد. این شخصی بعد ها نگارش جزوه ی آذری یا زبان باستان آذربایگان را به او سفارش داد و آن را قبل از انتشار در ایران در روزنامه تایمز times معرفی کرد و از این راه نظریه به ظاهر عالمانه وی را در اختیار ایران شناسان سیاسی کار اروپا قرار داد که وارد دائره المعارف اسلام نیز شد.» (صدیق، 1389، ص 51) در ادامه نیز افزوده: «کتاب کسروی به طور کامل اول بار در سال 1317 در تهران انتشار یافت و تا کنون تنها نقطه ی اتکاء تئوریک آذری بازان به شمار می رود.» (همان جا)

از نوشته آقای صدیق به روشنی چنین استنباط می شود که:

    کتاب به سفارش پیشکار خزعل که با کنسولگری انگلیس ارتباط داشته نوشته شده است.
    پیش از انتشار کتاب، همان پیشکار آن را در روزنامه تایمزTimes معرفی نموده است.
    تاریخ انتشار کتاب نیز سال 1317خ در تهران است.

در اینکه یکی از چاپ های« آذری یا زبان باستان آذربایجان» در سال 1317خ  بوده است تردیدی نیست و پاره ای از پژوهشگران در نوشته های خود به این چاپ استناد نموده اند (یارشاطر، 2536، ص 69).

اما آیا نوشتۀ آقای صدیق از روی نا آگاهی و سهو یا اشتباه است؟ به گمان ما چنین چیزی کاملاً بعید و غیر ممکن است و با شناختی که از نوشته های ایشان داریم، کاملاً بعید می دانیم که ایشان از چاپ نخست کتاب در سال 1304خورشیدی و سپس مطالب افزوده به آن در سال 1309  اطلاعاتی نداشته و به یکباره به سراغ چاپ سال 1317خ کتاب بروند و چنین نتیجه گیری نمایند که: « کتاب کسروی به طور کامل اول بار در سال 1317 در تهران انتشار یافت و... »(صدیق، 1389، ص51).

البته ایشان با آوردن عبارت « به طور کامل اول بار در سال 1317...» راه فراری برای خود باز گذاشته است تا بعد استدلال نماید که منظور من چاپ کامل شده اثر نسبت به چاپ نخست آن بوده است، و اگر چه به ظاهر همینگونه به نظر می رسد. اما کیست که با نوشته های ایشان آشنا باشد و چنین استدلالی را بپذیرد.

ایشان به عمد و به منظور القای اندیشۀ خود مبنی بر دستوری بودن نوشتۀ کسروی، و از روی آگاهی هیچ اشاره ای به چاپ نخست اثر نمی کند. در حالی که همین الان نیز پس از گذشت 90 سال از انتشار چاپ نخست کتاب، تسخه هایی از آن در کتابخانه های مراکز پژوهشی و کتابخانه های شخصی وجود دارد و دربارۀ آن نو شته های زیادی از نقد و معرفی وجود دارد که قدیم ترین آن ها نیز از آن علامه محمد قزوینی است که در ابتدا به آن اشاره نموده ایم. پس با اطمینان به اینکه ایشان نمی توانسته از چاپ سال 1304خ  کتاب کسروی بی اطلاع بوده باشند به گفته های خود کسروی دربارۀ چاپ کتاب اشاره خواهیم نمود.

کسروی در «دیباچه» ای بر یکی از چاپ های کتاب (به احتمال چاپ 1321) نوشته:

«بیست و اند سال پیش یک رشته گفتارها در روزنامه های تهران و قفقاز و استانبول در پیرامون مردم آذربایجان و زبان آنجا نگارش می یافت. در عثمانی در آن زمان دسته اتحاد و ترقی بروی کار آمده و آنان باین می کوشیدند که همه ترکان را در هر کجا که هستند با خود همدست گردانند و یک توده ترک بسیار بزرگی پدید آورند و در قفقاز نیز پیروی از اندیشه ایشان می نمودند...

این گفتارها در آذربایجان کارگر نمي افتاد. زیرا آذربایجانیان خواست نویسندگان آنها را نیک می دانستند و با جان فشانیهایی که در آذربایجان در راه پیشرفت مشروطه از خود نموده و جایگاهی که برای خود میان توده ایران باز کرده بود هیچ نشایستی که پیروی از اندیشه دیگران نماید اینست مردم در آنجا کمتر ارجی به آن نگارش ها می نهادند. (ص 2).

« در هجده سال پیش که من به تهران آمدم این گفتگو ها بازار گرمی داشت و چون سخنی از آذربایجان و مردم آنجا میرفت و من برخاسته از آذربایجانم بر آن شدم چگونگی را از راهش جستجو کنم و به نتیجه روشنی رسانم. ولی در آن زمان دسترس به کتاب هایی نداشتم و سپس نیز تا چند سال در مازندران و زنجان و خوزستان می گردیدم تا در سال 1304  به تهران باز گشتم و چون فرصت و کتاب هر دو را داشتم به جستجو پرداختم  و خرسندم که به آسانی توانستم آذری یا زبان دیرین آذربایجان را پیدا کنم و نمو نه هایی از آن بدست آورم و نیز چگونگی رواج ترکی را در آن سرزمین از راه تاریخ بشناسم. اینست دفتری بنام « آذری یا زبان باستان آذربایجان» پدید آوردم که در همان زمان به چاپ رسانیدم و پراکنده گردانیدم که اگر چه نادانانی به زبان درازیها برخاستند لیکن دانشمندان از ارجشناسی باز نایستاند.» ؟(ص 3).

« این ها مرا واداشت که در سال 1309 به هنگامی که چند ماهی بیکار بودم و فرصت داشتم یادداشت های دیگری در پیرامون زبان آذربايجان پدید آوردم و آن دفتر را بگونه دیگری انداختم لیکن چون فرصت چاپ نیافتم همچنان بازماند. سپس نیز بیکبار از آن راه بیرون افتاده و بکوشش های دیگری برخاستم و کمتر یادی از آنگونه نگارش ها  می کردم. تا از دو سال پیش که کسانی آن دفتر را می خواستند و چون از نسخه های آن هیچ باز نمانده پیاپی خواستار شدند که دوباره آن را به چاپ برسانیم و نتیجه آن خواهشهاست که اینک به چاپ این دفتر می پردازیم.» (ص 5).

می دانیم که میان کسروی و شیخ محمد خیابانی اختلافاتی به وجود آمده بود که چون بیرون از موضوع نوشتار ماست بدان نمی پردازیم. به خاطر همین اختلافات کسروی ناگزیر به ترک تبریز و آمدن نهانی به تهران مي شود.

به نوشتۀ کسروی، خیابانی در هفدهم فروردین 1298(که البته درست آن 1299 است) به قیام برخاست(2535، ص 97) و او همانگونه که اشاره شد خود را به تهران رساند که شرح آن را نوشته است(همان، صص100- 106). با توجه به دو تاریخ چاپ کتاب« آذری یا زبان باستان آذربایجان» در 1317خ و 1321خ چنانچه عدد 18 را که کسروی اينچنين به آن اشاره نموده: « در هجده سال پیش که من به تهران آمدم» از هریک از این دو تاریخ چاپ کتاب کم کنیم دو عدد 1299 و 1303 به دست می آید.

بر این اساس کاملاً روشن و آشکار است که کسروی در چه زمانی در اندیشه پژوهش پیرامون این موضوع بوده و چاپ کتاب نیز هیچ ارتباطی به «خان بهادر، پیشکار خزعل، که با کنسولگری انگلیس ارتباط داشت» ندارد و نوشتۀ آقای صدیق جعل و تحریف آشکار این موضوع به عمد می باشد.

چاپ نوشته های کتاب پیش از چاپ آن در روزنامۀ تایمز Times نیز باز از همان نوع دروغ بی اساس پیشین است که به منظور  القای دست داشتن انگلیسی ها در چاپ کتاب ساخته و پرداخته شده است.

در این باره چیزی نمی گوئیم و در رد گفته های آقای صدیق و بی صداقتی و مغرض بودن ایشان به این نکته نیز اشاره می کنیم که ایشان نوشته های احمد کسروی در نشریۀ «العرفان» سوریه، در شماره های 2- 6 آن در تاریخ نوامبر 1922- فوریه 1923 تحت عنوان «اللغته الترکیه فی ایران» که برابر است با سال های 1300- 1301خورشیدی، نوشته های «کسروی در پایان عمر» دانسته، که براین اساس«از نظریه آذری برگشته بود»؟!!! (صدیق، 1389، ص132).

آقای صدیق در سر تا سر این به اصطلاح پژوهش علمی خود پیرامون کتاب «آذری یا زبان باستان آذربایجان» کسروی، به بسیاری از بزرگان فرهنگ و ادب قارسی به واسطۀ نوشته های آنان پیرامون گویش آذری تاخته و در سر تا سر کتاب خود از الفاظ و عباراتی بسیار تحقیر آمیز و توهین آمیز تا سر حد دشنام دربارۀ آنان استفاده نموده و با طعنه و ریشخند کوشش نموده تا آنان را خوارو کوچک نماید. کلمات و عباراتی مانند:

«جیره خوران رژیم»[رژیم پهلوی]، (ص 100)؛ «مقلدان»، (ص 118)؛ «این اصطلاح قرن ها پیش از ظهور نامیمون آن ها ...»(ص 44)؛ «جاعل» و «سر در گم» دانستن دکتر محمد معین(ص 53)؛ «مباحث به اصطلاح علمی این پژوهشگر بسیار خنده دار و مضحک است»[حسینقلی کاتبی]، (ص 124)؛ «مقلد هلند نشین» [تورج اتابکی]، (ص 128)، «در این استنتاج ابلهانه و فریب کارانه» [تورج اتابکی]، (ص 129)؛ «او نسبت به پژوهشگران قبلی بسیار کم مایه و بی دانش است. » [ناصح ناطق]، (ص 122)؛ «بیمارگونه» و «موذیانه» دانستن منتقدان،  (ص 41 ص 44)؛  « کسروی به  منزل ملک الشعرا  بهار  و  دیگر  دارندگان بزم فور می رفت»، (ص 116، پی نوشت 22) و ده ها مورد دیگر از این واژگان و عبارات اهانت آمیز و تحقیر کنندۀ دیگر که در جای جای صفحه های کتاب ایشان دیده می شود.

اگر چه نوشته های ایشان در این کتاب تازه نبوده و بخش های عمده ای از آن پیشتر در مقالۀ «آذر و آذری» شماره های 4(تابستان) و 5(پائیز) 1383 مجلۀ آذری و مقدمۀ کتاب « لهجه ی تبریز، تالیف: کوئیجی ها نه دا (با همکاری علی گنجه لو) ترجمه، مقدمه و تحشیه: دکتر حسین محمد زاده صدیق، تبریز 1388) چاپ شده بود.

ادامه دارد...

حسین نوین آنچه از شواهد تاريخي برمي آيد، گواه اين حقيقت است كه اصطلاح آذري، هميشه با نام آذربايجان توأم بوده است و براي نخستين بار از نظر تباري و قومي در قرن سوم هجري و از نظر زباني در قرن چهارم هجري سخن به ميان آمده است.


 
بعدها نام «زبان آذري» به همراه‌ ياد نام آذربايجان يا مردم آن به ميان آمده و به كار رفته است؛ به‌عنوان مثال، ياقوت حموي (۵٧۵ تا ۶٢۵ هـ.) در كتاب خود (معجم‌الادباء) از زبان خطيب تبريزي كه با همساية خود به «زبان آذري» تكلّم مي‌نموده، ياد كرده است. و نيز در معجم‌البلدان خود (تأليف در سال ۶٢١ هـ.) وقتي در شرح آذربايجان سخن مي‌گويد، اشاره مي‌كند كه آذربايجان اقليم وسيعي است و مشهورترين شهر آن تبريز است كه زبان مردم آن آذري است. و به اين ترتيب به اصطلاح «زبان آذري» اشاره مي‌نمايد (حموي، ١٨۶۶: ١٧٢).

 
دربارة اصطلاح آذري

اصطلاح «آذري» مخفّف «آذربايجان» است و حكايت از زباني مي‌كند كه در آذربايجان به آن تكلّم مي‌كردند. اطلاق «آذري» منحصر به زبان مردم آذربايجان در دوران اسلامي تا روزگار صفويه است و از روزگار صفويه نيز، كه زبان ايراني آذربايجاني دست‌خوش تغيير و تحو‌ّل اساسي شده، استعمال آن متو‌ّقف شده است و نبايد تصو‌ّر كرد كه «آذري» به زباني كه در هر زماني در آذربايجان مورد تكلّم بوده است، اطلاق مي‌شود (از جمله به زبان تركي) بلكه «آذري» اصطلاحي است حاكي از زبان ايراني ديرين آذربايجان كه از روزگار مادي تا عصر صفوي را در برمي‌گيرد.

اصطلاح آذري «گاهي در مفهوم عام» فهلوي و گاهي در مفهوم خاص مثلاً «تبريزي، زنجاني، اردبيلي، مراغه‌اي، ارموي و...» استعمال مي‌شود؛ يعني در بعضي منابع به جاي «آذري» مصاديق جزئي آن از قبيل اردبيلي، مراغي، زنجاني، تبريزي و منابع اصطلاح عام آذري به كار رفته است.

البتّه در اين‌جا بايد به مشكلات بررسي و مطالعة زبان آذري نيز اشاره كرد زيرا گستردگي پهنه‌هاي مرزي جغرافيايي اين زبان و نامشخص بودن محدودة واقعي آن، از زنجان و تبريز و اروميه، خلخال و اردبيل تا ارمنستان و گرجستان، موجب دشواري مطالعه و بررسي و شناسايي صورت و ساختار علمي اين زبان گرديده است؛ به عبارتي ديگر آذري همان «پهلوي» است يا «فهلوي آذربايجان» و نسبت به «فهلوي» همان مقام را دارد كه لري، همداني، گيلكي، طبري، رازي و قزويني و از مترادف‌هاي آذري مي‌توان به موارد زير اشاره كرد:

آذري، آذريي، آذري تبريزي،‌آذري اردبيلي.

 
دربارة زبان آذري

مردم ايران از اقوام آريايي به‌ شمار مي‌آيند كه حدود چهار هزار سال قبل به سرزمين ايران كوچيده و وارد شده‌اند. مسلّم است كه زبان آريايي باستاني در ايران به چهار گروه زبان «فارسي باستان»، «مادي»، «سكايي» و «اوستايي» تقسيم شده است(١١) و براساس قانون زبان‌شناسي و اصل تحو‌ّل و دگرگوني همة عناصر عالم، زبان نيز حالت و دگرگوني تازه‌اي به خود مي‌گيرد. زبان باستاني ايران (فارسي باستان) هم بر اثر سير تاريخي خود به زبان‌هاي فارسي ميانه و دري امروزي متحو‌ّل شده است.

ام‍ّا از زبان‌هاي باستاني ايراني، از اوستا، كه بازماندة سه هزار سال پيش است، نشانه‌هاي قابل توج‍ّهي باقي مانده است. از فارسي باستان نيز در كتيبه‌هاي هخامنشي تعداد قابل توج‍ّهي جمله به دست ما رسيده است. هرگاه اين دو زبان را در كنار هم بسنجيم، پي مي‌بريم كه زبان اوستا يا زبان پهلوي باستان، تقريباً گويشي از يك زبان بوده‌اند. اقوام ايرانويچ، كه قبلاً نيز به آن اشاره شد، اقوام پارس، پارت و ماد بودند.

مادها در شمال، پارس‌ها در جنوب و پارت‌ها در مشرق سكونت داشتند و پيداست كه زبان هر سه قوم نيز در اصل يكي بوده است. زبان اوستا كه در شمال متداول بوده و بنابر دلايل تاريخي، خود زرتشت نيز، برخاسته از شمال (آذربايجان) مي‌باشد. لذا مي‌توان گفت كه قديم‌ترين زبان رسمي و به‌ ياد ماندة منطقه آذربايجان همين زبان اوستايي مي‌باشد.

نكتة ديگري كه لازم است به آن اشاره شود، اين است كه در بين زبان‌هاي مختلف ايراني، لهجه‌هاي گوناگون ديگري نيز پيدا شده‌اند كه احمد كسروي آنها را «نيم زبان» ناميده است (كسروي، ٢۵٣۶: ٣٣٧)، به اين معني كه در گوشه و كنار ايران، لهجه‌هاي گوناگوني برخاسته‌اند كه همگي از زبان مادر يا اصلي ايران (فارسي) منشعب شده‌اند؛ مانند لهجه‌هاي سمناني، شيرازي، مازندراني، گيلكي و... كه ريشه و بنياد همة آنها يكي است. زبان آذري نيز كه در اصل همان زبان مادها بود، پس از آمدن مادها به آذربايجان و نواحي آن با زبان بوميان پيشين آذربايجان در آميخت و رنگ و شيوة ديگري پيدا كرد. اين زبان، زبان همة مادها بود و در ادارة امور كشور نيز از آن استفاده مي‌شد. بعدها كه هخامنشيان ادارة امور كشور را به دست گرفتند، فارسي (پهلوي) باستان را رسميت دادند. ام‍ّا زبان‌ مادها، نيز جاي خود را داشت و به آن تكلّم و حتّي كتابت نيز مي‌شد (همان).

شرق‌شناسان اروپايي دو كتاب پهلوي را به چاپ رسانده‌اند به نام اياتكار زريران (يادگار زريران) و ديگري به نام درخت آسوريك (درخت سوري) كه به قول احمد كسروي اين دو نوشته در آذربايجان نوشته شده است و ما در آنها كلمه‌هايي را مي‌بينيم كه جز در زبان آذري يا در آذربايجان پيدا نمي‌شود. از اين‌رو ما آنها را پس از اوستا نمونة دوم از زبان آذربايجان مي‌شناسيم (همان: ٣٣٨).

اين جدايي زباني ميان شمال(آذربايجان) ايران با جنوب تا زمان اسلام وجود داشت. پس از قرن‌هاي چهارم و پنجم است كه جغرافي‌نگاران عرب «آذري» را زبان آذربايجان مي‌نامند و برخي نيز معتقدند كه زباني است ويژة خودشان كه ديگران آن را نمي‌فهمند (ياقوت حموي، ١٨۶۶: ١٧٢)، با اين حال قطران و شاعران ديگري را نيز مي‌بينيم كه به فارسي (زبان ملّي ايرانيان) يا زبان همگان شعر سروده‌اند اين امر بيانگر اين حقيقت است كه زبان آذري لهجه‌اي از زبان فارسي باستان، كه بعداً به ‌صورت فارسي دري درآمده، مي‌باشد. سرودن شعر فارسي به وسيلة شاعران آذربايجان و ظهور شاعران نامدار در اين محل، بيانگر اين حقيقت است كه منظور نوسندگان سده هاي اول اسلام از زبان آذري در آذربايجان، تركي نبوده، زيرا اگر اين دسته از شاعران زباني غير از زبان ايراني داشتند (مثلاً تركي)، به همان زبان شعر مي‌سرودند. درحالي‌كه در دورة شاعران مه‍ّمي همچون قطران، مجير، فلكي و بعداً نظامي و خاقاني هنوز زبان تركي در آذربايجان رسميت نيافته بود و اين از امور محال است كه شاعران در محل بومي و با زبان ملّي و قديمي خود، به زبان بيگانه، غير ملّي و غيربومي روي آورده و شعر بسرايند.

نتيجه آن‌كه «آذري» يكي از لهجه‌ها يا نيم زبان‌هاي بزرگ و ريشه‌داري همچون كردي، مازندراني، تالشي، گيلاني، سمناني، شيرازي، لرستاني و مانند اينها بوده و در سراسر آذربايجان به آن زبان سخن گفته مي‌شده است. سرانجام اين‌كه شاخه‌اي از زبان ايراني بوده و از زمان باستان در ايران پيدا شده و هميشه در پشت سر زبان همگان(فارسي) جايگاهي داشته است.
زبان آذري از ديدگاه تاريخي

همان‌طوري كه ايرانيان، بعد از حملة مسلمانان عد‌ة زيادي از واژه‌ها و تركيبات زباني آنها را به وام گرفتند، بعد از حمله و نفوذ تركان به ايران نيز واژه‌ها و تركيبات زيادي از تركان را به عاريت گرفتند. همان‌گونه كه عرب‌ها و ترك‌ها نيز كلمات و واژه‌هاي زيادي از پارسي اخذ و اقتباس نمودند.

يكي از راه‌هايي كه از طريق آن مي‌توان علل دگرگشت و تغيير زبان قومي را، طي روزگاران و زمان‌هاي گذشته مطالعه و بررسي كرد، شناسايي نام رودها، كوه‌ها، درياها، درياچه‌ها، شهر و روستاهاي آن قوم و يا منطقه است. زيرا مردم هر سرزمين اين نام‌ها را از زبان خود پديد مي‌آوردند.

راه ديگر بررسي و مطالعة گويش‌هاي مردم سرزمين‌هايي است كه‌ يا خشك و غيرمناسب براي سكونت بوده‌اند و يا به سبب قرار داشتن در دل صخره‌ها و كوه‌ها، از گذر بيگانگان و اقامت آنان مصون مانده‌اند.

راه سوم مطالعة كتيبه‌هاي تاريخي است كه اين روش نيز مي‌تواند راهنماي مفيدي در مطالعه و شناسايي زبان منطقه و قوم مورد نظر باشد.

در مورد روش نخست، احمد كسروي نام‌هاي رودها، كوه‌ها، آبادي‌هاي آذربايجاني را به سه دسته‌ يا بخش تقسيم كرده است:

دستة نخست نام‌هايي كه معناي روشني ندارند. دستة دوم نام‌هايي كه پي به معاني آنها برده شده است و دستة سوم آن نام‌هايي كه معاني كاملاً روشن و معلومي دارند (كسروي، ٢۵٣۶: ٣٢٣). كسروي در ضمن به نكتة جالب توج‍ّهي نيز اشاره كرده است و آن وجود نام‌هاي مشابه فارسي و تركي است. وي معتقد است كه اين نام‌ها از پارسي به تركي برگردانده شده‌اند و شكل دوگانه‌اي پيدا كرده‌اند.

در مورد اسامي دستة نخست بايد گفت كه نام‌هاي مذكور متعلّق به روزگاران بسيار كهن و مربوط به زبان بومي آذربايجان پيش از ورود آرياييان مي‌باشد. البتّه بايد اذعان كرد كه در ميان نام‌هاي روشن، نام‌هايي نيز وجود دارد كه از قدمت تاريخي برخوردار نيستند. كسروي اسامي تبريز،‌ خوي، سلماس ويجويه، ليلاوا، الوار، آستارا، اوجان، ارس و ازناب و... برخي ديگر را از اين گروه مي‌شمارد كه معناي روشني ندارند(همان).

دربارة اسامي دستة دوم، كه‌ يك بحث زبان‌شناختي است، ما در اينجا اشاره نمي‌كنيم. زيرا آن دسته نام‌هايي هستند كه ما از راه زبان‌شناسي به معناي آنها پي مي‌توانيم ببريم؛ مانند مرند، آرونق، مارالان،‌مراغه، گيلاندوز، ديلمقان و... و براي مطالعة آن مي‌توان به كاروند كسروي مراجعه كرد.

ام‍ّا دستة سوم نام‌هايي هستند كه معناي روشني دارند و اين خود مؤي‍ّد آن است كه پيش از نفوذ زبان تركي در آذربايجان،‌ مردم اين نواحي به چه زبان سخن مي‌گفتند. همة نام‌هايي كه در زير از نظر خوانندگان محترم مي‌گذرد، پارسي است و پارسي بودن آن نيز كاملاً روشن و آشكار مي‌باشد:

گرمارود، سردرود، لاهرود، ابهررود، ايجرود، گرمرود، تنگ‌آب، دو‌آب، آب‌گرم، ارسباران، پل‌دشت، شاه‌آباد، دستجرد(دستگرد)، دره‌ريز، شبستر، دينار، تازه‌كند، بهارستان، گيلانده، كاروان، چهرگان، ديزج، ديزه، گردآباد، رشكان، بستان‌آباد، ايرانشاه، خوش‌مقام، باباسرخه، قلعه‌سرخه، هشتاد جفت، كجور،‌خورخوره، برش، انگوران، ماه‌نشان، شروان‌ده، بهرمان، شيرين، زيرين‌آباد، نيم‌آور، خرم‌دره، ميانه، خدا‌آفرين، بيله‌سوار، اردبيل، دهخوارقان(دهخوارگان ـ ده‌خوارگان)، سهرورد، زاغه، خوشه‌دره، زنجيران، دينور، ميمند، بانستان، ديلمقان، گرمادوز، گيلاندوز، زنجان، مايان(ماهان)، هشته‌سر(هشتاد سر)، درياچه چيچست(كبودان، اروميه)، جزيره آرزو و... .

ام‍ّا در مورد نام‌هاي مشابه فارسي و تركي احمد كسروي بر اين عقيده است كه نام رود قزل‌اوزن در گذشته زرين‌رود و نام كارارود يا قارارود در گذشته كلان رود بوده است و از اين قبيل كسروي(همان: ٣٧١) در مورد نام‌هاي تركي اشگه‌سو، يالقوزآغاج، استي‌بولاغ، سوگودلو، گردكانلو، قوزلو و قزلجه نيز معتقد است كه نام كهن و قديمي آنها به ترتيب عبارتند از: آب باريگ، يكه‌دار، گرمخاني‌، بيدك، گردكانك، جوزدان و سرخه بوده است (كسروي، ٢۵٣۶: ٣٧٣ و ٣٧۴).

كسروي باز در اين مورد مي‌نويسد: تركان در ديه‌هايي كه نشيمن گرفتند، اگر نام يك آبادي معناي روشني داشت، آن را ترجمه نموده نام تركي مي‌نهادند و از اين‌جاست كه ما امروز در آذربايجان يك رشته نام‌هاي آبادي مي‌يابيم كه هم معناي آنها به فارسي در آنجا و يا جاهاي ديگر نيز هست، مانند اشگه‌سو، يالقوزآغاج، استي‌بولاغ، سگدي(سكدلو)، گردكانلو، قزلو، قزلجه و مانند اينها كه در برابر آنها همان‌طوري كه گفتيم آب باريك، يكه‌دار‌، گرمخاني، بيدك، گردكانگ، جوزدان و سرخه را داريم(همان: ٣٢٩ و ٣٣۰).

مسألة مه‍ّم ديگر وجود بقاياي زبان كهن در سرزمين‌هايي است كه مهاجمان و يا مهاجران ترك به آن توج‍ّه نكرده ‌يا دسترسي نداشته‌اند. كه نمونه‌هايي از آنها را در جاي خود آورده و نشان داده‌ايم.

 
 تاريخ زبان آذري در آذربايجان

همان‌طوري كه در بخش مادها بحث گرديد، زبان باستاني آذربايجاني (مادي) بود. اين زبان كه خود يكي از چهار زبان باستاني ايراني بود، بر اثر اختلاط و آميزش با زبان فارسي باستان و زبان اوستايي رايج در آذربايجان، به‌صورت زبان آذري دوران اسلام به بعد درآمد. اين زبان در دوره‌هاي اشكاني و ساساني، به نام پهلوي(ايراني) معروف بود. آرتور كريستين‌سن، در اين باره مي‌نويسد: «زبان پهلوي در دورة اشكانيان و ساسانيان زبان رسمي ايران بود كه آذربايجان بخشي از سرزمين‌هاي شمالي آن به نام ماد صغير را تشكيل مي‌داده، زبان حقيقي پهلوي آذربايجان بود» (كاتبي، ١٣۶٩: ٣۵). كسروي هم معتقد است كه برخي از كتاب‌ها به زبان پهلوي، مانند درخت آسوريك و يادگار زريران در آذربايجان نوشته شده است (كسروي، ٢۵٣۶: ٣٣٨)، به اين معني كه زبان رايج آن دوره در آذربايجان پهلوي بود كه آثار مذكور هم به همين زبان نوشته شده است.

ماركوارت هم معتقد است كه: «زبان حقيقي پهلوي يا زبان اشكانيان، زبان آذربايجان بوده است» (كاتبي، ١٣۶٩: ٣۴).

در كتاب «دستور زبان فارسي ميانه» هم‌چنين آمده است: «حدود رواج زبان پهلوي از قرن چهارم قبل از ميلاد تا قرن هفتم ميلادي بوده است. پس از آن هم گرچه اين زبان از رسميت افتاد، ولي مدت چند قرن ديگر مورد استفاده بود... .

بسياري از امراي نواحي شمال ايران تا قرن نهم ميلادي [سوم هجري] سنگ قبر با نوشته فارسي ميانه از خود به‌ يادگار گذاشته‌اند» (همان: ٣۵ و ٣۶).

به اين ترتيب زبان پهلوي با تغييراتي هم كه در آن به وجود آمده بود، در آذربايجان رواج داشته و اشكال ديگر آن به نام‌هاي زبان ايراني فارسي،‌ آذري، تاتي و گويش‌هاي محلّي ديگر كاربرد عام و خاصّ در موارد رسمي، فرهنگي، ادبي و محاوره و گفتگو، ترانه‌گويي و فولكلور داشته است.

بديهي است كه زبان باستاني آذربايجان، ايراني(پهلوي) بود و زبان آذري كه تا همين اواخر نيز در آذربايجان و نواحي آن حيات داشت، دنبالة بلافاصل زبان ايراني باستان (پهلوي) مي‌باشد.(١٢)

 
علّت اضمحلال زبان آذري

كتابت تنها وسيلة اصلي ماندگاري آثار علمي و ادبي است و هرجا كه نشان كتابت بوده، آثار فكري بشري هم محفوظ مانده است. زبان‌ها يا لهجه‌هاي بومي و محلّي قديمي ايران نيز كه به كتابت درنيامده‌اند، از بين رفته‌اند. امروز هم اگر لهجه‌هاي محلّي و بومي مناطق مختلف مقهور زبان فارسي شده‌اند، به علّت عدم كتابت آنها از روزگاران قديم بوده است.

زبان آذري نيز از زمان‌هاي قديم به علّت عدم كتابت نتوانست دوام خود را در طي‌ّ حيات تاريخي خود حفظ كند. بخصوص با غلبة زبان تركي و حاكميت‌هاي سياسي تركان اين روند رو به فزوني نهاد تا اين‌كه در دوران معاصر وضع فعلي را پيدا كرد.

در مقد‍‌ّمة ديوان قطران، از قول حسن تقي‌زاده مي‌خوانيم: «از آثار كتبي مشرق ايران (خراسان و ماوراءالنهر) ... بالنسبه ماية فراواني نظماً و نثراً به وجود آمده، لكن از آثار نواحي شمالي و غربي ايران جز بسيار اندكي وجود ندارد. زبان دري كه بعدها تنها زبان رسمي و مستعمل كتابت كلّ ايران شد و رونق گرفت و زبان فارسي دورة اسلامي شد و اگر گويندگاني در تبريز و گنجه و شيروان يا همدان و قزوين بودند كه زبان مادري و زبان محاورة آنان اقسامي ديگر از فارسي بوده كه در واقع زبان محلي بوده، آنها نيز همان زبان دري را كه حكم زبان فصيح رسمي پيدا كرده بود، به كار مي‌بردند و زبان‌هاي محلّي آنها به واسطة استعمال در نوشتن يا به تدريج از ميان رفته‌ يا آثاري از آنها در گوشه و كنار باقي مانده» (قطران، بي‌تا: صفحة الف).

 
زبان پهلوي در آذربايجان

زبان پهلوي زبان ايران پس از پارسي باستان (دورة هخامنشي) بود كه آن را فارسي ميانه هم ناميده‌اند. اين زبان در آتورپاتكان با بازماندة زبان‌هاي مادي و پارسي آميخته، كه آثار آن در آذربايجان باقي مانده و اكنون نيز نشانه‌هايش در گويش‌هاي تاتي، تركي و آذري و پارسي نمايان است.

دورة زبان پهلوي يا فارسي ميانه كه شامل هشت قرن حيات سياسي ـ اجتماعي مادي‌ها در زمان اشكانيان (٢۴٩ ق.م تا ٢٢۶ ميلادي) و ساسانيان (٢٢۶ تا ۶٢۴ ميلادي) به شكل زبان خاصّ آتروپاتكان حيات داشته است.

زبان خاص آتروپاتكان، كه با تغيير و تكامل، حيات خود را در آذربايجان ادامه داده، جزء زبان‌هاي ايراني گروه شمالي است و تفاوت‌هاي آن با گروه زبان‌هاي جنوبي ايران كاملاً آشكار است. منتهي در اين‌جا امكان بحث و مقايسه مقدور نيست.

به گواه مور‌ّخان و پژوهندگان اين زبان پهلوي تا قرن هفتم در آذربايجان نيز حيات داشته است.

 
زبان دري آذربايجان

عد‌ّه‌اي از زبان‌شناسان و پژوهشگران ميان «پارسي دري» و «پارسي جديد» تفاوت قائل هستند و تفاوت آن دو را هم ناشي از محل و منشأ و كيفيت پيدايش آنها مي‌دانند.

براساس نظر اين گروه، زبان دري از اواخر دورة ساسانيان، زبان رسمي دربار و زبان اداري قلمرو وسيعي از ايران و تيسفون، پايتخت ايران بود و در نتيجة عقب‌نشيني درباريان در زمان يزدگرد ساساني(٣١ هجري) به خاور ايران(خراسان، مرو، بلخ و غيره) در آنجا شيوع يافته و از آنجا به تدريج در زمان مسلمانان به ساير نقاط ايران گسترش پيدا كرده است. اين زبان در اصل شعبه‌اي از پهلوي و زبان خاصّان و بزرگان و درباريان بود كه پس از آغاز انتشار در خراسان و ماوراءالنهر به ساير نقاط ايران راه‌ يافته است.

ام‍ّا منشأ زبان «پارسي جديد» يا «نوين» را بخش‌هاي باختر و شمال ايران مي‌دانند و معتقدند كه مردم باختر و شمال باختري و جنوب باختري و مركز ايران كه تا ديري جز به پهلوي و گويش‌هاي خود سخن نمي‌گفتند و نمي‌نوشتند، پس از انتشار نوشته‌هاي دري از خراسان به شهرستان‌هاي ديگر ايران، در زبان آنها نيز دگرگوني پديد شد و كم‌كم به زبان دري آشنايي يافتند.(١٣)

به دليل همين تفاوت‌هاي لهجه‌اي ميان فارسي دري(قديم) و جديد آشكار مي‌باشد به طوري كه تعدادي از واژه‌هاي هر يك از دو زبان براي متكلّمان زبان ديگر، تا حدودي ناآشنا بود و لذا عد‌ّه‌اي نيز براي رفع اين دشواري اقدام به تدوين «واژه‌نامه‌ها» نمودند.(١۴)

سخنان ناصرخسرو در سفرنامه نيز كه دربارة قطران و سؤالات وي از ديوان منجيك و دقيقي صورت گرفت، مويد همين نكته است كه قطران با آن همه قصايد شيرين و استوارش فارسي را خوب مي‌دانسته، منتهي برخي اصطلاحات و واژه‌هاي موجود در پارسي دري(در شرق) را خوب نمي‌دانسته و لذا معاني آنها را از ناصرخسرو، كه از ناحية خراسان بود، مي‌پرسيده است.

بايد توج‍ّه داشت كه وجود شعراي بزرگي چون قطران تبريزي در آذربايجان و شاعران فارسي‌زبان ديگر مؤيّد اين حقيقت است كه زبان ادبي و اداري(فارسي) در همين دوره پيدا نشده، بلكه مسبوق به تاريخ گذشته و طولاني است كه طي آن توانسته خود را به اين مرحله از پختگي و جزالت كلامي برساند.

 
زبان فارسي در آذربايجان

ترديدي نيست كه تفاوت‌هاي زباني كه بين پارسي دري و جديد قائل شديم، تنها از نظر تاريخ تحول زباني است وگرنه امروزه در كشور ما يك زبان بيشتر رايج نيست و آن زبان فارسي است و فقط ممكن است تعدادي از واژه‌ها، تركيبات لفظي و احياناً شيوة شعري و نگارش زبان‌هاي تاجيكي، افغاني و ديگر مناطق فارسي‌زبان در ازبكستان، تركمنستان، قفقاز، بين‌النهرين،سواحل درياي عمان و خليج‌فارس، هند و سند و غيره تفاوت‌هايي با زبان فارسي معمول در ايران داشته باشد. اين مقدار تفاوت تأثير و تغييري در اصالت و وحدت زبان فارسي، ولو با نام‌هايي چون دري، جديد، پشتو، تاجيكي و... ندارد.

به هر حال، آنچه از بررسي‌هاي تاريخي و زباني به دست مي‌آيد، اين است كه آذربايجان مركز اصلي و نخستين زبان پهلوي و فارسي جديد و تحو‌ّلات آن دو بوده و آثار آن در نيم‌زبان آذري و گويش‌هاي محلّي و حتّي در زبان محاورة تركي كنوني باقي مانده است. همچنان كه آثار فارسي دري كه منشأ آن خراسان و مشرق ايران بوده، در نيم‌زبان‌هاي ايران و زبان اردو نمودار است.

قابل توج‍ّه است كه بيش‌تر تأثيرات زباني در زبان‌هاي بومي با زبان عارضي نه تنها از راه فارسي جديد، بلكه به‌طور مستقيم و از راه فارسي ميانه صورت پذيرفته است و در اين زبان‌ها و گويش‌ها نه فقط آثاري از زبان پهلوي، حتّي از زبان اوستايي و مادي هم ديده مي‌شود.

از طرفي مردم آذربايجان با زبان‌هاي پيرامون خود مانند تالشي و گيلكي و طبري آشنايي داشته‌اند.

ترجمة مرزبان‌نامه(١۵) به فارسي در قرن هفتم هجري، كه به وسيلة سعدالدين وراويني(١۶) صورت گرفت، در همين راستا قابل توج‍ّه است. ترجمة اين كتاب به زبان محلّي طبري، قطعاً مورد توج‍ّه و تفه‍ّم مردم آذربايجان بود كه در دوران اتابكان آذربايجان اقدام به چنين برگردان زباني شده بود.
 

 یادداشت‌ها

 
١- ايلاتي مانند استاجلو، شاملو، تكلو، ورساق، روملو، افشار، قاجار و... براي اطلاع بيشتر در خصوص ايلات و عشاير آذربايجان و تاريخ سياسي، اجتماعي آنان رجوع شود به كتب:

الف)تاريخ سياسي، اجتماعي شاهسون‌هاي مغان، ريچارد تاپر، ترجمة حسن اسدي، تهران: نشر اختران، ١٣٨۴.

ب) عشاير آذربايجان و ايلات مغان، به قلم جمشيد اسماعيل‌پور، تبريز: چاپ جمالي، ١٣٧۶.

٢- براساس مستندات تاريخي متقن، زبان آذري از قرن هشتم به بعد نيز در تبريز و ساير نواحي آذربايجان در بين مردم متداول بود.

٣- دكتر جواد هيئت اهل تبريز و متخصص جراحي از دانشگاه استانبول و پاريس مي‌باشد. او صاحب كتب و مقالات متعددي در زمينه‌هاي پزشكي است و به‌عنوان پروفسور افتخاري چندين دانشگاه باكو نيز انتخاب شده است. در زمينة توركولوژي و زبان و ادبي‍ّات فارسي و تاريخ و فرهنگ تركي نوشته‌هاي مختلفي از ايشان به چاپ رسيده است. مجلة وارليق را نيز به كمك دوستان خود، در زمينة نشر و ترويج نظريات ترك‌گرايي به زبان فارسي و تركي منتشر مي‌سازد.

دكتر هيئت كه تحصيلات عالية خود را در استانبول به پايان رسانيده، بيشتر تحت تأثير نظريات و گرايش‌هاي ترك‌گرايي قرار دارد. ارتباط او با دانشگاه‌هاي باكو در اين زمينه و نوشته‌ها و آثار قلمي او در زمينة توركولوژي اين گرايش را نمايان‌تر مي‌سازد.

۴- البته ايشان از نوشته‌هاي عربي در آذربايجان قرن هفتم نشاني به دست نداده‌اند. ثانياً آميزش لهجه‌هاي قومي و قبيله‌اي موجب پيدايش زبان ادبي نمي‌گردد كما اين كه در هيچ جاي دنيا سراغ نداريم از طرفي سخنان فوق متناقض با صحبت‌هاي ايشان (در ص ١٧٢ همان كتاب) است كه در آن‌جا بيان كرده‌اند كه زبان تركي آذربايجان در قرن ١١ ميلادي (حدود قرن پنجم هجري) پيدا شده‌اند!

۵- وي مردي عارف و موحد و مريد شيخ‌جمال‌الدين ذاكر و از جمله خلفاي شيخ‌الاسلام علي لالاست.

۶- توج‍ّه به كلمات موجود در بيت مذكور و ساير ابيات آن غزل، كاملاً فارسي و عربي بودن اغلب كلمات آن غزل به اصطلاح «تركي» را آشكار مي‌نمايد و اين امر نشان مي‌دهد كه در اين دوره نيز به‌رغم رواج شعر تركي، هنوز زبان تركي رسميت و عموميت نيافته و به پختگي و پيشرفت لازم زباني نيز نرسيده است.

٧- مرثيه‌سرايي تركي كه بازتاب حوادث عظيم تاريخي قيام امام حسين(ع) در كربلاست،‌ هم‌زمان با تلاش صفويان براي دست‌يابي به قدرت، به‌وجود آمد. ترك‌زبانان كه به اين سرايش و خلق اين نوع ادبي همت گماشتند، در چهارچوب هوي‍ّت ايراني آذربايجان و در راستاي تحكيم مباني وحدت و هوي‍ّت ملي و ديني به آن دست زدند.

بايد افزود كه ادبيات تركي مرثيه از امتزاج دو عنصر و يا بستر زبان تركي و اعتقاد شيعي برخاسته است. علاقة عشاير ترك‌زبان به مذهب شيعه و آرمان‌هاي عدالت‌خواهانة آنان در قالب فرقه‌هاي بكتاشيه، حروفيه نيز حكايت از پذيرش تمايلات حق‌طلبانه شيعي در ميان آنان بود(سومر، ١٣٧١، ج ١: ١٩ و ١٨ و ١٧)

در مبارزة شديد صفويان با عثماني، زنده نگه‌داشتن احساسات ملي و مذهبي عامل مهمّي در پايداري دولت نوپاي صفوي بود. از اين روست كه آيين‌هاي سوگواري مذهبي در آذربايجان، به‌ويژه اردبيل، زادگاه صفويان، بيش از ساير نواحي ايران قابل توج‍ّه بود. در اين راستا فضولي كتاب «حديقه‌السعدا» را در مقتل امام حسين(ع) تأليف كرد(فضولي، ١٣٧٣: ج ١). اين شاعر شيعي در قرن دهم هجري، اولين تركيب‌بند مرثية تركي را سروده است(فضولي، بي‌تا: ١٢٧).

در قرن نهم و دهم ادبي‍ّات تركي آذربايجان در دامان زبان و ادبيات رسمي و عمومي فارسي با تمايلات شيعي قدم به عرصة وجود گذاشت و تا قرن يازدهم و دوازدهم هجري نيز ادامه داشت. قرن سيزدهم اوج شكوفايي ادبيات تركي در آذربايجان و ارّان است. اين جريان بيشتر با گرايش به تشيع در ميان عشاير ترك و اقشار متوسط شهري در آذربايجان ديده مي‌شود. از همين جاست كه مرثيه‌سرايي نيز در اين قرن به شكوفايي مي‌رسد. علاقة تركان آذربايجان و حتي آناتولي به مذهب شيعه در قالب فرقه‌هاي بكتاشيه، حروفيه، صفويه به منصة ظهور رسيد كه حكايت از پذيرش تمايلات حق‌طلبانة شيعي در ميان آنان داشت كه نمود عيني آن در سروده‌ها و سوگواره‌هاي مذهبي جلوه كرده است. همين علاقه و شيفتگي به اين مذهب بود كه شاه اسماعيل اوّل را در بهره‌گيري از نيروي بالقوه و مؤثّر مذهب شيعه علاقه‌مند كرد و در سروده‌هاي تركي خود نيز به بيان آنها پرداخت.

بايد افزود كه در قرن سيزدهم هجري، علاوه بر شاعران مرثيه‌سراي آذربايجان و آناتولي، بيش از پنجاه شاعر در قره‌باغ وجود داشته است كه همگي در شعر فارسي تركي و مرثيه‌سرايي دست توانايي داشته‌اند.

اسامي برخي از اين شاعران و اديبان در كتاب رياض‌العاشقين آمده؛ از جمله: حسن بيگ‌هادي، مشهدي ايوب باكي، ملاعلي خليفه، ملا محمد قاضي، محمد علي بيگ مخفي، مهدي قليخان، محمودبيك وزيران، ميرزا ابراهيم صبا، ميرزا محرم، جعفر قليخان جوانشير، حاجي ملا نجف‌قلي قراباغي، ملا خليل شاكي ابدالي، زين‌العابدين ساغري، مشهدي حسين سائل، قاسم بيك‌ذاكر و... . (رك: رياض‌العاشقين، تذكرة شعراي قراباغ، به كوشش يحيي خان محمد آذري، تهران، انتشارات آفرينش، ١٣٧٣).

النهايه با مطالعة مرثيه‌هاي تركي آذربايجان، هوي‍ّت ايراني موجود در جوهره و خمير ماية ادبي آنها را به وضوح مشاهده مي‌كنيم. اين امر ارتباط مستحكم و ناگسستني مرثيه‌هاي تركي را با شعر و ادب فارسي نيز نشان مي‌دهد. در اين ارتباط مي‌توان به اين موارد اشاره كرد:

آرايه‌هاي ادبي و قالب‌هاي شعري و اوزان عروض مرثيه‌هاي تركي كاملاً برگرفته از زبان و ادبيات فارسي است. موسيقي نوحه‌ها و دستگاه‌هاي آنها نيز مانند دستگاه‌هاي شور، همايون و يا گوشه‌هايي چون حسيني، زابل، حجازي و... همگي از موسيقي اصيل ايراني الهام يافته‌اند.

لغات و اصطلاحات ادبي كه در اشعار مرثيه‌ها به كار رفته، همگي يا برگرفته از ادبيات غني كهن ايراني است يا از تركيبات فارسي و تركي ساخته شده و در قالب و ساختار صرفي و نحوي زبان فارسي ايراني بيان شده‌اند.

بنابر آنچه گفته شد، ادبيات مراثي تركي داراي هوي‍ّت و ساختار كاملاً ايراني هستند و جدا از مباحث نژادي و زباني و صرفاً در راستاي ترويج و اشاعة فرهنگ ديني و ملي ايراني در چهارچوب كشور واحد ايراني سروده شده‌اند.

٨- بهزاد بهزادي از اعضاي قديمي حزب توده بود كه اخيراً فوت كرده است.

٩- بحث مفصل اين موضوع به قلم محمدامين طوسي، طي مقاله‌اي با عنوان «نمونه‌اي چند از لغات آذري»، در نشرية دانشكدة ادبيات دانشگاه تبريز، ش ۴، س٨ و ش ٢ و ٣ و ۴، سال نهم به چاپ رسيده است.

١۰- به‌رغم اين‌كه برخي از محقّقان زبان كردي را نيز شاخه و يا لهجه‌اي از زبان مادي مي‌دانند عدّه‌اي ديگر نيز معتقدند كه با زبان مادي تفاوت آشكاري دارد. ر.ك. دانشنامة اسلام و ايران جزء او‌ّل تهران، ١٣۴۵. ذيل واژة آذري.

١١- رك: تاريخ زبان فارسي از دكتر محسن ابوالقاسمي، انتشارات سمت و تاريخ زبان فارسي، دكتر مهري باقري،‌ انتشارات قطره و نيز تاريخ زبان فارسي اثر دكتر پرويز خانلري.

١٢- در بخش‌هاي بعدي كتاب از آثار و نشانه‌هاي باقي ماندة اين زبان صحبت خواهيم كرد.

١٣- براي مطالعة بيشتر رك: محمدتقي بهار، سبك‌شناسي، ج ١، تهران: انتشارات اميركبير، ٢۵٣۶.

١۴- از جمله اسدي طوسي كه «لغت فرس» را در راستاي حل چنين مشكلي تدوين نمود. وي در مقدمة همين كتاب مي‌نويسد: «غرض ما اندرين لغات است كه ديدم شاعران كه فاضل بودند وليكن لغات پارسي كم مي‌دانستند و قطران شاعر كتابي كرد و آن لغت‌ها بيشتر معروف بودند». لغت فرس اسدي طوسي (م ۴۶۵ ه‍ـ) به تصحيح عباس اقبال، چاپ تهران، ١٣١٩ شمسي، ص ١.

١۵- تأليف مرزبان‌نامه در اواخر قرن چهارم هجري به زبان طبري صورت گرفت.

١۶- از نزديكان خواجه ربيب‌الدين محمد ايلدگز (۶٢٢-۶۰٧ ه‍ـ).

جفری لوئیس پروفسور جفری لوییس از بنیانگذاران مطالعات ترک شناسی در دانشگاه آکسفورد و استاد زبان های ترکی بود. وی در19ژوئن 1920 زاده شد و به تاریخ12 فوریه 2008 در سن 86 سالگی درگذشت. وی به دلیل فعالیتهای

سند هفته

تحلیل راهبردی

تازه ترین اخبار جمهوری باکو

cache/resized/ca5ee4c7629c305bebbc90698df8c346.jpg
      خبرگزاري «آپا» جمهوري باکو گزارش داد : « مجمع اقتصادي و استراتژي (جمهوري) باکو و شوراي همکاري خليج (فارس) در باکو برگزار خواهد شد.» به گزارش خبرگزاري
cache/resized/a9ad554941a840015252466b26caeb13.jpg
درپي پخش سريال ايراني حضرت يوسف (ع) در جمهوري باکو، از سال 2011 تا  سال 2017 ، اکثر کودکان در اين کشور ، يوسف نامگذاري شده اند و پس از آن، براي بيشترين نوزادان
cache/resized/88f099cc3085e8a0904d91c177e1a016.jpg
فاضل مصطفی، نمایند مجلس جمهوری باکو در صفحه شبکه اجتماعی خود مطالبی را بیان نموده است که بازتاب گسترده ای در فضای مجازی داشته است.فاضل مصطفی اظهار داشته است،
cache/resized/a21f301741a06bf8048ebe7eb9b01897.jpg
بوريس دژِرِليوِسکي ، تحليلگر «مرکز آزادي سياسي» روسيه و کارشناس مسايل نظامي نوشت در جمهوري باکو يک هزار جاسوس آمريکا حضور دارند و شعله ور شدن آتش درگيري نظامي
cache/resized/c585136177479b49dc52427c29f54b53.jpg
الدار نمازوف، دستيار پيشين رييس جمهوري باکو تاکيد کرد تلاش براي ايجاد اين تصور که«مناقشه قره باغ، نزاع ميان مسلمانان و مسيحيان است»، اشتباه بزرگي است. به گزارش
cache/resized/c62dd09fddb29ff628c07a0b663e119b.jpg
خبرگزاري رسمي آذرتاج جمهوري باکو به نقل از سخنگوي وزارت خارجه اين کشور خبر داد: « فعلا مساله پيوستن به ائتلاف نظامي اسلامي (ائتلاف تحت فرماندهي عربستان سعودي)
cache/resized/cf1d57f3b6241a2aea78141c36cebf78.jpg
«مرکز بگين-سادات» رژيم صهيونيستي ادعا کرد تا زمان فروپاشي شوروي، هشتصد هزار نفر يهودي در جمهوري باکو زندگي مي کردند!به گزارش آذریها به نقل خبرگزاري ترند،
cache/resized/42e99ebab9dbad1a09bd4d7e011cc594.jpg
زرتشت عليزاده، تحليلگر سياسي سرشناس در  باکو، از مطرح شدن تهديدات غيرمعقول برخي نمايندگان مجلس این کشور عليه ايران ابراز تعجب کرد. پايگاه اينترنتي «24 ساعت»
cache/resized/b8d079253ecbcb2071ae7254fced79d0.jpg
قدرت حسنقلی اف نماینده مجلس جمهوری باکو در نشست این مجلس ایران را به علت برخی انتقادات از سفر نخست وزیر اسرائیل به باکو به دخالت در امور داخلی خود متهم کرد و
cache/resized/20fb0b074254ade2b56a9e329603e277.jpg
سردار دهقان، وزیر دفاع  در گفتگو با شبکه تلویزیونی روسیه‌الیوم گفت:   سال گذشته هواپيمای بدون سرنشين رژيم صهيونيستی از (به اصطلاح) جمهوری آذربايجان، داخل خاک