امیر ضیغمی: شرق: در بخش نخست این گفت‌وگو که تحت‌ عنوان «نگاهی به مسئله زبان و قومیت در ایران» در شماره پنجم بهمن‌ماه به چاپ رسید، درباره مسائلی کلیدی همچون «قومیت»، اصطلاحات «اکثریت» و «اقلیت» در ایران و ساخت‌های «طبیعی» و «مصنوعی» در کشورهای کثیرالاقوام به‌تفصیل سخن گفته شد. خوانندگان محترم می‌توانند برای آگاهی درباره موضوعات مزبور به بخش نخست مراجعه کنند. گفت‌وگوی حاضر ادامه بحث پیشین است و در آن بیشتر به مسئله «تنوع زبانی» و «آموزش زبان مادری» در ایران پرداخته شده است.

 


‌* مردم ایران از نظر پارامترهای آنتروپولوژی فیزیکی در چه گروه نژادی‌ای قرار می‌گیرند؟
اکثریت قریب به اتفاق مردم ایران از نظر پارامترهای آنتروپولوژی فیزیکی، یعنی گروه خونی، موی بدن، شکل جمجمه و مدل برش چشم، به نژاد قفقازی تعلق دارند که خود به سه گروه شمالی، آلپی و مدیترانه‌ای تقسیم می‌شود. بیشتر مردم ایران جزء گروه آلپی یا کله‌گرد قرار می‌گیرند. گروه آلپی نیز خود از دو زیرگروه آرمنوئید (Armenoid) و ایرانوئید
(Iranoid) تشکیل می‌شود.
ویژگی‌های نژادی آرمنوئید، بین مردم جنوب قفقاز به‌ویژه در میان ارمنی‌ها دیده می‌شود و اصلا به‌همین‌دلیل است که این گروه نژادی را آرمنوئید می‌نامند. مازندرانی‌ها، آذری‌ها، گیلک‌ها و بخشی از اهالی خراسان، بیشتر آرمنوئید و ساکنان مناطق مرکزی، شمال ‌غربی، شرق و جنوب ایران بیشتر خصوصیات نژادی ایرانوئید را نشان می‌دهند. بخش کوچکی از جمعیت ایران نیز مغولوئید (Mongoloid) و سیاه‌پوست (Negritos) هستند.
ویژگی‌های نژادی مغولوئید فقط در بین هزاره‌ها و ترکمن‌ها دیده می‌شود. براهویی‌ها و ساکنان خلیج‌فارس نیز به گروه سیاه‌پوستان تعلق دارند. بافت نژادی کشور ایران در این سه هزار سال، یعنی پیش از ورود آریایی‌ها به فلات ایران تغییر چندانی نکرده است. فقط مغولوئیدها هستند که در دوره بعد از اسلام به ایران وارد شده‌اند.  

* خاورشناس شهیر روس، ولادیمیر مینورسکی کردها را از اعقاب مادها دانسته که همراه فارس‌ها و پارت‌ها به داخل فلات ایران مهاجرت کرده‌اند و نظریه منشأ مادی کردها، مدت‌هاست از سوی پژوهشگران ایرانی پذیرفته شده است. نظر شما به عنوان یک قوم‌شناس دراین‌باره چیست؟

کردها همان‌قدر با مادها ارتباط و پیوستگی دارند که تالش‌ها، گیلک‌ها، مازندرانی‌ها، سیوندی‌ها، ابیانه‌ای‌ها و ساکنان جاسب و کلا همه اقوامی که امروز به زبان‌های شمال ‌غربی صحبت می‌کنند، نه کمتر و نه بیشتر کمااینکه کلمه «کرد» به عنوان یک قوم‌نام (ethnonym) از قرن ١٢- ١٣ میلادی به وجود آمده و قبل از آن «کرد» به معنی «دامدار و چوپان» بوده است. البته حاملان گویش‌های کردی از اواخر دوره اشکانی وجود داشته‌اند ولی آنها را به عنوان قومی به نام «کرد» نمی‌شناخته‌اند و فقط از نظر زبانی قابل تفکیک بوده‌اند.

‌یعنی واژه «کرد» در متون حقوقی زبان پهلوی نیز بار قومیتی نداشته است؟

خیر! در متون حقوقی و در کارنامه اردشیر بابکان، «کرد» به معنی «دامدار، کوچ‌رو و چوپان» است که در شاهنامه هم اتفاقا به همین معنی آمده است. این واژه هنوز هم در گویش‌های جنوب دریای خزر به معنی «شبان گوسفند» - در مقابل «گالش» به معنی «شبان گاو»- به کار می‌رود. نسبت کردها با کردوخ‌ها نیز پایه و اساس علمی ندارد. درضمن بگویم خود مینورسکی هم که در ابتدا چنین نظری ابراز کرده، در نوشته‌های بعدی خود از این نظریه عدول کرده است. باز هم تأکید می‌کنم ما در ایران پیش از اسلام دو قوم بزرگ داشته‌ایم؛ با نام‌هاي شرطی ماد و فارس، هر گروه قومی که امروز در ایران وجود دارد، از این دو به وجود آمده‌اند. در گستره ایران امروزی هیچ‌گاه annexation یا الحاق سرزمین‌های اقوام دیگر اتفاق نیفتاده است، یعنی هیچ گروهی امروز در ایران نمی‌تواند ادعا کند حکومت مرکزی ایران سرزمین آنها را تسخیر کرده و به ایران الحاق گردانده است. چنانکه گفتم در ایران دو نژاد وجود دارد: یکی نژاد ایرانی و دیگری ترک، که تنها نماینده آنها در ایران ترکمن‌ها هستند. حتی قشقایی‌ها را هم که تا حدی ریشه ترکی دارند، نمی‌توان ترک به شمار آورد، زیرا در بسیاری از موارد هم از نظر آنتروپولوژی و هم از لحاظ فرهنگی، شاخص‌های ایرانی به دست آورده‌اند و در میهن‌پرستی و پایبندی به مصالح کشور ایران نیز همواره پیشتاز بوده‌اند. در خراسان هم حدود ٦٠ هزار عرب بوده‌اند که اکنون همگون شده و فارسی‌زبانند. مردم آذربایجان هم هرچند به ترکی تکلم می‌کنند، اما از نژاد اصیل ایرانی و از اخلاف آذری‌های باستان هستند که به گروه «ماد» تعلق دارند. البته در کنفدراسیون شاهسون گروه‌های کوچکی از اقوام ترک‌نژاد وجود دارند. اصلا گفتمان قومیت در ایران پایه ندارد و محصول القائات خارجی است.


 *پس قومی به نام «کرد» از چه زمانی شکل گرفته و خاستگاه آن به کجا بازمی‌گردد؟
اصولا خاستگاه گویشوران کردی و گستره‌ای که این زبان در آنجا شکل گرفته، بنابر داده‌های زبانی، مناطق مرکزی ایران است. بعدها و به‌ویژه در سده‌های نخستین هزاره دوم بعد از میلاد، کوچ این مردم به شمال شروع شده است. درباره خاستگاه نژادی کردها، من در مقاله‌ای با عنوانProlegomena to the study of the Kurds  که در مجله  Iran and the Caucasus چاپ شده است به‌تفصیل سخن گفته و خوانندگان را برای آگاهی بیشتر دراین‌باره به مقاله مزبور ارجاع می‌دهم.


‌*بنابراین بهتر نیست در تحقیقات علمی، ایران را به گروه‌های زبانی- مذهبی تقسیم کنیم نه گروه‌های قومی؟
به نظر بنده اصطلاح خرده‌فرهنگ گویاتر و مناسب‌تر است، مثلا خرده‌فرهنگ آذربایجان، خرده‌فرهنگ فارس یا خوزستان و...، هرچند بعضی از فعالان فرهنگی ایران این اصطلاح را توهین‌آمیز تلقی می‌کنند. صفت «خرده» در این اصطلاح اصلا جنبه تحقیرآمیز ندارد، بلکه مبیّن محلی و منطقه‌ای‌بودن این فرهنگ است. بنابراین ما می‌توانیم این اصطلاح را به فرهنگ بومی یا محلی اصلاح کنیم. من فکر می‌کنم این جنبه توهین‌آمیز ممکن است در ذهن کسانی شکل بگیرد که از بیرون به مسئله نگاه می‌کنند نه از درون و فرهنگ بومی خود را در تقابل با فرهنگ ملی می‌بینند، یعنی خود را عضو خانواده نمی‌پندارند. نکته مهم دیگر اینکه چنان‌که در بالا اشاره کردم، دو اصطلاح «اقلیت» و «اکثریت» در ایران اصلا معنا ندارد. اقلیت و اکثریت در ایران فقط مرتبط با مسائل دینی است که مثلا مسیحیان اقلیت هستند و مسلمانان اکثریت و درواقع فقط غیرمسلمانان را می‌توان اقلیت به معنای مذهبی آن به شمار آورد. حتی در رابطه با سنی و شیعه این اصطلاحات مصداق ندارد؛ فقط می‌توانیم بگوییم اقلیت مسیحی، یهودی، مندایی و زرتشتی. لبّ مطلب آنکه وجود گروه‌های قومی در ایران پدیده‌ای است مجازی و بسیار شرطی، فقط گروه‌های زبانی یا به عبارت بهتر، خرده‌فرهنگ‌ها یا فرهنگ‌های بومی مختلف در ایران وجود دارد و ما با گوناگونی زبان‌ها و گویش‌ها در این کشور مواجه هستیم.


‌* به نظر شما، چطور می‌توان از به‌وجودآمدن هویت‌های قومی کاذب جلوگیری کرد؟
با یک اصطلاح یا با یک نام می‌توان روی روندهای سیاسی تأثیر گذاشت. اصولا اصطلاحات یا ترمین‌ها از جمله قوم‌نام‌ها خود یک مقوله سیاسی هستند و از طرف محافل ذی‌نفع با هدف خاصی استفاده می‌شوند و اهرم مهمی در سیاست‌گذاری به شمار می‌آیند. با استفاده از یک اصطلاح می‌توان هویت کاذب به وجود آورد، می‌توان تشنج به وجود آورد یا تشنج‌زدایی کرد...  مثلا وقتی ساکنان آذربایجان را - که در اصالت ایرانی آنها هیچ شک‌وتردیدی وجود ندارد - ترک بنامیم، رفته‌رفته در آنها هویت ترکی به وجود می‌آید. البته من می‌دانم واژه ترک در ایران بار نژادی ندارد و فقط برای اشاره به زبان به کار می‌رود، ولی به‌هرحال اگر در استفاده از واژه ترک حساسیت لازم به خرج داده نشود، خواه‌ناخواه مردم آذربایجان با هویت ترکی و به تبع آن با ترکیه، جمهوری باکو یا با جمهوری‌های ترک‌زبان آسیای مرکزی پیوند داده شده و از ایران طرد می‌شوند که این وضع، درنهایت موجب به‌وجود‌آمدن قومی علی‌حده در ایران خواهد شد. این مسئله به هیچ‌وجه گناه مردم نیست، چطور می‌شود آنها را ترک نامید و بعد انتظار داشت گرایش‌های ترکی نداشته باشند و از تأثیرات مخرب پان‌ترکیسم مصون بمانند؟!
مردم خطه شریف آذربایجان را فقط باید آذری یا آذربایجانی نامید؛ مانند کاشی یا کاشانی، تهرانی، خراسانی، یزدی و... . درعین‌حال باید توجه داشت برای نامیدن مردم ترک‌زبان شمال ارس، یعنی ساکنان جمهوری باکو به هیچ‌وجه نباید از واژه‌های آذری یا آذربایجانی استفاده کرد؛ زیرا آن منطقه هرگز آذربایجان نبوده، بلکه «اران» نام داشته است و مردم این منطقه نیز هرچند ترک‌زبان‌اند ولی با مردم آذربایجان ایران علائق تکوینی ندارند و از نظر فرهنگی کاملا جدا هستند. اصلا به‌وجود‌آوردن جمهوری‌ای به نام آذربایجان به این نیت بوده است که در آینده، آذربایجان ایران را به این جمهوری همنام ملحق كنند. دراین‌باره، دانشمندانی که خود برخاسته از خطه آذربایجان هستند تحقیقات ارزشمندی انجام داده‌اند، از جمله: احمد کسروی‌تبریزی، سیدحسن تقی‌زاده، محمدامین ریاحی، یحیی ذکاء، عبدالعلی کارنگ، عباس زریاب‌خویی و... . استاد مرحوم عنایت‌الله رضا هم در این زمینه تحقیقات مبسوطی کرده و کتاب‌ها و مقالات متعددی به چاپ رسانده‌ است.
یا وقتی از جنگ آذری‌ها و ارامنه صحبت می‌شود، خلط مبحث می‌شود و مردم ناخودآگاه تصور می‌کنند منظور آذربایجان ایران است، درصورتی‌که ارامنه از ساکنان بومی آذربایجان بوده‌ و همواره زندگی مسالمت‌آمیزی در کنار مسلمانان این دیار داشته‌اند. بنابراین باید روند نام‌گذاری را تحت کنترل درآورد و به رسانه‌های گروهی ابلاغ کرد از به‌کاربردن اصطلاحات کاذب و نام‌هایی که پشتوانه تاریخی ندارند و موجب به‌وجودآوردن هویت کاذب می‌شوند، پرهیز کنند. معتقدم دولت باید  نام‌گذاری‌های جغرافیایی و تاریخی‌ را تحت کنترل شدید درآورد. اصولا نام‌های تاریخی، قومی و نژادی به منزله کوره‌راهی است که دشمنان سعی می‌کنند به وسیله آن در هر دژ مستحکمی‌ نفوذ كنند.
‌البته بعضی از سیاست‌مداران ایرانی هم سال‌ها پیش درباره دخالت‌های خارجی و هویت‌سازی‌های کاذب هشدار داده‌اند؛ از جمله محمدعلی فروغی در جایی گفته است: «تخم لق کردستان مستقل را هم انگلیس‌ها در دهن اکراد شکسته‌اند و خاطر دولت ترکیه را از این جهت متزلزل ساخته‌اند و البته ما هم باید مثل آنها متزلزل باشیم ...».
بله! اصولا تجزیه کشورها یکی از خویش‌کاری‌های امپریالیسم جهانی است؛ به‌ویژه بریتانیایی‌ها در این زمینه تبحر خاصی دارند! و می‌توانند یک منطقه کاملا یکپارچه را در  چند سال تجزیه کنند، نمونه بارز آن هندوستان است یا کشور یوگسلاوی. همه مردم یوگسلاوی یک قوم هستند؛ قوم اسلاو. زبان و فرهنگ و فولکلور و همه فاکتورهای قومی آنها یکی است. در دوره کمونیستی و در زمان حکومت تیتو، وی سعی می‌کرد تفاوت‌های دینی خرده‌فرهنگ‌های یوگسلاوی را - ارتدکس، کاتولیک و مسلمان، که این مسلمانان هم بیشتر پیرو فرقه بکتاشیه هستند- کم‌رنگ کند و می‌گفت مردم یوگسلاوی یک قوم هستند، همه به یک زبان صحبت می‌کنند و از نظر آنتروپولوژی تفاوتی ندارند. ولی غرب آمد و این اختلافات را پر‌رنگ کرد و هویت‌های مختلفی به وجود آورد. مثلا می‌گویند بوسنیایی‌ها، مگر بوسنیایی‌ها قومند؟! یا می‌گویند زبان بوسنیایی، در حالی که زبانی به نام بوسنیایی وجود ندارد و این زبان، همان زبان «صربی» یا «صرب و کرواتی» است. حالا همین مدل هم ممکن است در ایران پیاده شود. بنابراین دولتمردان و سیاست‌گذاران ایرانی باید به این موضوع توجه خاصی داشته باشند. متأسفانه چنان‌که من به عنوان یک ناظر خارجی می‌بینم، در رقابت‌های انتخاباتی برخی نامزدها سعی می‌کنند با مطرح‌کردن مسائل قومی آرای بیشتری به دست آورند، ولی این مقوله، بسیار حساس است و نباید از آن برای کسب آرای مردم بهره‌برداری کرد.
اجازه دهید دراین‌باره خاطره‌ای نقل کنم: من حدودا ١٥ سال پیش، در سفری به اردبیل، روزی به بقعه شیخ صفی‌الدین‌اردبیلی – که در آن زمان هنوز مرمت نشده بود- رفته‌ بودم. در آنجا دیدم گروهی از دانش‌آموزان یک دبستان که گویا کلاس دوم یا سوم ابتدایی بودند به همراه خانمی که معلمشان بود به بقعه شیخ‌صفی آمده‌اند. من با یکی از بچه‌ها شروع به صحبت کردم و فهمیدم زبان فارسی را بسیار خوب می‌داند. معلم که متوجه این موضوع شده بود، جلو آمد و پرسید چرا با بچه صحبت می‌کنید؟ من گفتم می‌خواستم ببینم زبان فارسی را می‌داند یا نه؟ آن خانم برافروخته شد و پاسخ داد: زبان فارسی، زبان مادری‌اش است، چطور ممکن است نداند؟! و این برای من بسیار خوشحال‌کننده بود. بله! در آن زمان نه‌چندان دور، از دید من به عنوان یک پژوهشگر خارجی، وضع این‌گونه بود ولی امروز متأسفانه، گفتمان‌های تفرقه‌افکنی در سطح جامعه ایران به چشم می‌خورد که ممکن است عاقبت خوبی نداشته باشد.


‌* سؤالی که تا اینجای بحث برای من پیش آمده این است که دلیل نگرانی و دغدغه خاطر شما به عنوان یک دانشمند و پژوهشگر خارجی، در باب مسائل ایران چیست؟ آیا این نگرانی‌ها ناشی از این نیست که تمامیت ارضی ایران برای منافع ملی جمهوری ارمنستان نیز مهم است؟
سؤال جالبی است! بله، تمامیت ارضی ایران برای منافع جمهوری ارمنستان مهم است، کسی نمی‌تواند منکر اهمیت این موضوع شود. ولی بنده از منظر دیگری به مسئله نگاه می‌کنم؛ اولا، ایران و کشورهای اطراف حیطه مطالعاتی بنده است و ثانیا من ارمنی‌ها و فرهنگ ارمنی را جزئی از فرهنگ بزرگ هند‌و‌ایرانی می‌دانم و معتقدم ارمنی‌ها هم در شکل‌گیری فرهنگ ایرانی سهیم‌ هستند. بنابراین نمی‌توانم منافع ملی ارمنستان را از منافع ملی ایران جدا کنم. به عبارت دیگر، ایران‌دوستی بنده جنبه بنیادین و فلسفی دارد و نه مقطعی. ما می‌دانیم حتی از دوره هخامنشی نیز ارمنیان برای حفظ تمامیت و استحکام ایران کوشیده‌اند. در زمان انقلاب مشروطه و غائله پیشه‌وری نیز ارمنیانی مانند اردشیر آوانسیان که عضو حزب‌توده بودند بر خلاف پیشه‌وری بینش دیگری داشتند و همواره بر تمامیت ارضی ایران تأکید می‌کردند.
نکته دیگر آنکه، هر ملتی عناصر میهن‌پرستی یا «پاتریوتیسم» خاص خود را دارد. مثلا در میان وطن‌پرستان‌ روس‌، ایجاد امپراتوری و یگانگی قوم اسلاو و کلیسای ارتدکس روس از جایگاه ویژه‌ای برخوردار است، اینها از عناصر مهم جهان‌بینی وطن‌پرستان روس است. ولی در میان ارامنه، یکی از عناصر مهم میهن‌پرستی، ایران‌گرایی است. شما نمی‌توانید یک وطن‌پرست ارمنی را که عرق ملی دارد پیدا کنید که مثلا بگوید ما نباید با ایران رابطه داشته باشیم. حتی ممکن است این فرد به روس‌ها نگاه حسنه‌ای نداشته باشد، ولی مطمئنا  کشور ایران برایش مهم است. باور کنید این مسئله اصلا ربطی به مسائل ژئواستراتژیک ندارد و باید ریشه آن را در تاریخ جست. از همه مهم‌تر اینکه، ایران یک پدیده فراملی، فرامنطقه‌ای و جهانی است. فرهنگ ایرانی بخشی از میراث بشری است و همان‌قدر که برای خود ملت ایران اهمیت دارد، برای مردم جهان نیز مهم است. خدشه‌دارشدن تمدن ایرانی، خدشه‌دارشدن بخشی از میراث بشری است. کمتر کشوری پیدا می‌شود که چنین جایگاهی در جهان داشته باشد. اگر ایران، شکل کنونی خود را از دست دهد، بشریت بخشی از میراث خود را گم می‌کند. حفظ فرهنگ ایران، حفظ میراث بشری است، ایران‌گرایی، مترادف با مرام و معرفت و بزرگ‌منشی است.
کشورهایی مانند ایران و روم که چنین جایگاهی در تمدن بشری داشته‌اند در طول تاریخ کم بوده‌اند. البته در سده‌های اخیر روسیه نیز سعی کرده است جایگاه خود را از نظر فرهنگی به همین درجه در جهان ارتقا دهد. من خود دیده‌ام افرادی که تاتار یا ازبک هستند، ارتدکس شده‌اند و خود را روس معرفی می‌کنند، نه اینکه طرفدار قوم روس باشند، بلکه خواهان فرهنگ و تمدنی هستند که نقش پررنگ‌تری در میراث بشری دارد. روسیه این جنبه را در ٢٠٠، ٣٠٠ سال اخیر به خود گرفته ‌است، ولی ایران سه هزار سال است که چنین جایگاهی دارد. در جهان امروز اگر آمریکا به شکل فعلی، وجود داشته باشد یا نه، چیزی از میراث بشری از دست نمی‌رود.
البته اروپا در کل پدیده دیگری است و مانند ایران یک قطب فرهنگی و تمدنی است. اگر اروپا نیز در کلیت آن دچار معضل شود، ضربه‌ای به میراث بشری و فاجعه بزرگی برای تمدن انسانی خواهد بود که متأسفانه، این اتفاق در حال روی‌دادن است و من از این بابت بسیار نگرانم. اگر راستش را بخواهید من در جهان کنونی دو قطب بزرگ تمدنی می‌بینم: یکی ایران و دیگری اروپا، خدشه‌دارشدن هریک از اینها ضربه بزرگی بر پیکره بشریت وارد می‌آورد. همه دستاوردهای بشری از علم گرفته تا فلسفه، محصول اروپاست و  فرهنگ انسانی، امروز بر پایه میراث فرهنگی اروپا استوار است.



* حال بپردازیم به مسئله زبان مادری: به نظر شما آموزش زبان مادری در ایران با چه موانع و مشکلاتی روبه‌روست و آیا در حال حاضر این امر امکان‌پذیر است؟
درباره آموزش زبان مادری در کنار زبان معیار، باید همه جوانب را در نظر گرفت. چطور باید این زبان‌ها را در مدرسه تدریس کرد؟ براساس کدام گونه باید برای این زبان‌ها کتاب درسی تدوین شود؟ و از کجا باید معلمانی برای تدریس این زبان‌ها پیدا کرد؟ برخی گمان می‌کنند سمنانی، سیوندی، حتی گیلکی و مازنی لهجه‌اند و کردی و بلوچی زبان هستند، در صورتی که سیوندی، سمنانی یا مازنی تفاوت بیشتری با زبان فارسی دارند تا کردی، کردی مهاباد و کرمانشاه به فارسی نزدیک‌ترند تا زبان‌های فوق. بنابراین با همان معیارهایی که ما کردی را زبان به شمار می‌آوریم، گزی یا ابیانه‌ای هم زبانند، نه گویش. کردی را در مدارس براساس کدام گونه باید تدریس کرد؟ گویش مهابادی، کرمانشاهی، بیجاری یا خراسانی؟ آموزش زبان مادری در کنار زبان فارسی یک فانتزی است. ترکی آذربایجانی هم چنین وضعیتی دارد.

* بنابراین شما با آموزش این زبان‌ها مخالف نیستید، ولی معتقدید چنین چیزی عملی نیست و فقط یک رؤیاپردازی است.
بله، رؤیاپردازی است! البته برخی از بازگوکردن مسئله تدریس زبان مادری در مدرسه نیت بدی در سر ندارند، ولی از موانع و مشکلاتی که در سر راه وجود دارد، بی‌خبر هستند.
 قبل از اینکه به این بحث ادامه دهیم، خواهش می‌کنم توضیح دهید تعریف شما از زبان مادری چیست؟ چون عدم شفافیت در به‌کاربردن این اصطلاح، ممکن است سبب برخی سوءبرداشت‌ها شود.
خدمت شما باید عرض کنم تعریف مقوله‌ای به نام «زبان مادری» بسیار دشوار است. در حال حاضر شاید بیش از ١٠، ١٥ تعریف از این پنداره وجود داشته باشد. من احساس می‌کنم چیزی که به پنداره «زبان مادری» جنبه احساسی داده است، وجود لفظ «مادر» در این اصطلاح است. ابداع اصطلاح زبان مادری یا به آلمانی Muttersprache،  به اوایل قرن نوزدهم میلادی بازمی‌گردد؛ یعنی زمانی‌که مکتب فیلولوژی تطبیقی- تاریخی هند‌و‌اروپایی در حال شکل‌گیری بود و مفهومی که بنیان‌گذاران این مکتب از اصطلاح زبان مادری اراده می‌کردند، بیشتر جنبه رمانتیک داشت. البته بعضی نیز می‌گویند این اصطلاح را روحانیون کلیسای کاتولیک به وجود آورده‌اند، زیرا با وجود اینکه مراسم مذهبی کلیسای کاتولیک به زبان لاتین بود، ولی وقتی روحانیون، مردم را موعظه می‌کردند به زبان‌های بومی سخن می‌گفتند تا راحت‌تر بتوانند آنها را به کاتولیسیسم دعوت کنند.
     زبان مادری را زبان اصلی، زبان اول یا زبان بومی نیز می‌نامند. همه اینها نام‌هایی است که به مفهومی به نام زبان مادری اطلاق می‌شود. بنابراین ابتدا باید ببینیم این اصطلاح چه مفهومی را می‌رساند یا چه پدیده‌ای را توصیف می‌کند؟ برای مثال، وقتی یک زن ایرانی در آلمان با یک آلمانی ازدواج می‌کند، درست است که فرزند آنها زبان فارسی را خواهد آموخت ولی به دلیل آنکه در آلمان زندگی می‌کنند، زبان آلمانی به زبان اول آن کودک تبدیل خواهد شد، بنابراین ما دیگر نمی‌توانیم بگوییم زبان فارسی، زبان مادری این کودک است، اگرچه در معنای عام، زبان مادری او فارسی است. بنابراین مفهوم زبان مادری درواقع فقط به مادر مربوط نمی‌شود. نویسنده معروف آمریکایی، جی.آر.آر. تالکین، برای مفهومی به نام زبان مادری اصطلاح جالبی ابداع کرده، وی زبانی را که مادر با کودک صحبت می‌کند «زبان گهواره» نامیده است. در حال حاضر حس می‌کنم برداشت برخی مردم ایران از زبان مادری همین زبان گهواره است. در اینجا باید به‌صراحت بگویم زبان اول همه ایرانیان فارسی است و آن زبانی که آنها با آن در خانه سخن می‌گویند، درواقع زبان گهواره است و با زبان گهواره نمی‌توان در مدرسه تحصیل کرد.
آموزش در مدرسه و دانشگاه‌ها باید حتما به زبان اول یا زبان اصلی باشد.      
اصولا از هر اصطلاحی یک تعریف عینی وجود دارد و یک تعریف ذهنی یا حتی عامیانه (vulgar). برخی زبان مادری را به معنای تحت‌اللفظی آن می‌فهمند. اگر تعریف ما از زبان مادری این‌گونه باشد باید بگوییم در ایران هر دهکده‌ا‌ی، زبان مادری خودش را دارد. مثلا در مناطق کردنشین ایران، قومی به نام گوران وجود دارد که بین مریوان تا گوران‌کرند ساکن هستند، یعنی از استان کردستان تا کرمانشاه و گروهی از آنها هم در عراق زندگی می‌کنند. همان‌طور که می‌دانید گوران‌ها کرد نیستند و به گروه‌های مختلف مانند اورامان‌ها، باجلان‌ها و ساکنان دهکده کندوله و ... تقسیم می‌شوند و هر کدام گویش خاص خود را دارند و جمعیت آنها نیز چیزی حدود یک میلیون نفر است. حال بفرمایید اینها باید کدام گویش را در مدرسه بیاموزند؟ به‌علاوه زبان هر روستایی با روستاهای دیگر اختلافات محسوس دارد. این حالت درباره گویش‌های کردی نیز صادق است.
از طرفی طبق همان معیارهایی که کردی زبان محسوب می‌شود، گویش‌های خور یا گز را هم باید زبان تلقی کنیم، پس بچه‌های این مناطق نیز باید زبان مادری خود را در مدرسه بیاموزند؛ اگر قانونی اجرا می‌شود باید درباره همه به طور یکسان اجرا شود. اما آیا چنین چیزی را می‌توان در ایران تصور کرد؟! وزارت آموزش و پرورش چطور می‌تواند برای همه این زبان‌ها کتاب درسی تهیه کند؟ برای تدریس یک زبان در مدارس، ابتدا باید شکل نرماتیو یا استاندارد آن را براساس همه گویش‌ها و گونه‌های آن درست و بر پایه آن کتاب‌ درسی تدوین کرد. حال بگویید برای گورانی، سمنانی، کردی یا ترکی آذری چطور می‌شود یک زبان استاندارد یا معیار به وجود آورد؟ البته این امر امکان‌پذیر است ولی کاری است بسیار خطیر، زمان‌بر و دشوار و در برخی از موارد، حتی غیرممکن.پس زبان مادری مردمی که در ایران زندگی می‌کنند، فارسی است که زبان اصلی و زبان اول آنهاست و این را صراحتا باید گفت. زبان‌ها و گویش‌هایی که مردم در خانه صحبت می‌کنند گونه‌های فرهنگی و زبان‌های محلی (local) هستند. زبانی که مادر به وسیله آن با کودک خود سخن می‌گوید تعریفی عامیانه یا وولگار از زبان مادری است. کودکی که در اورامان متولد می‌شود و مادرش با او به این زبان سخن می‌گوید، طبیعی است در ابتدا زبان فارسی را نداند، ولی این مسئله دال بر این نیست که دولت باید برای او یک کتاب درسی اورامانی چاپ کند. ببینید، اینها حقایقی است که باید پذیرفت. بالاخره درباره مقوله‌ای به نام زبان محدودیت‌هایی وجود دارد که مردم باید بپذیرند و در مورد آنها کاری از دست دولت ساخته نیست.

http://www.magiran.com/ppdf/nppdf/2387/p0238727920061.pdf

 

 

 

شرق: امیر ضیغمی: کشور ایران از لحاظ گوناگونی زبانی و فرهنگی پدیده کم‌نظیری است. البته این تنوع فرهنگی، به سبب برخی سوءبرداشت‌ها به اختلافات و مشکلاتی نیز دامن زده است. برای مثال، مسئله «آموزش زبان مادری» یا حتی «آموزش به زبان مادری» در سال‌های اخیر، محل بحث و مناقشه بسیار بوده است. در سال ١٣٩٢ عده‌ای از اعضای «فرهنگستان زبان و ادب فارسی» دیدگاه خود را درباره مسائل مزبور بیان کردند که بعضا با واکنش تند برخی از فعالان سیاسی و فرهنگی و اصحاب رسانه روبه‌رو شد. نظراتی مانند «آنچه اهمیت دارد پژوهش و کار علمی روی این زبان‌هاست» یا «اگر بخواهیم زبان‌های مادری‌مان را به عنوان زبان علمی و آموزشی به‌ کار ببندیم به‌طور حتم به گذشته برخواهیم گشت»، که از سوی اعضای فرهنگستان اظهار شده، قطعا قابل‌تأمل است و نباید سرسری از آنها گذشت، زيرا این سخنان، دیدگاه کسانی است که در این زمینه صاحب‌نظرند و فارغ از هرگونه غرض‌ورزی به مسائل می‌نگرند. به‌راستی اگر فرهنگستان زبان و ادب فارسی صلاحیت اظهارنظر درباره این موضوع را نداشته باشد، کدام مرجع دیگری صاحب صلاحیت است؟

 نظرات برخی از منتقدان درباره دیدگاه‌های مزبور، نشان‌دهنده این بود که از فعالیت‌های علمی- پژوهشی فرهنگستان زبان و ادب فارسی اطلاع کافی ندارند و گویا نمی‌دانند در بطن این نهاد، گروهی به نام «زبان‌ها و گویش‌های ایرانی» وجود دارد که به‌طور روشمند به جمع‌آوری مواد زبان‌ها و گویش‌های ایرانی و پژوهش درباره آنها می‌پردازد. گویا عده‌ای گمان می‌کنند تنها کاری که در این نهاد انجام می‌شود، «واژه‌گزینی و معادل‌یابی» است. بگذریم از اینکه برخی نیز بسیاری از واژه‌هایی را که از باب طنز بین مردم رواج دارد به فرهنگستان نسبت می‌دهند و حتی بر این باورند فرهنگستان، بودجه مملکتی را با ساختن چنین واژه‌هایی به‌ هدر می‌دهد.

 دراین‌میان، برخی دیگر از صاحب‌نظران و استادان بنام نیز دیدگاه خویش را در موافقت یا مخالفت با آموزش زبان مادری بیان کرده‌اند که هر یک در جای خود ارزشمند است و اصولا نیل به حقیقت، از رهگذر همین اصطکاک افکار دست‌یافتنی است. ولی نقیصه‌ای که در اینجا به چشم می‌خورد این است که افراد مزبور که فیلسوف، جامعه‌شناس، روان‌شناس، انسان‌شناس یا استاد علوم سیاسی هستند، هر یک از منظر تخصصی خود به موضوع نگریسته‌اند که کاملا طبیعی و اتفاقا بجاست، ولی نگاه زبان‌شناختی و قوم‌شناختی به این مسئله نیز نه‌تنها لازم، بلکه واجب است. به‌همین‌دلیل، نگارنده این سطور صلاح دید این موضوع را با یک زبان‌شناس و قوم‌شناس نیز در میان بگذارد و نظر وی را دراین‌باره جویا شود.

 گفت‌وگویی که در ادامه می‌آید، دیدگاه پروفسور گارنیک آساطوریان، استاد دانشگاه روسی- ارمنی (اسلاونی) کشور ارمنستان و سردبیر مجله بین‌المللی Iran and the Caucasus (انتشارات «بریل»: لیدن- بوستون)، درباره «زبان، قومیت و حق آموزش به زبان مادری» است. ایشان چند سال پیش کتابی نیز در این زمینه با عنوان «ترکیب قومی ایران: از پهنه آریایی تا اسطوره آذربایجان» به زبان روسی تألیف کرده‌اند که متأسفانه هنوز به فارسی ترجمه نشده‌ است. البته چکیده این کتاب، در مقاله‌ای با عنوان «بافت نژادی مردم ایران: گوناگونی قومی یا گوناگونی زبانی؟ » در مجله فرهنگ مردم (سال دهم، شماره‌های ٣٧ و ٣٨، بهار و تابستان ٩٠) به چاپ رسیده است.

 

ابتدا می‌خواهم بپرسم تلقی، تعریف و برداشت شما از قومیت چیست؟ زیرا همان‌طور که می‌دانید، قومیت از آن دست مفاهیمی است که در تعریف آن بین صاحب‌نظران اجماع وجود ندارد.

قومیت یک مفهوم چندوجهی (multifaceted) است، یعنی جنبه‌های مختلف دارد. نمی‌توان قومیت را در یک جمله یا در چند سطر تعریف کرد، این پدیده در هر حیطه جغرافیایی و در هر برهه از زمان، تعریف خاص خود را دارد و نمی‌توان یک تعریف را به زمان‌ها و مکان‌های مختلف تعمیم داد. به‌همین‌دلیل ما اکنون، فقط درباره مفهوم قومیت در ایران معاصر صحبت خواهیم کرد.

در رابطه با ایران، قومیت یک اصطلاح شرطی است، چون به نظر بنده، در این کشور قومیت به مفهوم عام وجود ندارد، هرچند می‌دانم غالبا ایران را کشوری کثیرالاقوام (multiethnic) می‌پندارند و این گفته بنده ممکن است با انتقاد برخی محافل روبه‌رو شود. من اصلا معتقدم در ایران تنوع قومی وجود ندارد، بلکه ما با گوناگونی زبانی (در بیشتر موارد گویشی) و خرده‌فرهنگ‌های بومی مواجه هستیم.

 قومیت بر چند اصل بنیادین استوار است: نخست، خاستگاه نژادی و حافظه تاریخی مشترک؛ دوم، گستره جغرافیایی ویژه، یعنی اینکه یک قوم از کجا به وجود آمده و از نظر تاریخی متعلق به چه سرزمینی است؛ سوم، زبان مشترک؛ چهارم، فرهنگ مشترک و پنجمین فاکتور که از همه مهم‌تر است، خودآگاهی و هویت قومی است که با وجود اهمیتی که دارد، پدیده‌ای بسیار نوسان‌پذیر است و بسته به یکی از عوامل گفته‌شده ممکن است شدت و ضعف پیدا کند و حتی اشکال مختلف، از جمله کاذب به خود بگیرد. بااین‌همه، اعلان وجود یک قومیت وابسته به مؤلفه خودآگاهی قومی است و به طور مستقیم تحت‌تأثیر آن قرار دارد البته این فاکتور در برهه‌های زمانی مختلف می‌تواند حتی حالت مجازی نیز داشته باشد. اگر برای تشریح این پدیده از اصطلاحات مارکسیستی استفاده کنیم، می‌توانیم بگوییم خاستگاه نژادی و حافظه تاریخی، سرزمین (ethnic territory)، زبان و فرهنگ، جنبه «زیربنایی» دارند و هویت، جنبه «روبنایی». اگر قومیت را به یک ساختمان تشبیه کنیم، چهار مؤلفه اول، خودِ ساختمان را می‌سازند و خودآگاهی، نمای آن را. البته جوامع قومی- مذهبی یا قومی- دینی (ethno-religious communities)، یعنی گروه‌هایی که هویت قومی آنان بر پایه یک دین معین بنا شده است، پدیده‌ای علی‌حده هستند و آنها را باید به گونه دیگری تشریح کرد. در جوامع مذکور، هویت بر عکس جنبه زیربنایی دارد و بقیه مؤلفه‌ها، روبنایی. درضمن در تشریح قومیت، گاهی ویژگی‌های روحی و خلق‌وخوی بومی نیز به مثابه شاخص قومیت به شمار می‌روند، ولی به نظر من، این مورد اخیر اکتسابی است و جنبه ثانوی دارد، هرچند در بعضی از موارد می‌تواند یک فاکتور جداگانه در تعریف قومیت محسوب شود.

 قومیت در ایران پیش از اسلام به شکل فعلی آن وجود نداشته است؛ یعنی در آن برهه از تاریخ، لر، کرد، بلوچ، کلهر، لک، گوران و هر قومی دیگری که اکنون وجود دارد، نداشته‌ایم. در ایران آن زمان از دو قوم شرطی بزرگ می‌توان نام برد: یکی «فارس» در جنوب ایران؛ یعنی مردمی که به گویش‌های جنوب‌ غربی صحبت می‌کردند و دیگری «ماد»؛ یعنی کسانی که به گویش‌های شمال غربی تکلم می‌کردند. در شرق ایران؛ یعنی در گستره آسیای مرکزی و ماوراءالنهر وضعیت به گونه دیگری بوده است که خود موضوع جداگانه‌ای و از حوصله بحث ما خارج است. قوم بزرگ «فارس» بعدا تمام اقوام و خرده‌فرهنگ‌هایی را به وجود آورد که اکنون به گویش‌های جنوب ‌غربی صحبت می‌کنند و قوم «ماد»، نخست مادهای میانه، پارت‌ها، آذری‌ها و سپس خرده‌فرهنگ‌هایی را تشکیل داد که به زبان‌ها و گویش‌های شمال‌ غربی صحبت می‌کنند؛ مثلا بلوچ‌ها، کردها، سیوندی‌ها، کاشی‌ها، سمنانی‌ها، گیلک‌ها، مازندرانی‌ها، تالش‌ها، مردم اطراف اصفهان و... . درواقع در ایران پیش از اسلام، فقط این دو پدیده قومی وجود داشته‌اند و این دو نیز در بیشتر موارد با یکدیگر همگون شده و از نظر زبانی نیز قادر به درک یکدیگر بوده‌اند. قوم‌نام‌هایی (ethnonym) که امروز در ایران می‌بینید همه در دوران پس از اسلام به وجود آمده‌اند. بنابراین هیچ‌یک از ‌- به‌اصطلاح - اقوام یا خرده‌فرهنگ‌ها یا ساکنان یکی از مناطق ایران نمی‌توانند ادعا ‌کنند این سرزمین از بدو تاریخ متعلق به ماست. نام‌های نادر قومی هم که در متون باستان در رابطه با سرزمین «ایران امروزی» به چشم می‌خورد- مانند akaufachiya که برخی قوم بلوچ را به آن نسبت می‌دهند- تا به حال به‌درستی توجیه نشده‌اند. درباره اقوامی که در متون یونانی و لاتین از آنان نام برده شده است، مانند کاسپی‌ها، تپورها، امردها، کردوخ‌ها، کادوسان یا خوری‌ها، کاسیت‌ها، لولوبی‌ها و... که در نوشتارهای باستانی میانرودان ذکر شده‌اند نیز باید گفت این اقوام، ساکنان فلات ایران قبل از مهاجرت آریایی‌ها بودند و بعدها در ایرانیان ادغام شدند و در این مقطع از تاریخ که ما درباره آنها صحبت می‌کنیم، دیگر وجود نداشتند. عیلامی‌ها هم که از باشندگان کهن فلات ایران بوده‌اند و تاریخ چند هزارساله داشته‌اند، در این برهه زمانی دیگر همگون شده بودند و به زبان ایرانی صحبت می‌کردند.

 البته وقتی می‌گویم در دوره باستان در محدوده جغرافیایی امروز ایران دو قوم شرطی بزرگ وجود داشته که با دو گویش بسیار نزدیک با یکدیگر صحبت می‌کرده‌اند، به هیچ وجه منظورم این نیست که در ایران آن زمان مردم کاملا یکپارچه و یکدست بوده‌اند، خیر. روند به‌وجودآمدن گویش‌ها و زبان‌های امروزی به همان زمان بازمی‌گردد؛ یعنی نطفه زبان‌ها و گویش‌های امروزی ایران در دوران باستان شکل گرفته و به‌تدریج سیر تکاملی خود را طی کرده و به شکل‌گیری وضعیت زبانی حال حاضر ایران انجامیده‌است.

 

پس باید گفت در شکل‌گیری این دو قوم بزرگ - حداقل در مراحل اولیه آن- اقوام متعددی نقش داشته‌اند، این‌طور نیست؟

بله! این نظر تا حدی درست است، ولی خواهش می‌کنم این دو پنداره را با هم نیامیزید: نخست، «قوم» و «قبیله» و دوم، «زبان» و «قوم» را. قبیله‌ها، عشایر و خانواده‌های بزرگ به مثابه شکلی از زندگی اجتماعی حتما وجود داشته‌اند و نقش مهمی در زندگی سیاسی کشور ایفا می‌کرده‌اند. مگر هخامنشیان، قبیله یا خانواده بزرگ نبودند؟ خانواده‌های دوران اشکانی یا ساسانی چطور؟ من در گفت‌وگو با حضرت‌عالی قوم را به معنی ethnos یا نژاد به‌ کار می‌برم. نکته مهم دیگر اینکه زبان را به هیچ وجه نباید با قوم یکسان دانست. وقتی درباره نیاکان و پیشینیان اقوام امروز ایران در دوران باستان سخن می‌گوییم، منظور ما حاملان حالت‌های اولیه گویش‌ها و زبان‌های امروزی است؛ مثلا می‌گوییم گویشوران لهجه‌های کردی، سمنانی، سیوندی، مرکزی، بلوچی در دوران اشکانی، ساسانی و... . در زمان هخامنشیان این گویش‌ها هنوز شکل نگرفته بودند حتی من فکر می‌کنم در دوره اشکانیان نیز زبان‌های این مردم نخستین مراحل شکل‌گیری را طی می‌کرده‌ و اصلا خبری از اقوامی با نام‌های امروزی نبوده است. با استفاده از ایماژ ساختمان می‌توان گفت در آن زمان فقط پایه این ساختمان‌ها و شاید دیوارهای آنها چیده شده بود و بنابراین این ساختمان‌ها نمی‌توانستند نماهای جداگانه‌ یا به عبارت دیگر، هویت قومی یا گروهی داشته باشند.

 پس با خیال راحت می‌توانیم تأکید کنیم ایران به شکل امروزی آن یک ساخت طبیعی است که در سه‌ هزار سال قبل شکل گرفته است. هیچ بخشی از این کشور در طول تاریخ با جنگ و لشکرکشی تسخیر نشده است که سپس به آن الحاق شود.

 وقتی من درباره ایران فکر می‌کنم درخت تنومندی در ذهنم مجسم می‌شود که تنه ستبری دارد و از آن شاخه‌های متعددی منشعب شده‌اند و این شاخه‌ها نه‌تنها به تنه، بلکه به یکدیگر نیز متصلند. قسمت سبز این درخت یا تاج آن مثل گنبدی یکپارچه تنه را زینت می‌دهد، این شاخه‌ها چنان با یکدیگر پیوند دارند و چنان در یکدیگر فرورفته‌اند که حتی دست‌بردن بین آنها امکان‌پذیر نیست. به طور بسیار شرطی می‌توان حمله تازیان را به ایران محل اتصال تنه به شاخه‌ها دانست و تأکید کرد صحبت از تنه بدون اشاره به شاخه‌ها یا همان گنبد و توصیف گنبد بدون صحبت‌کردن از تنه اصلا امکان‌پذیر نیست. این تشبیه گویای آن است که گروه‌های فرهنگی- قومی ایران امروز پس از استیلای اعراب به وجود آمده‌اند و پیش از آن وجود خارجی نداشته‌اند. ایماژ باغ یا گلستانی با گل‌های رنگارنگ که برخی در رابطه با ایران امروزی به کار می‌برند ایماژ درستی نیست، زیرا باغ یا گلستان، بیشتر یادآور یک پدیده موقت و مصنوعی است و تنوع گل‌ها نیز غالبا دشت و صحرا را به خاطر می‌آورد.  بنابراین ایران یک پدیده منحصر‌‌‌‌‌به‌فرد طبیعی است و وقتی آن را با کشورهایی مانند اتحاد جماهیر شوروی سابق مقایسه می‌کنیم، مرتکب یک اشتباه متدولوژیک فاحش می‌شویم، یعنی یک ساخت طبیعی را در مقابل یک پدیده مصنوعی قرار می‌دهیم.

 - اگر ممکن است درباره ساخت‌های طبیعی و مصنوعی در کشورهای کثیرالاقوام کمی بیشتر توضیح دهید:

 اصولا کشورهایی را که تنوع قومیتی در آنها بسیار برجسته است، از نظر ساخت می‌شود به سه دسته تقسیم کرد: ١- کشورهایی با ساخت طبیعی، مانند ایران، هندوستان و پاکستان  ٢- کشورهایی با ساخت مصنوعی یا سیاسی، مانند اتحاد جماهیر شوروی سابق که ساختی بسیار ناپایدار دارند و دیر یا زود دچار فروپاشی می‌شوند، همان‌طور که در مورد شوروی سابق این اتفاق افتاد. در اینجا لازم است اشاره کنم بیشتر امپراتوری‌های دنیای باستان بر پایه همین ساخت شکل گرفته‌اند و ٣- کشورهای دارای ساخت نیمه‌مصنوعی یا نیمه‌سیاسی، مانند فدراسیون روسیه یا بلژیک که در نتیجه روندهای طبیعی و تا حدودی با بهره‌گیری از قدرت سیاسی، اقوام مختلفی را با یکدیگر متحد کرده‌اند. دوام چنین ساخت‌هایی تا حد زیادی بستگی به سیاست‌گذاری‌های دولت مرکزی و تلاش برای همگونی اقوام مختلف و ادغام آنها در قوم اصلی (title-nation) دارد.

البته این رده‌بندی نمی‌تواند پایه موثقی برای مقایسه و نتیجه‌گیری شود. مثلا برای تشریح مسائل قومی- زبانی ایران نمی‌شود هندوستان را مثال آورد، چون ایران و هندوستان درعین‌حال که ساخت طبیعی دارند بسیار با یکدیگر متفاوتند. کشور هندوستان ترکیبی است از اقوامی بسیار ناهمگون- آریایی‌ها، دراویدها، مونداها و... - که هر یک چندین‌ میلیون نفر جمعیت دارند و تقریبا همه نیز از کتابت و فرهنگ چند‌ هزارساله برخوردارند. بنابراین از این لحاظ ایران هیچ سنخیتی با هندوستان ندارد و الگوگرفتن از این کشور برای حل مسائل ایران اشتباهی بزرگ است.

 پس طبیعی‌بودن ساخت قومی در ایران بدین‌معنی است که قومیت اقوام ایرانی‌زبانِ عهد باستان – که اخلاف ساکنان اولیه فلات ایران بوده‌اند- به طور طبیعی دگرگون شده و این همگونی قومی حاصل دخالت‌های سیاسی نبوده است.

بنابراین می‌توانیم بگوییم آنچه در ایران از آن به گروه‌های قومی تعبیر می‌شود درواقع گروه‌های زبانی - مذهبی هستند که سده‌ها در کنار یکدیگر زندگی مسالمت‌آمیز داشته‌اند و دارای حافظه تاریخی مشترکند و به‌همین‌دلیل، مقایسه ایران با کشورهایی مانند آمریکای شمالی یا اتحاد جماهیر شوروی، قیاسی مع‌الفارق است.

آری! حتی می‌توان گفت در ایران فقط گروه‌های زبانی وجود دارد، نه مذهبی؛ حتی عرب‌های ایران، چون اکثر عرب‌ها بازماندگان عیلامی‌هایی هستند که ابتدا ایرانی‌زبان و سپس در دوران استیلای عرب‌ها، عرب‌زبان شده‌اند. به‌طور کلی در ایران، فقط دو نژاد وجود دارد؛ یکی نژاد ایرانی و دیگری نژاد ترک که همان ترکمن‌ها هستند و جمعیت آنها هم بیش از نیم‌ میلیون نفر نیست. این وضعیت در ایران از سه‌ هزار سال پیش شروع شده است. البته در دوران قبل از هجوم آریایی‌ها، از حاشیه دریای خزر تا خلیج‌فارس و از غرب تا قندهار، چنان‌که پیش‌تر اشاره شد، اقوام مختلفی وجود داشته‌اند، ولی همگی آنها به‌تدریج از لحاظ قومی با مهاجران آریایی همگون شدند و گویا از نظر فاکتورهای آنتروپولوژی و فرهنگی نیز با مهاجران تفاوتی نداشته‌اند، ظاهرا تنها قوم متفاوت همان عیلامی‌ها بوده‌اند که می‌توان آنها را از لحاظ فاکتورهای آنتروپولوژی یک قوم جداگانه به حساب آورد. حتی من فکر می‌کنم خود هند‌و‌ایرانی‌هایی هم که وارد فلات ایران شدند، از نظر آنتروپولوژی تفاوت فاحشی با بومیان ایران نداشته‌اند، بنابراین گوشه‌گوشه ایران متعلق به همه ایرانیان است. ترک‌زبان‌شدن بعضی از مردم ایران هم، از جمله در آذربایجان جنبه ثانوی داشته و مربوط به سده‌های اخیر است و درباره آن تحقیقات بسیاری انجام شده است.

 

برداشت شما از اصطلاحات اکثریت و اقلیت در ایران چیست؟ به‌ نظر جناب‌عالی، استفاده از این اصطلاحات تا چه حد در ایران معنادار است؟

 به نظر بنده پنداره‌های «اکثریت» و «اقلیت» به آن صورتی که در کشورهای دیگر مطرح است، در ایران وجود ندارد. مثلا یک فرد اهل ابیانه که به زبان بومی خود صحبت می‌کند -که هیچ فرقی با کردی و بلوچی و... ندارد و یک زبان تمام‌عیار است- تا زمانی که در روستای خودش زندگی می‌کند «اقلیت» است، ولی همین شخص وقتی به کاشان می‌آید «اکثریت» می‌شود. یا کسی که در مراغه در خانه خود به زبان ترکی صحبت می‌کند یک اقلیت است، ولی زمانی که به دانشگاه یا اداره می‌رود دیگر جزء «اکثریت» به شمار می‌آید.

اجازه دهید برای روشن‌شدن این مطلب مثالی بزنم: ایران مانند خانقاهی است که هرکسی در آنجا زاویه و حجره خودش را دارد و در کنج خلوت خویش منحصر‌به‌فرد است ولی وقتی همین شخص برای شرکت در مراسم سماع از حجره خویش بیرون می‌آید، با بقیه هم‌رنگ می‌شود و نمی‌توان این فرد را از دیگران تمییز داد. دو پدیده اکثریت و اقلیت در ایران چنان درهم‌تنیده‌اند که نمی‌توان برای آنها مرزی تعیین کرد، رویکرد به این مسئله در ایران باید این‌گونه باشد. وقتی الگوهای خارجی را به طور مکانیکی در ایران پیاده می‌کنیم مشکلات بسیاری به وجود می‌آید و متأسفانه بسیاری از کژفهمی‌ها و هویت‌های کاذب که در این کشور در حال شکل‌گیری است، حاصل همین سوءبرداشت‌هاست.

 در خارج از ایران برخی می‌گویند ٥١ درصد مردم ایران، فارس یا همان اکثریت هستند و ٤٩ درصد اقلیت و متأسفانه در ایران نیز برخی این سخنان را تکرار می‌کنند. ولی حقیقت این است که در ایران اصلا «فارس» وجود ندارد، فارس کیست؟! آیا گیلک‌ها فارس هستند یا نه؟ سیوندی‌ها چطور؟ کاشی فارس است یا نه؟ چطور می‌توان اهالی گز، ابیانه، سیوند، سمنان یا حتی گیلک‌ها و مازندرانی‌ها و... را که به زبان مادری خودشان صحبت می‌کنند و زبانشان دست‌کمی از کردی و بلوچی ندارد، «فارس» پنداشت ولی کرد و بلوچ را نه؟! بله، در تهران مردم فارسی صحبت می‌کنند. فارس یک چیز بسیار شرطی و یک پنداره مجازی است که در دو دهه اخیر به وجود آمده و به وسیله جوامع ایرانیان خارج از کشور رواج پیدا کرده است.

البته در دوران رضاشاه، وی با الهام از تبلیغات نازی، اصطلاح و هویت قومی کاذبی به نام فارس را تقویت می‌کرد که البته این اصطلاح مجال تثبیت نیافت، ولی در سال‌های اخیر مجددا نیروهای خارج سعی می‌کنند هویت کاذب فارس را احیا و ترویج کنند.

زبان فارسی نیز، زبان هیچ‌یک از اقوام و خرده‌فرهنگ‌های ایرانی نیست. درواقع باید گفت «فارس» کسی است که زبان یا گویش محلی خود را فراموش کرده است و به زبان معیار سخن می‌گوید. حتی مردم ورامین و ونک نیز که نزدیک تهران هستند، در گذشته‌ای نه‌چندان دور زبان‌های خود را داشته‌اند که ظاهرا نزدیک به طبری بوده است یا مردم قم، جاسب، نراق و... به زبان راجی صحبت می‌کرده‌اند. زبان مردم تهران در ١٥٠ یا ٢٠٠ سال پیش، مازنی یا راجی بوده است.

فارسی یک زبان koine است، یک زبان فراقومی یا میانجی است که ١٣٠٠ تا١٤٠٠ سال عمر دارد. اینکه می‌گویند ادبیات فارسی متعلق به فارس‌هاست، کاملا اشتباه است، فردوسی هم گویش خودش را داشته است. وقتی زبان فارسی از ماوراء‌النهر برگشت، در خود فارس، دیگر زبان فارسی آن فارسی پیشین نبود. درست مثل اینکه مادر را جایی بفرستند و به دلیلی جوان بماند و وقتی برمی‌گردد بچه‌ها یا نوه‌ها و نبیره‌های خود را در حالی ببیند که پیر شده‌اند. زبان فارسی هم وقتی به عنوان مادر به خانه خویش در فارس بازگشت، نبیره‌هایش را دید، دیگر حتی فرزندانش هم نبودند و در خود فارس به گویش‌های دیگری صحبت می‌کردند. ١٣٠٠ سال پیش وقتی گروهی از ایرانیان به ماوراءالنهر فرار کردند و به دنبال آن هنگامی که ایرانیان مسلمان به همراه اعراب به آن منطقه رفتند، بنابر دلایل سیاسی و فرهنگی، زبان فارسی به دومین زبان اسلام در آن منطقه و به زبان نرماتیو

(normative)یعنی زبان معیار دیوانی، ادبیات و علم تبدیل شد و سیر تکاملی آن در همین زمان، یعنی ١٣٠٠سال پیش متوقف شد.  بازمانده واقعی زبان فارسی بعد از حمله اعراب، همان گویش‌های قشم، کیش، میناب، بندرعباس و... است. زبان فارسی امروز در قرن هفتم - هشتم میلادی متوقف شده است. بعضی از عزیزان می‌گویند زبان فارسی پدیده جالبی است و در ١٣٠٠ سال هیچ رشدی نکرده است. این عزیزان برای اثبات نظر خود از زبان‌های غربی شاهد می‌آورند و مثلا می‌گویند یک فرد یونانی معاصر، حتی اگر متون یونانی دوران بیزانس را بخواند نمی‌فهمد، حال چه برسد به آثار هومر، یا یک آلمانی از خواندن و درک متون چند صد سال قبل این زبان عاجز است، یا یک روس متون روسی ٧٠٠، ٨٠٠ سال پیش را به طور جسته‌گریخته درمی‌یابد، ولی زبان فارسی در ١٣٠٠ سال هیچ تغییری نکرده‌ است و امروز یک ایرانی تحصیل‌کرده به‌آسانی می‌تواند شاهنامه فردوسی، اشعار منجیک یا ترجمه‌های قرون ٩ و ١٠ میلادی قرآن را – به‌جز بعضی واژه‌های مهجور- به‌آسانی بخواند و بفهمد.

 

بر اثر چه عواملی پیشرفت یک زبان در یک برهه زمانی خاص متوقف می‌شود؟

 وقتی یک زبان، به زبان یک فرهنگ و تمدن تبدیل می‌شود، یعنی وضعیت هنجاری یا نرماتیو به خود می‌گیرد، در زمان متوقف می‌شود، ولی گونه اصلی که در زبان گفتاری مردم منعکس است، سیر تکاملی خود را طی می‌کند. مثلا وقتی زبان لاتین به زبان معیار کاتولیسیسم تبدیل شد، دیگر رشدی نکرد و هم‌اکنون فقط در مدارس علوم دینی (seminary) کاتولیک به زبان لاتین صحبت می‌کنند و می‌نویسند. ولی گونه‌های گفتاری زبان لاتین که «وولگارلاتین» نامیده می‌شوند، سیر تکاملی خود را طی کرده و به زبان‌های فرانسوی، اسپانیولی، رومانیایی، مولداویایی و... تبدیل شده‌اند.

 هم‌اکنون لاتین، به عنوان یک زبان مادر، با نبیره‌های خودش، یعنی فرانسوی، اسپانیولی و... در یک برهه زمانی قرار گرفته است، هرچند گستره آن برخلاف فارسی بسیار محدود است. مثال‌های بسیاری دراین‌باره می‌توان آورد، مثلا نمی‌توانیم بگوییم آن زبان عربی که زبان قرآن است و امروز در مدارس کشورهای عرب‌زبان تدریس می‌شود یک زبان طبیعی است. گونه طبیعی زبان عربی، زبان عربی مصر، عراق، یمن و... است. سیر تکاملی زبان عربی در همان زمان که به زبان قرآن و کتابت اسلامی، یا به عبارت دیگر زبان دین تبدیل شد، متوقف شد و دیگر تغییری نکرد. برای روشن‌شدن این موضوع مثال دیگری می‌آورم؛ ما امروز در فارسی معاصر هنوز واژه «بیابان» را داریم، در صورتی که اگر زبان فارسی سیر طبیعی خودش را طی کرده بود واژه بیابان امروز باید «باوان» یا «واوان» تلفظ می‌شد که این نام هم‌اکنون، در جاینامی بین قم و تهران وجود دارد و به همین شکل مانده است. چون جاینام‌ها گونه‌های مختلف زبانی را در طول زمان حفظ می‌کنند. در تالشی که از زبان‌های شمال غربی است این واژه به «ویوون» تبدیل شده و البته تحول معنایی یافته است و به معنی «بدبختی و فلاکت» به کار می‌رود. تالشان برای مفهوم بیابان از همان واژه بیابان استفاده می‌کنند که از فارسی معیار به وام گرفته‌اند.

 خلاصه سخن آنکه وقتی یک زبان، به زبان دینی یا پرستشی یا تمدنی تبدیل می‌شود، جنبه نرماتیو معیاری به خود می‌گیرد و دیگر رشد نمی‌کند و هیچ‌کس هم نباید آن را تغییر دهد، مثلا نمی‌توان آیات قرآن را با لهجه عربی یمن یا عراق قرائت کرد. مثال دیگر، زبان ارمنی باستان است که در قرن پنجم میلادی نرماتیو شد و تا قرن دهم که دیگر کسی به این زبان صحبت نمی‌کرد، به همان شکل باقی ماند؛ درست مانند لاتین و اکنون نیز زبان رسمی کلیسای ارمنی همان زبان ارمنی باستان است و هیچ‌کس اجازه ندارد متون مذهبی کلیسای ارمنی را موقع اجرای مراسم مذهبی حتی در حد یک کلمه تغییر دهد و اصلا این کار گناه بزرگی محسوب می‌شود. اصولا همه متون مذهبی ماهیت تغییر‌ناپذیری دارند و نمی‌توان در آنها دخل و تصرف کرد.

 البته فارسی زبان دینی نیست و جنبه پرستشی ندارد، ولی بار تمدنی و فرهنگی بسیار غنی دارد و درواقع زبان ادب و کتابت است. زبان فارسی زبان‌های بومی را تحت‌تأثیر قرار داده و از امکانات این زبان‌ها برای غنای هرچه بیشتر بهره برده است. آری! فارسی هم مانند لاتین، عربی یا ارمنی باستان متوقف شده است. هیچ جای ایران نیست که بتوانید نشان دهید و بگویید در ٢٠٠ سال پیش زبان خود را نداشته است. هیچ‌کس به فارسی معیار صحبت نمی‌کرده حتی در خراسان. زبان فارسی در نقش یک lingua franca بوده و مردم را به هم پیوند می‌داده است. بنابراین وقتی شما می‌گویید من شاهنامه را می‌فهمم این بدین‌معنی نیست که زبان فارسی رشد نکرده است، خیر. زبان‌های ایرانی هم به‌سرعت رشد می‌کنند و متحول می‌شوند.   ببینید حتی وقتی زبان فارسی به عنوان koine یا زبان ادبیات و علم به خود فارس برگشت، مردم دیگر این زبان را نمی‌فهمیدند، چون در خود شیراز یا فارس، مردم به صورت‌های پیشرفته‌تر زبان فارسی صحبت می‌کردند که در فهلویات منعکس است؛ مانند فهلویات فارس، همدان و... . درضمن باید در اینجا یک موضوع را خاطرنشان کنم، و آن اینکه زبان فهلویات فارس و همدان بنابر شاخص‌های زبان‌شناسی به گروه مادی تعلق دارند نه فارسی و درواقع شاخص‌های شمال ‌غربی را منعکس می‌کنند. حتی زبان زرتشتیان فارس و کرمان که گبری نامیده می‌شود متعلق به گروه شمال‌ غربی است نه جنوب غربی. این مسئله گویای این است که مردم قبل از حمله اعراب در خود فارس یک زبان آمیغی داشته‌اند، البته زبان متون پهلوی یک زبان تمام‌عیار جنوب غربی (پارسی) است که به هیچ‌وجه زبان زنده مردم فارس را در دوره استیلای تازیان منعکس نمی‌کند، بلکه وابسته به سنت نوشتاری اوایل قرون میلادی است.

من زمانی فکر می‌کردم چرا حافظ می‌گوید: ز شعر دلکش حافظ کسی بود آگاه/ که لطف طبع و سخن‌گفتن دری داند؛ یعنی چه؟ چرا حافظ که در شیراز نشسته چنین چیزی می‌گوید؟ مگر مردم عصر حافظ در شیراز، سخن او را نمی‌فهمیده‌اند؟ من برای پاسخ به این سؤال به نسخه‌بدل‌های دیوان حافظ مراجعه کردم و با بررسی آنها متوجه شدم گویا این سؤال به ذهن کاتبان دیوان حافظ نیز خطور کرده است، زیرا هر یک سعی کرده‌اند به‌زعم خویش این بیت را اصلاح کنند، به همین سبب این بیت در نسخه‌های مختلف دیوان حافظ ضبط‌های گوناگونی دارد، مثلا در برخی نسخه‌ها، به جای «سخن گفتن دری»، «سرّ سخنوری» آمده است. پس واقعا مردم شیراز شعر حافظ را نمی‌فهمیده‌اند، زیرا زبان دری، یک زبان مدرسی بوده و فقط اهل علم و کتابت با آن سر‌وکار داشته‌اند.

 خلاصه سخن آنکه زبان فارسی، متعلق به قومی به نام «فارس» یا اکثریت (٥١ درصد) مردم ایران نیست و درواقع زبان مشترک و میراث فرهنگی و تمدنی همه مردم ایران به شمار می‌آید و آنها را به یکدیگر پیوند می‌دهد. در خلق میراث علمی- ادبی زبان فارسی همه مردم ایران مشارکت داشته‌اند و این میراث فرهنگی متعلق به یک قوم شرطی به نام فارس نیست. زبان فراقومی فارسی متعلق به همه خرده‌فرهنگ‌های ایران است. هیچ قومی در ایران نمی‌تواند ادعا کند من فارسم، حتی خود فارس‌ها در فارس. مثلا اگر ما از شاعران، نویسندگان و دانشمندان ایرانی که در زمینه ادبیات، تاریخ یا فلسفه و... اثری از خود به جای گذاشته‌اند فهرستی تهیه کنیم، متوجه خواهیم شد همه مردم ایران از گروه‌های زبانی مختلف در خلق این آثار شرکت داشته‌اند؛ از آذربایجانی و کرد و بلوچ گرفته تا مازندرانی، شیرازی، اصفهانی، کاشی و... .

 در اینجا نکته دیگری را هم باید خاطرنشان کنم؛ گویش‌های لری مانند بختیاری، ممسنی، بویراحمدی یا گویش‌های سواحل شمالی خلیج‌فارس مانند گویش قشم، کیش، و... همه از گویش‌های جنوب‌ غربی هستند و درواقع گویش‌های «پارسی» به شمار می‌آیند. ولی خود زبان «فارسی» نیز لهجه‌ها و گویش‌های خاص خود را دارد مانند لهجه اصفهانی یا کرمانی که با کشیدن برخی آواها و نحوه تلفظ و... شناخته می‌شوند. اگر شما به گویش‌های زبان فارسی در داخل ایران توجه کنید، خواهید دید همه آنها - مانند لهجه تهرانی که امروز اساس زبان معیار فارسی را تشکیل می‌دهد- به‌گونه معیار زبان فارسی نزدیکند که این مسئله نشان می‌دهد زبان فارسی به عنوان یک زبان نرماتیو، در اثر ارتباطات انسانی، آموزش در مدارس و گسترش رسانه‌ها روی زبان این مناطق تأثیر گذاشته و این مردم به‌تدریج گویش‌های اصیل خود را فراموش کرده‌اند. برخی از این گویش‌ها هم اصلا در زمره گویش‌های پارسی نبوده‌اند، بلکه به گویش‌های مادی یعنی گویش‌های شمال غربی تعلق داشته‌اند. حتی گویش‌های خود فارس نیز آن‌گونه که از فهلویات برمی‌آید، بیشتر به گویش‌های مادی شبیه‌اند تا گویش‌های پارسی. زبان معیار در طول زمان به‌تدریج روی گویش‌های بومی «پارسی» تأثیر گذاشته و آنها را به گویش‌های «فارسی» تبدیل کرده است که نمونه آن را امروز در کرمان و کاشان می‌بینیم.

 وقتی به دلایلی زبان مردم یک خطّه عوض می‌شود، زبان غالب، هم از لحاظ فونتیک و هم از لحاظ عناصر لغوی و حتی دستوری تحت‌تأثیر زبان بومی آن ناحیه قرار می‌گیرد و عناصری از آن را به خود جذب می‌کند، به‌ویژه اگر این زبان جدید با زبان پیشین مردم آن منطقه خویشاوند باشد، مانند زبان فارسی بخارا. برای همین در فارسی بخارا عناصر سغدی بسیاری وجود دارد و ما می‌دانیم تا قرن ١٠، ١١ میلادی، در بخارا به زبان سغدی صحبت می‌کرده‌اند. ازاین‌رو وجود گویش‌های فارسی در یک منطقه، دلیلی بر آن نیست که مردم آنجا را فارس بپنداریم.

 گویش‌های فارسی در خارج از حیطه جغرافیایی ایران نیز وضعیت خاص خود را دارند. مثلا اگر شما به هرات بروید بعید است از گویش فارسی هروی یک فرد روستایی چیز زیادی متوجه شوید. یک تهرانی گویش کردی کرمانشاه را بهتر درک می‌کند تا گویش فارسی هرات را. در هرات شما باید خیلی با دقت گوش کنید که چیزی از زبان مردم بفهمید ولی گویش کردی کرمانشاه را تا ٧٠ درصد متوجه خواهید شد. گونه‌های مختلف زبان فارسی یا به‌اصطلاح دیگر لهجه‌های فارسی بر پایه زبان‌ها و گویش‌های بومی ایرانی شکل گرفته‌اند. عناصر قدیمی بسیاری از زبان کهن هرات در گویش فارسی هروی وجود دارد که مثلا در آثار خواجه‌عبدالله انصاری مانند طبقات‌الصوفیه منعکس است. خواجه‌عبدالله واژگان نادری به کار می‌برد که از زبان قدیم خود هرات -که البته از زبان‌های ایرانی بوده- اقتباس شده‌اند. بنابراین رواج گویش‌های مختلف زبان فارسی در یک منطقه، به‌هیچ‌وجه نشانه «فارس»بودن مردم آن ناحیه نیست؛ نمی‌توانیم بگوییم مردم هرات یا بخارا فارس هستند چون به گویش‌های فارسی صحبت می‌کنند.

 گویش‌های فارسی افغانستان یا تاجیکستان از لحاظ سیستم فونتیکی و دستوری کهن‌گراتر از زبان فارسی معیار ایران هستند. نظام مصوّت‌های فارسی آسیای مرکزی، حالت مصوّت‌های فارسی میانه و کلاسیک را حفظ کرده است، زیرا فارسی رایج در آسیای میانه از لحاظ زمان شکل‌گیری و پایه تاریخی، کهن‌تر از زبان فارسی کشور ایران است. خلاصه کلام، نباید تصور کرد زبان کسانی که درحال‌حاضر به گویش‌ها و لهجه‌های مختلف فارسی صحبت می‌کنند، از قدیم‌الایام فارسی بوده و به‌تبع آن، می‌توان همگی آنها را فارس نامید.

 

  سرانجام، در پی رایزنی‌هایی که دربارۀ آن چیز چندانی نمی‌دانیم، در هفته‌های اخیر، وزارت علوم و فناوری برنامۀ آموزش زبان «ترکی آذری» را به دانشگاه‌های سه استانی که ساکنان آن‌ها به این زبان تکم می‌کنند، اعلام کرد. این برنامه، تا جایی که من می‌توانم بفهمم، از دیدگاه زبان ملّی و فرهنگ ایرانی، به شرحی که خواهم گفت، کمابیش با فاجعه پهلو می‌زند.

 به لحاظ نظری، وزارت علوم باید متولی حفظ و ترویج زبان و فرهنگ کشوری باشد که آن وزارت‌خانه بخشی از حکومت آن است. در این دهۀ اخیر که شعار «بومی سازی» علم در این سرزمین خواب از چشم دانشمندانی که بسیاری از آنان حتی زبان ملّی را درست نمی‌توانند بنویسند ربوده است، من، به عنوان یکی علاقه‌مندان به این بحث، پیوسته، چشم به این قطار، «که سیاست می‌برد و چه خالی می‌رفت»، دوخته بودم که راهی کدام «ترکستانی» است و اینک با شگفتی بسیار می‌شنوم که برابر اطلاعی‌رسانی وزارت علوم گویا قطار به ایستگاه «دده قورقود» در قزاقستان رسیده است!

من، با دنبال کردن بحث‌هایی دربارۀ «بومی سازی»، و البته بحث‌های حاشیه‌ای آن‌ بحث یکسره بی‌معنا که به امری حیثیتی تبدیل شده، فکر کرده بودم که آن‌چه در این بحث کم داریم مقاله و‌ انشاء نویس دربارۀ «بومی سازی» نیست، بلکه قطب‌نمایی است تا متولیان «بومی سازی»، از همان آغاز، برای اتلاف منابع و امکانات کشور، مردم سه استان را روانۀ «ترکستانِ» قزاقستان نکنند. اینکه متولیان وزارت علوم کشوری مانند ایران ندانند که راه‌یابی در علوم و فرهنگ نیازمند قطب‌نمایی است تا مبادا آن راهی که می‌روند به ایستگاه «دده قورقود» ختم نشود خود یکی از عجایب زمانۀ عسرت در تاریخ فرهنگ کشور است، اما اینکه معاون همان وزارت خانه اعلام کند که «ایجاد این رشته‌ها در راستای سیاست‌های دولت تدبیر و امید و مبنی بر توجه به فرهنگ‌ها و اقوام مختلف است»، خواننده و شنوندۀ این بیاناتِ داهیانه را دستخوش «حیرت اندر حیرت» می‌کند. برای من اهمیتی ندارد که دولت «تدبیر و امید» با چنین برنامه‌ای تیشه به ریشۀ خود بزند؛ آن‌چه برای من  و ما مهم است این است که چرا دولتِ «تدبیر» در امرِ خیرِ «توجه به فرهنگ‌ها و اقوام» از «ما»ها مردم آذربایجان مایه می‌گذارد!؟

به این نکتۀ اخیر پائین‌تر خواهم برگشت، اما از باب اطلاع رسانی دربارۀ مرتبۀ خیالبافی آن معاونت محترم عبارت او را در ادامۀ مطلبی که از او نقل کردم می‌آورم که فرموده‌اند : «بستر جذب دانشجویان خارجی علاقه‌مند به تحصیل در رشتۀ زبان و ادبیات آذری نیز آماده شده است و ...» آیا آن معاون وزارت علوم کشور ایران به راستی گمان می‌کند که دانشجویان خارجی پشت مرزهای ایران صف کشیده‌اند و منتظر هستند وزارت متبوع او، که حتیٰ توانایی آموختن زبان ملّی به استادان دانشگاه‌های کشور را ندارد، بستر آشنایی آنان با «دده قورقود» از قزاقستان، «کتیبه‌های اورخون و کول تکین» از مغولستان، مثنوی «قوتا دقو بیلیق» قیرقیزستان و ... را فراهم کند؟ پرسش من این است که اگر آن وزارت‌خانه چنین امکاناتی دارد چرا در دهه‌های گذشته این همه به بسته شدن کرسی زبان و ادب فارسی در کشورهای راقیه بی‌اعتناء بوده است؟

اگر آقای معاون وزیر اجازۀ توصیه‌ای به من دهد به او پیشنهاد می‌کنم که به عنوان نمایندۀ وزارت علوم دستور دهد در راستای این بستر سازی‌های داهیانه امتحان املایی از استادانی که قرار است «بومی سازی» کنند بگیرد تا بداند که در نهادهای آموزشی و پژوهشی تابع آن وزارتخانه، علم به چه مرتبه‌ای ارتقاء پیدا کرده است! وانگهی، همین چند عنوانی را که قرار است در دانشگاه‌های استان‌های آذربایجان تدریس شود به دست خبرنگاری بدهند تا از مردم کوچه و بازار شهرهای همین استان‌ها بخواهند آن عنوان‌ها تلفظ کنند!

 راستی دولت تدبیر و امید با چه رویی می‌خواهد به مردم آذربایجان، که سده‌ها در قهوه‌خانه‌های شهرهای خود گوش به نقالی داستان‌های شاهنامه سپرده‌اند، اعلام که از این پس افسانه‌های «دده قورقود» جای داستان‌های رستم و سهراب را گرفته است. اگر چنین تدبیرها در راستای «بازگشت به خویشتن»ها و «آن‌چه خود داشت»هاست، متولیان باید بدانند که این اجبار به تغییر هویت مردم آذربایجان عین از خود بیگانه ساختن آنان است، زیرا مردمی که هزار سال شاهنامه، دیوان حافظ و گلستان سعدی خوانده‌اند به آسانی به این جعل هویت برای خود تن در نخواهند داد و از این «تدبیرِ» داهیانۀ دولت جز «ناامیدی» از تدبیرهای او حاصل نخواهد شد! وانگهی، اگر، چنان‌که برخی از رندان بر آنند، دولت «تدبیر و امید» دنبال جمع‌آوری رأی مردم این مناطق است، سخت در اشتباه است و می‌تواند امیدوار باشد که، اگر امکان اطلاع رسانی دربارۀ این توهینی که با این جعل تاریخ و سابقۀ زبانی به مردم آذربایجان می‌شود وجود داشته باشد، شکست او در این استان‌ها حتمی است!

اطلاعات اندکی که دربارۀ سابقۀ این «سیاست‌های دولت تدبیر و امید مبنی بر توجه به فرهنگ‌ها و اقوام مختلف» از وزارت علوم به بیرون درز کرده، حاکی از این است که طرح اصلی در اوایل دهۀ هشتاد و اواخر وزارت دکتر معین در سال 1382 تهیه شده و با توجه به ملاحظات سیاسی ابلاغ آن به دانشگاه‌ها به تعویق افتاده بود. گفته می‌شود این بار نیز دولت با همان ملاحظات به وزارت علوم دستور داده چنین طرحی را تهیه کند و وزارت علوم نیز همان طرح قبلی را به جریان انداخته و به گفتۀ دستیار ویژۀ رئیس جمهور به عنوان «قدمی در جهت تقویت وحدت ملّی» به دانشگاه‌ها ابلاغ کرده است. درست نمی‌دانیم که چه کسی ––‌ یا کسانی ––‌ آن برنامه را تنظیم کرده بوده‌اند و چرا در سیزده سال گذشته از اجرای آن صرف نظر شده است، اما آن‌چه می‌توان بر مبنای اجرای عجولانه و بدون کارشناسی برنامۀ سیزده سال پیش حدس زد ––‌ در حالی‌که به گفتۀ یکی از مسئولان همان وزارت‌خانه هر برنامه‌ای که بیش از ده سال از تصویب آن گذشته باشد باید مورد بازبینی قرار گیرد ––‌ همان نظر رندان است که ابلاغ چنین برنامه‌ای با این فوریت را استفادۀ تبلیغاتی از آن می‌دانند. اگر چنین باشد، من نظر متولیان این استفادۀ ابزاری را به دو نکتۀ مهم در «عمل دولت» به شرح زیر جلب می‌کنم :

دربارۀ نخستین نکته دولتیان ما چیزی نمی‌توانند بدانند و عذرشان نیز موجّه است، اما دربارۀ نکتۀ دوم نمی‌توانند هیچ ندانند، حتیٰ اگر دریافت آنان از سطح نازل غریزه فراتر نرود. نخستین نکته به جایگاه زبان در کشور مربوط می‌شود. از دیدگاه تاریخ زبان، ایران، به خلاف بسیاری از دیگر کشورها، تاریخ متمایزی دارد. زبان فارسی، به عنوان زبان «ملّی» همۀ مردم ایران بزرگ، سابقه‌ای طولانی دارد. این زبان مهم‌ترین سند تداوم تاریخ و تاریخ فرهنگ ایران است. ایران تنها کشور مهمی است که مردم آن با حفظ زبان فارسی، به خلاف دیگر کشورهای بسیار دیگری که عرب شدند، ایرانی ماندند. این وضع خلاف‌آمدِ تاریخ ایران پیامدهای مهمی دارد که برنامه‌نویسان وزارت علوم، فرهنگ و آموزش و پرورش نمی‌توانند در بی‌اعتنایی به آن برای نظام آموزش و آموزش عالی کشور برنامه «صادر کنند». فارسی جدید، زبانی که از چهارده سده پیش تنها زبان ملّی کشور بوده است –مانند فارسی میانه و نیز دیگر زبان‌های باستانی ایران - از آغاز دورۀ اسلامی، تنها زبان علمی و معیار ایران بزرگ بوده است و تا اطلاع ثانوی همچنان هست. این زبان شالودۀ ملّیت و تشخص همۀ ایرانیان نیز هست، یعنی اگر زبان فارسی نمی‌بود، ایران، مانند کشورهایی مانند هندوستان، پاکستان کنونی، آفریقا و ... که زبان‌های عامۀ مردم آن‌ها نتوانسته‌اند یک زبان معیار ملّی ایجاد کنند، ناچار می‌بایست به یکی از زبان‌های معیار دیگر ––‌ که در دورۀ اسلامی عربی در صدر آن‌ها قرار داشت ––‌ سخن می‌گفت. دلیل اینکه ایران، در همین دورۀ اسلامی، به رغم زبان‌های بسیار دیگری که مردمان آن در دوره‌های مختلف به آن زبان‌ها تکلم می‌کرده‌اند،  تنها یک زبان ملّی پیدا کرده جز این نیست که تنها همین زبان زبان دانش و فرهنگ و نیز زبان معیار بوده است و می‌توانسته چنین زبانی باشد. این امر، به خلاف تبلیغات هواداران ایدئولوژی‌های پان...های کنونی ربطی به سلطه و استعمار ندارد، بلکه تاریخی دارد که ایدئولوژی‌های آنان مانع از آن است که بدانند. زبان فارسی، مانند همۀ زبان‌های ملّی دیگر، افزون بر زبان فرهنگ و دانش، زبان قدرت سیاسی نیز هست. از آغاز دورۀ اسلامی، زبان فارسیِ دری زبانِ دربار، مکان قدرت، بوده است و از زمانی که یعقوب لیث خطاب به شاعر عربی‌گوی گفت : «چیزی که من اندر نیابم چرا باید گفت؟»، از طاهریان و سامانیان تا غلام ترکی مانند محمود غزنوی و سلجوقیان و شاه اسماعیل و ... زبان فارسی زبان قدرت سیاسی برای حفظ وحدت سرزمینی ایران بوده است. تردیدی نیست که سلطان محمود بیشتر از بسیاری از «تورک‌های» کنونی تُرک بود، اما این مایه سیاست می‌دانست و کیاست داشت که بداند که «زبان مادری» او برای حکومت کفایت نمی‌کند. دربار او، مانند دربارهای بسیار دیگر، به افسانۀ چهار صد شاعر زرین کمر نیاز داشت. به عبارت دیگر، او می‌دانست که قصیده‌های شاعران جنگ‌افزارهایی نیز هستند. وزیران او و نیز وزیران سلجوقیان همه از بازماندگان دهقانان ایرانی بودند و جای شگفتی نیست که وزیری چون نظام‌الملک به ملکشاه عتاب می‌کرد که چه شده است که در دیوان او ترکی را با تازیکی برابر می‌نهند؟ او و ملکشاه می‌دانستند زبان حامل فرهنگ است و نیز می‌دانستند که جز با دانایی و فرهنگ نمی‌توان فرمان راند!

از آن‌جا که زبان ترکان و ترکمانان نتوانسته بود زبان معیار ایجاد کند، زبان فرهنگ و دانش نبود و در تحول تاریخی انواع لهجه‌های بیشمار آن‌ها نیز نه توانستند زبان معیاری ایجاد کنند و نه به زبان علم و فرهنگ تبدیل شدند. مهم‌ترین دلیل این ادعا تحول زبان ترکی عثمانی تا اصلاحات اجباری به دنبال الغای خلافت در ترکیه است. آن زبان به طور عمده فارسی و نیز ––‌ از طریق فارسی ––‌ عربی بود و هر فارسی زبانی که اندکی ترکی آذری می‌دانست می‌توانست مهم‌ترین متن‌های آن را بخواند : برای نمونه می‌توان به شرح‌های سودی بر حافظ و سعدی و انقروی بر مثنوی مراجعه کرد. زبان ترکی کنونی در جمهوری ترکیه جنگ‌افزاری بود که بنیان‌گذار آن آگاهانه به کار گرفت تا از جماعتی که خود را «امت» تعریف می‌کرد «ملّتی» ایجاد کند. آتاترک، که می‌دانست چندان هم آتا«تورک» نیست، و این نکته را در اعترافی به محمدعلی فروغی به صراحت بیان کرده است. این نکتۀ مهم را از خود آتاترک ––‌ به مصداق اقرار العقلاء علیٰ انفسهم ––‌ نقل می‌کنم تا عوام علمای معاصر که چیزی از اصطلاحات جدید یاد گرفته‌اند، اما چیزهای بسیاری از آنان فوت شده است ادعا نکنند که گویندۀ آن گزاف می‌گوید و گویا «به خلق تورک توهین می‌کند».   

حبیب یغمایی مضمون یکی از گفتگوهایی را که با محمدعلی فروغی داشته است چنین نقل می‌کند : فروغی «وقتی دیگر ضمن بحث از "ملّیت" فرمود که آتاترک به من گفت : "شما ایرانی‌ها قدرِ ملّیت خود را نمی‌شناسید و معنی آن را نمی‌فهمید، و نمی‌دانید که ریشه داشتن، و حق آب و گِل داشتن در قسمتی از زمین چه نعمتی عظیم است. و ملیت وقتی مصداق پیدا می‌کند که آن ملّت را بزرگان ادب و حکمت و سیاست، و در معارف و تمدن بشری سابقه مُمتد باشد. شما قدر و قیمت بزرگان خود را نمی‌شناسید و عظمت شاهنامه را درنمی‌یابید که این کتاب سند مالکیت و ملّیت و ورقۀ هویت شماست. و من ناگزیرم برای ملّت ترک چنین سوابقی دست و پا کنم".»[1]

آتاترک، پیش از آن‌که به آتا«تورک» تبدیل شود، می‌دانست که ترکان، برای اینکه بتوانند ملّت شوند، باید زبان و فرهنگ «ملّی» داشته باشند و البته زیرک‌تر آن بود که نداند که ایرانیان از دیرباز زبان و فرهنگ داشته‌اند. از این‌رو، آتاترک ناچار بود، برای ایجاد ملّتی نو، «سوابقی دست و پا کند»، یعنی پیوند زبان ترکان را با زبان و فرهنگ ایران قطع کند. زبان ترکی جدید، در جمهوری ترکیه، با گسستی آغاز می‌شود که آگاهانه از بخش مهمی از فرهنگ ایران ایجاد شده است. بنیادگذار جمهوری ترکیه می‌دانست که تا زمانی پیوندهای میان زبان فارسی و ترکی برقرار باشد، شاهنامه بر مثنوی «قوتا دقو بیلیقِ» قیرقیزستانی چیره خواهد شد. البته، از این نکته نیز آگاه بود که با شعر قیرقیزستانی، کتیبۀ مغولستانی و حماسۀ قزاقستانی نیز نمی‌توان برای ملّتی که سابقه‌ای ندارد، «سوابقی دست و پا کرد».

 اصطلاحات در زبان ترکی عثمانی با چنین هدفی صورت گرفت و بدیهی است که به تدریج ادب ترکی جدید خود «سابقه‌ای» ادبی برای ملّت ترک ایجاد کرد، اما با این سابقۀ چند ده ساله «دست و پا کردن سوابقی» برای ملّتی که خود را برحسب تعریف اروپایی می‌داند ممکن نبود. از این‌رو، ترکان، به رغم گسستی که از زمان آتاترک با ادب فارسی صورت گرفته بود، ناچار مثنوی فارسی جلال‌الدین را جانشین مثنوی ترکی «قوتا دقو بیلیقِ» قیرقیزستانی کردند تا با ربط دادن خود به سنتی فرهنگی تاریخی برای خود «دست و پا کنند».

جای شگفتی است که در زمان تدوین برنامه‌ای آموزش زبان ترکی آذربایجانی وزارت علوم کسی نمی‌دانسته است که هرگز شعر قیرقیزستانی، کتیبۀ مغولستانی و حماسۀ قزاقستانی ربطی به زبانی که مردم آذربایجان به آن سخن می‌گویند نداشته است. وزارت علوم نمی‌تواند در بی‌خبری از اعتراف آتاترک بر فقدان «نعمت عظیم حق آب و گِل داشتن در قسمتی از زمین» و تأکید بر «عظمت شاهنامه به عنوان سند مالکیت و ملّیت و ورقۀ هویت» ما ایرانیان برنامه‌ای تورک سازی ایرانیان بنویسد! در حالی‌که اقدام آتاترک در گسستن پیوندهای زبانی ترکان با فرهنگ ایرانی ناظر بر ایجاد دولت ملّی بود، معنای اقدام وزارت علوم و دولت ایران جز این نمی‌تواند باشد که، دانسته یا ندانسته، با چنین برنامۀ نسنجیده‌ای، پیوندهای گروه‌های بزرگی از مردم ایران را از ملّت قطع می‌کند. کسی ––‌ یا کسانی ––‌ که چنین برنامه‌ای را نوشته‌اند، آگاهانه و موذیانه، راهی دنبال کرده‌اند که نتیجۀ آن جز در خلاف جهت اقدام آتاترک در ترکیه نمی‌تواند باشد. اینان کوشش کرده‌اند گروه‌های بزرگی از مردم ایران را از پیکر ملّت ایران جدا کنند تا راه تجزیۀ کشور هموارتر شود. آن‌چه از این برنامه، که هدف عمدۀ آن بازگرداندن مردم آذربایجان، که به تازگی به «تورکان آزربایجان» تغییر نام داده‌اند،[2] به بهانۀ بازگشت به خویشتن «تورکان» با برنامه‌ای سراسر جعلی و بیگانه از ایرانیان، حاصل خواهد شد جز تیشه زدن به ریشۀ کشور و ملّت آن نیست؟ نویسنده ––‌ یا نویسندگانِ ––‌ «با چراغ آمده» به چیزی علم داشته‌اند که وزارت علوم و کسانی در دولت «تدبیر و امید» نمی‌دانسته‌اند و آن اینکه زبان جنگ‌افزاری بس دهشتناک است و می‌توان آن را علیه وحدت ملّی ایران به کار گرفت و انصاف باید داد که بسیار خوب به کار گرفته‌اند و در دستگاه عریض و طویل وزارت علوم و فناوری کسی خبردار نشده است که چه خمپاره‌ای به دست آنان داده شده است تا در پای خود شلّیک کنند.

چنان‌که اشاره کردم، کشورهایی که زبان آن‌ها توانایی ایجاد زبان معیار نداشته است مجبور بوده‌اند به زبانی عاریتی سخن بگویند. به مورد هندوستان و پاکستان اشاره کردم که به رغم اختلاف‌های اساسی که با یکدیگر دارند ناچار یوغ زبان انگلیسی را بر گردن دارند؛ قارۀ آفریقا نیز مورد جالب توجه دیگری است که به دو زبان استعماری انگلیسی و فرانسه سخن می‌گویند. این جایگاه استراتژیکی زبان در ایجاد دولت‌های ملّی در تاریخ دوران جدید اروپا نیز شناخته شده است. در ناحیه‌هایی از فرانسه، پیش از ایجاد دولت ملّی متمرکز، به زبان‌های بسیاری جز فرانسه سخن گفته می‌شد، اما الزامات ایجاد دولت ملّی شاهان و رجال سیاسی آن کشور در پیش انقلاب 1789 را مجبور کرد تا زبان واحدی را به عنوان زبان ملّی در همۀ ایالات آن کشور «تحمیل» کنند، سیاستی که بویژه پس انقلاب کبیر ادامه پیدا کرد و زبا‌های محلی به فراموشی سپرده شد هم‌چنان‌که زبان دو قدرت بزرگ استعماری، فرانسه و انگلیس، به زبان معیار همۀ کشورهای آفریقای سیاه تبدیل شد. شعارهای کنونی برای جلب توجه به اهمیت زبان‌های محلی در حال زوال به چنین کشورهایی مربوط می‌شود. در فرانسه، همۀ زبان‌های محلی کمابیش فراموش شده‌اند و جز شمار اندکی از مردمان این کشور ––‌ بیشتر افراد کهنسال ––‌ با آن زبان‌ها آشنایی ندارند. این زبان‌های محلی بخشی از میراث فرهنگی هر کشوری است و نباید یکسره آن‌ها را نادیده گرفت. نسبت زبان ملّی در ایران با زبان‌های محلی ایران، مانند بسیاری پدیدار‌های تاریخ این کشور، پیوسته، متفاوت بوده است. ایران، به خلاف مورد شبه جزیرۀ هند، همیشه زبان ملّی معیار داشته است، اما این زبان ملّی، به خلاف مورد فرانسه، تحمیل یکی از زبان‌هایی که عامۀ مردم به آن سخن می‌گفتند نبوده است. زبان فرانسه، در اصل، در مقایسه با زبان لاتینی که زبان علم و دین در همۀ سرزمین‌های امپراتوری مقدس رُمی– ژرمنی بود، مانند انگلیسی و آلمانی، زبان عوام بود و به عنوان زبان درباری به زبان عامۀ مردم تبدیل‌ شد، زیرا الناس علیٰ دین و لسان ملوکهم!

فارسی، در هر سه مرحلۀ دگرگونی تاریخی آن، زبان «ملّی» ایرانیان بوه است، اما این زبان هرگز به زیان زبان‌های محلی دیگر به زبان ملّی تبدیل نشده است، چنان‌که به عنوان مثال هم شاهنامۀ کردی داریم و هم حیدربابایه سلام شهریار. در ایران، در همۀ ادوار تاریخی آن، تنها یک زبان توانسته است به زبان علمی و فرهنگی معیار تبدیل شود، اما همۀ زبان‌های دیگر با توجه به توانایی‌هایی که داشته‌اند نوعی از ادب ویژۀ خود را پدید آورده‌اند. همۀ این زبان‌ها و ادب آن‌ها صورت‌هایی از زبان‌ها و فرهنگ ایران بزرگ هستند و بدیهی است که باید در حفظ آن‌ها کوشید، اما نباید دربارۀ آن‌ها افسافه بافت و خیال‌پردازی کرد. زبان ملّی باید زبان دانش و فرهنگ این کشور باقی بماند. در ایران، دیگر زبان‌های محلی و ادب آن‌ها جز در درون زبان و ادب ملّی قابل فهم نیست و نباید برای آن‌ها جعل تاریخ و خاستگاه کرد. شاهنامۀ کردی، در زبان کردی، به همان اندازه بخشی از ادب ایران به شمار می‌رود که دیوان شاه اسماعیل ختایی. خواندن این اثر اخیر نیز به همان اندازه برای فارسی‌زبانان ممکن است که برای ترک‌زبانی که جز ترکی نمی‌داند ناممکن! اگر قرار است مردمی که به زبان ترکی آذربایجانی سخن می‌گویند با آثار ادبی زبان خود آشنا شوند هیچ ضرورتی ندارد که منابع آن را از کشورهایی وارد کنیم که با سنت مردمان آذربایجان نسبتی ندارد. به رغم تبلیغاتی مسموم و یکسره نادرستی که گوش‌ها را کر می‌کند، هرگز، چاپ کتاب دده قورقود در اذربایجان ممنوع نبوده و خود من از نیمۀ دوم دهۀ سی شمسی نسخه‌هایی از آن را در کتابفروشی‌های تبریز دیده بودم. فروش آزاد چند صد نسخه‌ای که از این «حماسۀ ملّی تورکان» در تبریز چاپ می‌شد سال‌ها طول می‌کشید و البته جز مردمان کنجکاو نسخه‌ای از آن را نمی‌خریدند و اگر می‌خریدند اغلب نمی‌خواندند! ادعای «تحمیل» زبان فارسی به مردم آذربایجان توجیهی برای «تحمیل» تدریجی زبان «تورکی» دده قورقود به مردمی است که در سال‌های اخیر هویت جدید «تورکی در حال رنسانس» خود را کشف کرده‌اند. وزارت علوم باید بداند که نویسنده ––‌ یا نویسندگان ––‌ برنامه‌ای که اینک به دانشگاه‌های استان‌های آذربایجان ابلاغ شده است هدف‌هایی جز آموزش زبان داشته‌اند!

نکتۀ دوم به جایگاه دولت و حکومت در نظام اجتماعی کشور مربوط می‌شود. دولت نهادهای ناظر بر حوزۀ مصالح عمومی یک ملّت و تأمین آن مصالح است. اصل بر این است که قانون اساسی تبلور این مصالح عمومی است، اگرچه در فهم و تفسیر اصول قانون اساسی نیز نمی‌توان تنها به ظاهر آن اکتفا کرد و در هر موردی باید حقوق طبیعی و حقوق بشر را به عنوان معیارهای بنیادین وارد کرد. حکومت مجموعۀ نهادهایی است که اجرای قانون اساسی را بر عهده دارد و رئیس آن نیز ضامن تأمین حقوق اساسی مردم و مصالح عالی یک ملّت است. مهم‌ترین معیار در فهم و تفسیر قانون اساسی و اجرای آن صیانت وحدت ملّی و تمامیت سرزمینی کشور است. هر اقدامی که هر نهادی در خلاف جهت وحدت ملّی و تمامیت سرزمینی صادر شود، کأن لم یکن و از درجۀ اعتبار ساقط است، زیرا بدیهی است که هیچ ملّتی که از عقل سلیم بهره‌ای داشته باشد، مانند هر فرد دارای عقل، خودکشی نمی‌کند و به هیچ نهادی نیز اجازه نمی‌دهد که او را به قتل آورد. دولت و حکومت ملّی، مطابق قراردادی که میان دولت و ملّت برقرار شده است، در برابر همۀ ملّت، مسئول و مکلف‌اند و، به این اعتبار، حق ندارند تدابیری اتخاذ کنند که زمینۀ نابودی وحدت ملّی را فراهم آورد. از این حیث، برای اینکه حکومت و نهادهای حکومتی بتوانند وظایف خود را به درستی انجام دهند، صِرف مراجعه به قانون اساسی در هر موردی برای اینکه وجهۀ قانونی داشته باشد کافی نیست، بلکه، در مواردی که اقدامی می‌تواند خدشه‌ای در وحدت ملّی ایجاد کند، فهم و تفسیر قانون اساسی باید با توجه ضابطۀ مصالح عالی انجام شود. در چنین مواردی نهادهای حکومتی نمی‌توانند فهم و تفسیر خود ––‌ یا کارمندان و دستگاه اداری ––‌ از اصول قانون اساسی را معیار قرار دهند. البته، مراجعه به افرادی که موضع ضد ملّی آنان، مانند «حدیث عشق سعدی»، «داستانی است که بر هر سر بازاری هست»، امر دیگری است.  

 باری، تا جایی که من می‌توانم بر پایۀ آگاهی‌هایی اندکی که از وزارت علوم دربارۀ چگونگی طرح آموزش زبان «ترکی آذری» به بیرون دزر کرده بگویم این است که در تدوین برنامه‌ای که اینک به سه دانشگاه در استان‌های آذربایجان برای اجراء ابلاغ شده وزارت علوم به وظیفۀ خود به درستی عمل نکرده و عجولانه برنامه‌ای را تدوین کرده است که از اجرای آن جز خسران به کشور حاصل نخواهد شد. دستور دولت برای تدوین چنین برنامه ای مبیّن تسلیم شدن دولت به هوچیگری‌های فعالان سیاسی است که زیر پوشش هویت‌خواهی و مطالبات فرهنگی عزم جزم کرده‌اند تیشه به ریشۀ ملّیت ایرانی و وحدت سرزمینی بزنند. بهترین کاری که وزارت علوم می‌تواند انجام دهد، ارجاع به کارشناسی دوبارۀ این برنامه است. این برنامه، در صورت کنونی آن، وهنی به مردم آذربایجان است و از دیدگاه مصالح کشور ایران انباشته از ایرادهایی است که رفع آن‌ها بدون کارشناسی اساسی ممکن نیست. این بیش از ده سال از زمان تصویب برنامه گذشته و در همان زمان هم با اهداف خاصی تدوین شده است. حتیٰ اگر چنین برنامه‌ای در زمان تدوین آن اجراء شده بود، برابر مقررات وزارت علوم اینک می‌بایست تجدید نظری در آن صورت می‌گرفت. وزارت علوم می‌تواند با توجه به گذشت زمان طولانی دستور توقف اجرای آن را صادر و به کارشناسی ارسال کند. من از پنج سال پیش گفته بودم که آموزش ادب ترکی آذربایجانی ضروری است، اما چنین برنامه‌ای نمی‌توان بیش از دو واحد درسی در یک سال باشد. این برنامه‌سازی ناشیانه قرینه‌ای بر آن پیشنهاد سابق است. هم‌چنان‌که آموزش ادبیات آذربایجانی برای همۀ علاقه‌مندان امری ضروری است، پالودن برنامۀ آن از همۀ عناصر غیر ایرانی و غیر ملّی نیز که تنها می‌تواند آب به آسیاب تجزیه‌طلبان بریزد وظیفه‌ای ملّی است.

 

 

 



[1] حبیب یغمایی، «نکاتی در احوال و اوصاف فروغی»، مقالات فروغی، تهران، توس 1387، ج. نخست،  ص. نوزده.

[2] علمای ملّت تورک توضیح داده‌اند که «آزربایجان» از سه کلمه در «تورکی باستان» فراهم آمده و به معنای «محل زندگی قوم توانای آز» است. البته، این روایت برای «خلق تورک» در ایران جعل شده و گرنه دولت جمهوری آذربایجان، برای جلب گردشگر از اروپا، با نشان دادن آتشکده‌ای در باکو، به طور رسمی اسم کشور خود را به Land of fire ترجمه می‌کند.

 

 

 

 

منبع: شماره سوم فصلنامه ایرانشهر امروز

 

 

اخیرا اصطلاح زبان آذری، از سوی برخی محافل و افراد موسوم به پان ترکیست مورد هجمه قرار می گیرد. آنها با این پیش فرض نادرست که «آذری»یک اطلاق جدید و نادرست است که با برنامه ریزی دولتی (به زعم آنها پان ایرانیستی) رایج شده است، سعی دارند پروژه ای را پیش ببرند که مشخصا مستحیل کردن زبان محلی آذربایجانی در فرهنگ ترکیه را در دستور کار دارد.

با این وجود مستندات تاریخی زیادی دال بر استعمال مفهوم آذری/ آذربایجانی در قرون گذشته وجود دارد. جغرافیدانان مسلمان و ایرانی در آثار فارسی و عربی و حتی ارمنی از این مفاهیم بارها استفاده کرده اند. فقط دشمنان آذربایجان (یعنی پان ترکیسم) است که دل خوشی از این مفاهیم ندارد و سعی دارد با برچسب زنی، غوغاسالاری و دیوانه بازی، مفاهیم تاریخی را رد کرده و به جای آن هویت برساخته ترکی را به مردم قالب کند. هویتی که حتی در خود ترکیه نیز یک آگاهی قومی متاخر محسوب می شود.

خود میر جعفر پیشه وری و بقایای فرقه نیز تا همین بیست سال پیش با اکراه زیادی از کلمه «ترک» استفاده میکردند. در بسیاری از گویش ها شهرهای آذربایجان کلمه «ترک» معمولا با اهمال و گاه تمسخر تلفظ می شود. مانند تقریبا در تمام آذربایجان به جای «ترک» از عبارت «توح» استفاده می شود و در لهجه اهر نیز «توت» تلفظ می گردد. در حالی که «آذربایجان» همواره با غرور و افتخار از زبان همین مردم شنیده می شود نه اهمال و بی حوصلگی.

 

محمدتقی زهتابی که در گرایش های پان ترکیستی و سرسپردگی اش به دستگاه های اطلاعاتی دشمن مانند استخبارات بعث عراق شکی نیست، در عنوان کتاب خود از اصطلاح «زبان آذری» استفاده میکند.

باید پرسید اگر اصطلاح زبان آذری توسط احمد کسروی ابداع شده است، پس چرا تقی زهتابی نام کتابی قطور آن هم در حوزه دستور زبان را به آن اختصاص داده است؟ نام این کتاب «زبان آذری ادبی معاصر» است. در عنوان چاپ شده برای نویسنده کتاب (زهتابی) در روی جلد نوشته شده است «استاد زبان و ادبیات آذری دانشگاه».  پس آقای زهتابی هم صراحتا عنوان علمی آذری را قبول داشت.

 البته سیاست جدید ابلاغی به پان ترکیست ها از سوی اتاق های فکر خارجی، بر محور آذربایجان زدایی کامل تا حد زدودن نام آذری/ آذربایجان در دهه اخیر است.

به همین دلیل است که جواد میری که این روزها در قد و قامت تئوریسین این گروه ظاهر شده است، مدعی می شود، «آذری» مفهومی جدید است که توسط دولت ایران ساخته شده است!

آقای میری یا با ادبیات و تاریخچه حوزه ای که مدعی مطالعه در آن است آشنایی ندارد و یا مامور است و معذور. که در هر دو حالت خارج از عرف آکادمیک.

کتاب دیگر توسط سلام الله جاوید وزیر کشور فرقه دموکرات نوشته شده است. نام آن « خودآموز فارسی- آذربایجانی» است.  سلام الله جاوید می توانست به راحتی از اصطلاح فارسی- ترکی استفاده کند. ولی ترجیح داده است که از مفهوم زبان آذربایجانی بهره ببرد.

دلیل این امر نیز روشن است. مفهوم هویت ترک/ زبان ترکی برساخته ای جدید است که از بیرون خود را به ایران و آذربایجان تحمیل می‌کند و فاقد هر نوع «اصالت» است که اگر چنین نبود روزنامه ارگان فرقه دموکرات دستکم برای یکبار هم که شده از اصطلاح «زبان ترکی» استفاده میکرد نه از اصطلاح «زبان آذربایجانی»

حال باید پرسید چرا وقتی فرقه دموکرات و پدران فکری و معنوی پان ترکیسم از عنوان آذری استفاده میکردند مورد هجمه نبودند؟

در زیر برخی بریده روزنامه های فرقه دموکرات به عنوان سند، ارائه می شود.

 

 

 

 

***

 

 

                

 

 یادآوری: متن خلاصه شده این نوشته چندی پیش در پی تصمیم دولت به تدریس سنگیادهای مغولی و اویغوری و مانند آن­ها بعنوان منبع­های کلاسیک برای زبان و ادبیات آذری در روزنامه وزین شرق چاپ شده بود. خلاصه شدن متن نوشته ناشی از ضروریات روزنامه­نگاری بود و نویسنده خود آن را انجام داده بود. اکنون متن مزبور با صوابدید وی به چاپ می­رسد.

 

 

 

 شعله ­های آتش سوزانی که از سده­ی هفتم هجری به این­سو از باختران سرزمین چین و ماچین از بیابان­ های مغولستان سربرآورده بود و برجان کتابخانه­ های بخارا و چاچ و نیشابور و ری و اصفهان افتاده بود، از پس چندین و چند سده دامن فرا کشید و خرامان خرامان به آذربایجان و همین شهر تبریز خودمان رسید و سرانجام بر خرمن دانشگاه ادبیات آن افتاد. البته مرا می­بخشید که اینگونه از تاریخ و گذشته­ ها سخن می­گویم. اما من دست کم بعنوان یک آذربایجانی سخت می توانم در این ماجرا خاموشی گزینم. راستش را بخواهید هیچ نمی­توانم.

 در خبرها آمده بود دولت پس از مطالعات گسترده و در راستای همبستگی ملی و برآورده ساختن نیاز آموزش به زبان مادری ایرانیان و مطالبه­ های برحق هم میهنان تصمیم گرفته است، در سال تحصیلی پیش رو اجازه دهد یک رشته بنام زبان و ادبیات ترکی آذری در مقطع کارشناسی در دانشگاه تبریز راه­ اندازی شود. پس از اندکی، آن هنگام که ویژگی­ های کلی و سرفصل درس­ها و منبع­ ها و متن ­های مربوطه که قرار بود به عنوان زبان مادری برای گروهی از علاقمندان به زبان و ادبیات آذری در دانشگاه تبریز تدریس شود، از دل خبرهای دیگر بیرون آمد، به یکباره روشن شد که آن مطالعات گسترده چیست و این برداشت دولت از همبستگی ملی چگونه چیزی است و تدریس به زبان مادری برای ما آذربایجانی­ها چگونه باید باشد. پنبه­ ای که وزیرخانه­ علوم از کتیبه­ های مغولی اورخون ینیسئی و متن کتاب­های جادویی اویغوری و قزاقی و غیره برای تدریس زبان مادری رشته بود، به همه­ چیز می ­مانست مگر زبان و ادبیات آذربایجانی.  

در آنچه که به عنوان ویژگی­ های کلی، برنامه و سرفصل درس­ها برای دوره­ کارشناسی زبان و ادبیات ترکی آذری به تصویب شورای گسترش آموزش عالی رسیده و مبنای کار وزارت علوم قرار گرفته است، مقرر است این سرفصل­ها بعنوان درس­های پایه برای دانشجوی رشته­ی زبان و ادبیات ترکی آذری تدریس گردد: کتاب مجهول­ الهویه­ ای بنام ده­ ده ­قورقود، کتیبه­ های ناشناس مغولی بنام کتیبه­ های اورخون ینی­سئی، مثنوی عجیب و غریبی بزبان قرقیزی بنام قوتادقوبیلیق، کتیبه های دوردست و ناشناخته­ مغولی بنام کتیبه­ کول­تکین، کتاب بیگانه­ای بنام دیوان اللغات ترک، دیوان نامانوس و بی ­پایه­ ای بنام دیوان برهان­ الدین احمد قاضی. و منابعی از همین دست. بیشتر این اثرها ریشه­ مغولی، قرقیزی، قزاقی و اویغوری دارند و برای مردم آذربایجان ما بطور کامل ناآشنا هستند و اغلب مردم حتا نمی توانند نام­های آن­ها را نیز بر زبان آورند. چه برسد به اینکه بخواهند متن­ های نامفهوم آن­ها را بعنوان زبان مادری خود بخوانند.

   پرسش سرنوشت­ ساز این است: چه روی داده است که دولت گرامی در شرایطی این چنین بغرنج که ناگزیر است سنگینی دشواری­های ناشی از فقر عمومی و فساد گسترده­ی اداری و رانتخواری مزمن­شده­ی فرااداریِ درون­کشوری را از یکسو و سختی­ها و دشواری­های ناشی از پیوندهای درست و نادرست سیاسی نااستوار و بغرنج برون­کشوری و دیگر مساله­ های گفتنی و نگفتنی را از دیگرسو بر گرده­ی خود داشته باشد، حاضر شده است به یکباره دست به چنین ماجراجویی­ای نسنجیده و شتابزده بزند؟ آیا همه­چیز بابت یک مشت کاغذ افسونگر از رای بیشتر از سوی هم میهنان برای پرکردن همان صندوق جادویی است که هرچه از اینسو بیشتر در آن چپانده شود، از آنسو بشکل قدرت افزونتر بیرون می­تراود؟ شاید در یک حساب سرانگشتی تنها همین انگیزه­ی بسیار مهم در گرفته شدن چنان تصمیمی کارگر بوده باشد. اما به باور من همه­ ماجرا نه این است.  

   این، بی­گمان گامی بسیار مهم است در راهی بی­ سرانجام. بیشتر گام­ های شتاب ­آلود و تند و تیزی که اکنون در چنین راهی دور و دراز و پر از سنگلاخ برداشته می­شود، از یک نقطه­ای ناروشن اما در زمانی نزدیک به روزگار ما آغاز گردید. همه­ و یا بیشتر آن­ها را امروزه می­توان در درون تلاش­ هایی گسترده ­ای ارزیابی کرد که از چندی پیش بویژه از آغازین دوران ریاست جمهوری آقای سید محمد خاتمی بگونه­ای مهندسی شده در این آب و خاک برای طرح گونه­ای از یک گفتمان ناایرانی به راه افتاده است. این گفتمان می­ کوشد تا برای مردم آذربایجان هویتی جدای از هویت تاریخی آن قایل گردد و تاریخ او را در پیوند با تبارهای مردمانی ناشناخته از جغرافیاهای دوردست توضیح دهد. راست­ تر آن است که گفته شود دامنه‌ی گفتارهایی که از آن زمان در پاره‌ای از مطبوعات این سامان، درباره‌ی سرزمین و مردم آذربایجان و خود ویژگی­ های آن و موضوع‌های مهمی چون: قومیت، هویت، زبان و همانند آن‌ها به انجام رسیده بود، اکنون پس از گذشت این همه سال و ماه به گونه‌ی نگران کننده‌ای گسترده شده و در پاره­ای از رسانه­های گروهی به همسایگی بحث‌هایی چون: جدایی­ خواهی و جداسری رسیده است.

در این میان موضوع زبان مردم آذربایجان چنان اهمیتی یافته است که دیگر گفتارهای همگون در همان باره در سایه­ روشن گونه­ای از هوچی گری­ های عوام فریبانه از یادها رفته است.

   به همان اندازه فضای فرهنگی و سیاسی کشور ما نیز از چندی پیش و بنابه انگیزه­ های سیاسی،انتخاباتی اما بگونه‌ای تب­آلوده ­تر‌ به گفتگوهایی از این دست آغشته گردیده است. گویی جدای از این مساله­ ها، و از آن میان مساله­ی زبان، در این سامان فرهنگ و سیاست را هیچ دشواری دیگری در کار نیست. آن‌هایی که به پیگیری چنین گفتارهایی علاقه نشان می‌دهند، کم و بیش نشان داده‌اند که سودجویی­ها و ماجراجویی­های زودگذر سیاسی برایشان بمراتب هزاران بار بیشتر از مصالح ملی و کشوری ارزش و اهمیت دارد. آن­ها حتا توانسته­اند با تکیه بر تجربه­ های جریان چپ نو از یکسو و سازماندهی ­های قدیمی و برجای مانده از تشکیلات زیرزمینی بقایای پیشه­ وری و فرقه­ دموکرات آذربایجان از دیگرسو به بازتولید نوعی از یک ادبیات گریز از مرکز نیز دست یابند. 

   این نوع نگاه در بازتولید متن ­های ادبی که در عین حال جدای از بازتولید نوعی از ادبیات حزبی و ایدولوژیک در جمهوری آذربایجان در دوران حاکمیت شوروی­ ها چیز دیگری نیست، در یک مسیر بیراهه و بدور از واقعیت­ های جاری، می­ کوشد تا فرهنگ، تاریخ، ادبیات و زبان مردم آذربایجان را در پیوند تمام­بند با تبارهای ناایرانی و زبان و ادبیات و تاریخ آن­ها توضیح دهد. در عین حال این نگاه وارونه بر این نکته نیز پافشاری می ­کند که تبار و فرهنگ مردم آذربایجان شباهت چندانی به دیگر بخش­های تبار و فرهنگ ملت ایران ندارد. این نگاه همچنین، گونه و گویه­ی نوینی از یک زبان نامانوس ترکی را پدید می­آورد و تجویز می­کند و رواج می­دهد و با تحت تاثیر قرار دادن و به چالش کشیدن گونه ­های رایج می­کوشد تا گویشوران آذری را به پذیرش گونه و گویه­ تازه ­ای از نوعی زبان معیار رایج در کشورهای ترکیه و جمهوری آذربایجان وادار کند. در این نگاه وارونه زبان مردم آذربایجان در پیوند تاریخی با گروه زبان­های ترکی و مغولی و کره ­ای و تبتی و گروه زبان­های اورال آلتایی بازگو می­گردد و تاریخ ادبیات آن نیز از کتیبه­ های مغولی اورخون ینی­سئی و متن­های اویغوری و قزاقی و قیرقیزی از چین و ماچین می­آغازد و به طیفی ناشناس از یک ادبیات همروزگار در نوشته­ها و سرودهایی از چهره­هایی ناشناخته­تر در منطقه قفقاز و ماورا آن همانند: جلیل محمدقلیزاده، سیدعظیم شروانی، میرزا علی ­اکبر صابر، ملاپناه واقف، و دیگران می­رسد. همچنین در این نگاه شگفت­ انگیز شبکه­ واژگانی ترکی و تاتاری و حتا مغولی، جزیی از ذخیره­ های ادبیات آذری درشمرده می­شود.  

   افزون بر این­ها در سایه‌ی بی­ تدبیری‌ هایی که از نشانه‌های همیشگی مهتران و کارگزاران  فرهنگ این آب و خاک در دوران ماست، دراز هنگامی است که زمینه‌ی حساسیت‌های ملی برای رویارویی با یورش‌های فکری و فرهنگی دشمنان تاریخی این سرزمین از راه فهم درست و همه جانبه و در عین حال نشانه شناسانه‌ی آن تا حدودی از میان رفته و در اثنای آن شرایط لازم برای کنش‌های ایران­ ستیزانه در سرزمین آذربایجان توسط جنبش­ های قوم­گرا از راه جعل تاریخ و فرهنگ از هر حیث آماده گردیده و در این باره گوی و میدان هر دو بدان‌ها سپرده شده است. آشکار است که طرح بحث‌های از پیش برنامه­ریزی شده‌ای از این دست، دیگر با واکنش‌های حساسیت­برانگیزی که نهادهای سنتی و طبقه­ های اجتماعی و مدنی در ایران همواره بطور غریزی و عرفی با آن به مبارزه برخاسته می‌بوده‌اند، روبرو نمی‌شود. چنانچه از مدت‌ها پیش، پاره‌ای از مطبوعات پیرامونی در شمال باختری کشور بی­آنکه با مقاوت چندانی از سوی همان نهادها روبرو شوند، با حمایت شگفت­انگیز اما ضمنی نهاد دولت یا بخش­ هایی از آن، بطور مرتب بر آتش تنور این موضوع دمیده ­اند تا آستانه‌ی حساسیت عمومی نسبت به وابستگی­های قومی در سرزمین آذربایجان را هراندازه که بتوانند بالاتر برند. در این جا بیشتر موضوع‌های مربوط به تاریخ، تبارشناسی قومی، آیین‌ها، جغرافیای انسانی آذربایجان و از آن میان مساله­ی زبان مردم آذربایجان و دامنه‌ی گفتگوهای پیرامونی، جدای از آن که از اندازه‌ی یک بحث دانش­ پژوهانه و فرهنگستانی بیرون می‌رود، در عین حال مساله گاه به چنان رنگ پری از هوچی­گری و غوغاسالاری و توده‌گرایی و سیاست ­زدگی و عوام ­فریبی آلوده می‌شود که چندی است که هر نوع گفت و شنود همگانی مبتنی بر علم و رای و پژوهش را در این باره با سختی‌ها و بازدارنده‌گی­ های اسف­انگیزی روبرو کرده است.

   در موقعیتی این چنین بغرنج که همه‌ی مولفه‌های عمل­کننده هرکدام با هدف‌هایی جدا ولی برآیندی یکسان، دست به دست هم داده و بسی کوشیده‌اند تا موضوعی این چنین سرنوشت­ ساز و حساس و حیاتی را از حالت یک گفتگوی علمی بیرون آورده و چهره‌ای ساختگی و به عاریه گرفته شده و نادرست و پر پیرایه و دگرگون شده از آن را با تحریک احساسات عموم به میان توده‌ها ببرند، جای گفتارهای دانشمندانه و بیطرفانه و فرهنگستانی از هر زمان دیگر تهی­ تر و انجام آن نیز از هر هنگام دیگر، بایسته­ تر بنظر میرسد.

  هرچند از مدتی پیش و تنها در سایه حساسیت­ های آنی برخاسته از حس واکنش نسبت به یورش جریان­های جدایی­خواه، گفتگو پیرامون سرزمین آذربایجان و خودویژگی‌های تاریخی و جغرافیای انسانی و فرهنگ و آیین‌ها و باورها و راز و رمزهای او به یکباره در روزگار ما قلمروی گسترده‌ای یافته است، ولی ناپیوستگی و از هم گسستگی بحث‌های سودمند و بی­طرفانه  و در عین حال علمی در این باره به ویژه تا آن جا که باید با گروه مردمان پژوهشگر و اهل نظر در کشور ما در پیوند دمادم باشد، نتوانسته است آن را در چارچوب ضابطه‌ای ملی و بر پایه­ ‌اندیشه‌ای چفت و بست­دار سامان­دهی کند. از دیگرسو گفتگو پیرامون زبان مردم آذربایجان و ویژگی­ های ساختاری، آوایی و واژگانی آن نیز چنان در هاله­ای از دروغ­پراکنی و فرهنگ­سازی و دگرگونی راستی­ها و برآورده کردن ناراستی­ ها و حتا جعل ادبیات و تاریخ همراه شده که هرگونه گفتار دانش­پژوهانه در این­باره را به یکباره به حاشیه رانده است. بگونه­ای که نه تنها نام و نشان آذربایجان و سیمای راستین تاریخ و فرهنگ و مردمان او بلکه از آن میان واقعیت ­های در پیوند با زبان کنونی او نیز چندی است که‌یک بار دیگر در هاله‌ای از گرد و غبار هوچی‌گری و عوام فریبی اندود گردیده و لاجرم دست تحریف­گران و تاریخ­سازان و شعبده­ بازان خودی و بیگانه برای ترسیم چهره‌ای ساختگی و سراپا بدروغ از همه­ی خودویژگی‌های آن باز گذاشته شده است. بی­گمان یکبار دیگر روزی فرا خواهد رسید که برای زدودن همه­ آن گرد و غبارها از چهره­ی آذربایجان و زبان و فرهنگ او دست­ها بسوی افق های روشن­تری دراز گردد و انگشت حساسیت این­ بار بگونه ­ای هوشمندانه ­تر برروی واقعیت­ های زبانی مردم آذربایجان گذاشته آید. اینکار در عین حال جدای از ما آذربایجانیان چه کس دیگری را می­زیبد؟

   این واقعیت­ها اما کدامند؟ زبان کنونی ما آذربایجانی­ها از چه ویژگی­هایی برخوردار است؟ آیا با گروه زبان­های ترکی (به معنای اعم و اخص آن) و گروه زبان­های اورال آلتاییک از جمله زبان­های مغولی و اویغوری پیوستگی ­هایی دارد؟ آیا این پیوستگی­ها تا اندازه­ای هستند که بتوانند او را از ویژگی­های زبان­های ترکی برخوردار سازند؟ تا چه اندازه می­توان آن را با گروه زبان­های ایرانی و خانواده­  زبان­ های هند و اروپایی در پیوند دانست؟

   گمانی نیست که نمی­ توان در مجالی این چنین تنگ از عهده­ پاسخگویی به همه­ آن پرسش ­ها برآمد. اما برای آنکه دانسته شود که زبان کنونی مردم آذربایجان از چه ویژگی­های آوایی، ساختاری و واژگانی برخوردار است، چند نکته را بی­پرده باید بر زبان آورد. پنهان نیست که زبان دیرین مردم آذربایجان در گذشته های دور شاخه­ای از زبان­های ایرانی بوده که با زبان­های پهلوی و فارسی میانه پیوستگی­هایی داشته و آذری نامیده می­شده است. زبان محاوره ­ای ترکی اندکی پس از درآمدن ترکان سلجوقی و سپس در دوران صفویه و از آن پس در دوران قاجار و به تدریج به آذربایجان راه یافته و پس از آمیزش با شبکه­ واژگانی بومیِ آذری به شکل کنونی درآمده است. این گفتار آن­گاه شنیدنی­ تر می­شود که دریابیم زبان رایج مردم آذبایجان هنوز نیز ساختار کهن خود در جمله­سازی و تا حدودی نظام آوایی و از آن­دو بالاتر بخش ارزشمندی از شبکه­ واژگانی خود را همچنان نگهداشته است. چنانچه زبان کنونی مردم آذربایجان از نظر ساختاری دارای ویژگی های هند و اروپایی بوده و ساختمان و اندام جمله­ های آن نه تنها کوچکترین همانندی­ با زبان­های اورال آلتاییک مانند زبان­های مغولی، کره­ای، ژاپنی و ترکی ندارد، بلکه جمله­سازی در آن بشیوه­ی رایج در همه­ی زبان­های هند و اروپایی از جمله زبان فارسی انجام می­پذیرد. همچنین از نظر شبکه­ واژگانی نیز زبان کنونی مردم آذربایجان دربرگیرنده­ی دامنه­ی لغات ارزشمندی از مصالح ایرانی است که بخش عمده­ی آن را شبکه­ واژگانی زبان ژرف­بنیاد آذری برمی­سازد و آن را از ثروتی عظیم سرشار می­نماید. این واژه ­ها در عین حال گنجینه­ بسیار ارزشمندی از یک ثروت ملی را نیز به نمایش می ­گذارند که در آینده حتا می­توانند برای زبان فارسی نیز به مثابه یک تکیه­ گاه بزرگ برای یافتن برابرهای مناسب بکار آیند.

   در گویش کنونی مردم آذربایجان هشت واکه وجود دارد که عبارتند از: آ، ای، او، اِ، اُ، اَ، آو، او. هرچند پاره­ای از این واکه­ ها صورت بیرونی ندارند و تنها بصورت ذهنی مورد توجه گویشوران قرار می­گیرند، اما کاربرد عمومی هرکدام از آن­ها با آموزه ­ها و تجربه­ های شفاهی مردم پیوستگی دارد. از نظر آواشناسی واکه­ها، زبان مردم آدربایجان در ظاهر با نظام آوایی زبان­های ترکی غربی دارای همگونی و همانندی واکه­ای است. با اینحال بواقع این دستگاه آوایی زبان پهلوی است که در زبان مردم آذربایجان کارکرد دارد. همه­ واکه­ های هشت گانه موجود به همان شکل و حتا بیش از شکل کنونی در زبان پهلوی بوده و حتا بخش­ هایی از آن نیز از میان رفته است. از دیگرسو علیرغم آنکه در زبان­های ترکی و از جمله در ترکی غربی پس از نخستین واکه در اندام­های فعل یا واژه، واکه ­های بعدی هر واژه و واکه­ های پسوندهای افزوده نیز می­ بایست متعلق به همان گروه واکه باشند، در گویش مردم آذربایجان همگونی واکه­ای آنچنان مراعات نمی­شود و واکه­های دوم و سوم بی درنگ تغییر می­یابند. هرگونه تلاش زبانشناختی برای تجزیه­ی ساختار آوایی بیشتر واژه­ها و کارواژه­ ها (فعل­ها) در زبان کنونی آذری با این مانع ساده روبروست که بگونه­ دقیق نمی­توان برای آن­ها ساختار و قاعده­ی ثابتی ارایه کرد. از همان­رو از نظر آواشناسی واکه­ ای اگرچه اندام ­های واکه­ای در زبان آذری کنونی بصورت فرضی بی­همانند به نظام آوایی زبان ترکی (به معنای اعم و اخص آن) نیست اما در عمل از نظر همگونی آوایی نمی­توان چنین همانندی­ای را سراغ گرفت. به دیگر سخن، هماهنگی واکه­ای که از ویژگی­های زبان­های ترکی و بویژه ترکی غربی است و در خلال آن و بربنیاد یک قانون دقیق آوایی، واکه­های عنصرهای صرفی، پیوند تنگاتنگی با فرجامین واکه­ هر واژه یا هر فعل دارد، در گویش کنونی آذری این قانون آوایی چندان نگریسته نمی­شود. بنابر این همانگونه که هر زبانی دارای دستگاه واکه­ای منحصربفردی است که کم و بیش بدان تعلق دارد، دستگاه واکه­ای زبان رایج مردم آذربایجان نیز بیشتر از آنکه از یک نظام آوایی ترکی پیروی کند، وابستگی خود به یک نظام آواشناسی کهن پهلوی را به نمایش می­گذارد.  

   این وابستگی آنگاه افزون­ تر دیده می­شود که وجه ساختاری زبان مردم آذربایجان را از نظر بگذرایم و موضوع­هایی چون: جمله­ سازی و جزء­های برسازنده­ی جمله مانند: فاعل، قید زمان، قید مکان، پساوندها، پیشاوندها، اسم و در نهایت فعل را در یاد آوریم. در همه­ این­ها کمابیش از نظر شکل و ساختمان (مورفولوژی) و از نظر جمله­بندی یا نحو (syntax) همانندی­ های کامل زبان کنونی مردم آذربایجان با خانواده­ی زبان­های هند و اروپایی و از آن میان گروه زبان­های ایرانی بروشنی دیده می­شود. از آنجایی که جمله ­سازی در هر زبانی از پیش­ فرض ­ها و پیش­زمینه­ های خاصی برخوردار هست و هر زبانی از منطق فکری ویژه­ای پیروی می­کند و گویشوران هرزبان آنگونه سخن می­گویند که می­اندیشند، در زبان کنونی آذربایجانی منطق فکری که بعنوان پس ­زمینه­ ذهنی گویشوران کارکرد دارد، از یک چارچوب هند و اروپایی و ایرانی بهره می­گیرد نه چیز دیگر. به بیان ساده­ تر، نقشه­ی اولیه­ای که گویشور آذربایجانی برای پیاده کردن ساختمان جمله­ ها و ترکیب بندی­های اسمی و همچنین فعل­ها و صفت­ها در گویش روزانه­ ی خود بکار می­برد، بطور کامل با ساختار و اندام­های جمله­سازی در زبان­های هندواروپایی و از آن میان زبان­های ایرانی مطابقت و سازگاری دارد نه گروه زبان­های ترکی. برای نمونه در زبان­های هند و اروپایی و از آن میان در زبان فارسی، عنصر بنیادین جمله (کارواژه، فعل) بطور نسبی در آغاز جمله جای می­ گیرد و عنصرهای بعدی با ابزار پیونددهنده بشکل حلقه­ های زنجیر به همدیگر می­ پیوندند و اگر یکی از آنها گسیخته گردد، سازمان و ترتیب جمله فرو می­ پاشد

   امروزه در زبان رایج مردم آذربایجان ماده­های لفظی و معنوی از واژه­های آذری بسیار دیده می­شود که در نوع خود گنجینه­ی پربهایی بشمار می­رود. بگونه­ ای که تقریبا همه­ نام­ های پیشه­ها و اصطلاح ­های کشاورزی و دامداری و خانه ­داری و حتا فنی و بیشتر نام­ها و نشان­ های جغرافیایی دارای ریشه­ ای ایرانی هستند و واژگان ترکی در گویش کنونی مردم آدربایجان از سی درصد مجموع واژگان موجود در این زبان فراتر نمی ­رود. گذشته از این­ها بسیاری از تعبیرها و زبانزدها و مثل­ها نیز برگردان تعبیرها و مثل­های فارسی و بطور کلی ایرانی است. این عنصرها و ماده­ ها را (خواه آذری و خواه فارسی) کم و بیش در چند محور می­توان دسته ­بندی کرد:

الف: واژگان مشترک فارسی و آذربایجانی.

ب: واژه­های عربی مفرس رایج در زبان فارسی که در گویش کنونی مردم آذربایجان کاربرد دارد.

ج: واژه­های کهن آذری که از زبان دیرین مردم آذربایجان برجای مانده و با زبان­های پهلوی و فارسی میانه در پیوند است.

   زبان کنونی مردم آذربایجان از یکسو بخاطر ویژگی­ های ساختاری و واژگانی و تاحدودی آوایی خود و نیز بدلیل برخورداری از بخشی از ویژگی­های زبان ژرف­ بنیاد آذری که امروزه آگاهی­ های هرچند محدود اما سودمندی درباره­ی نحو، دستور زبان و ویژگی­ های واژه­ شناسی آن در دست هست، و از دیگرسو بخاطر داد و دهش طولانی­ای که در طول سده­ های فراوان با زبان و ادب فارسی داشته و حتا بسیاری از اثرهای گرانبها و ارجمند مربوط به آن در همین خطه و توسط سرایندگان و گویندگان آذربایجانی آفریده شده است، وابستگی ­ها و پیوستگی­ های شکلی و جوهری گسست ­ناپذیری با گروه زبان ­های ایرانی دارد. همچنین با توجه به اینکه بیشترینه­ی ماده­ها و عنصرهای برسازنده­ی لفظی و معنوی زبان آذری از ماده­ها و عنصرهای ایرانی ساخته شده است و ساختمان و جوهره­ آن نیز بطور کلی با زبان فارسی همانندی دارد، می­توان گفت که زبان کنونی مردم آذربایجان با آنچه که خانواده­ زبان­های ترکی (بعنوان شاخه­ای از گروه زبان­های اورال آلتاییک) نامیده می­شود، متفاوت است. تا جاییکه زبان آذری برای ترکان و زبان ترکی مردم آذربایجان کاملا مفهوم نیست. از همین­ رو آنچه را در حال حاضر مردم آذربایجان به آن سخن می­گویند، با اندکی تسامح می­توان گویش یا زبان آذری و یا زبان کنونی مردم آذربایجان دانست.

   گمانی نیست که در صورت آورده شدن متن ­های ناشناخته بعنوان متن­های ادبی از جغرافیاهای فرهنگی دور دست مانند متن ­های اویغوری، مغولی، ترکمنی، قزاقی، قرقیزی و همانند آن­ها و تدریس یکایک آنها بعنوان متن­های پایه برای زبان و ادبیات ترکی آذربایجانی در دانشگاه­ ها و ادبستان­ های آذربایجان، ماجرای وحشتناکی روی خواهد داد. از یکسو گنجینه­ بسیار ارزشمندی از شبکه­ واژگانی آذری که اکنون حکم یک ثروت ملی را برای همگان ملت ایران به نمایش می گذارند، به شتاب از میان خواهد رفت و جای خود را به واژه­ های نوپرداز و نارس و نامانوس و نامفهوم مغولی و اویغوری و تاتاری که غالبا یا از گورستان­های مغولستان و بیابان ­های سین­کیانگ نبش قبر شده و سر از سفره­ی هفت­رنگ زبان­های نوبنیاد ترکی غربی درآورده ­اند و یا در عرض همین چند دهه­ی گذشته توسط آکادمی­ های ترکیه جعل شده­ اند، خواهد داد. از دیگر سو با تغییر وجه ساختاری و همچنین تغییر در نظام آوایی زبان آذری، از این پس گویشور آذربایجانی ناگزیر خواهد بود عادت­های تاریخی خود را رها کند و زبان زیبای خود را با همه­ی گویش­ها و سلیقه­ های آن در سرتاسر خطه­ی آذربایجان از حوزه­ گویش بیرون براند و به زبانی نازیبا و نامانوس و ناشناخته که نه ساختار آن را می­شناسد و نه با واژه­ های عجیب و غریب و نارس آن آشنایی دارد، سخن بگویید. درست در همین نقطه­ سرنوشت ­ساز هست که تغییر ذایقه­ بزرگ روی خواهد داد و آن­گاه به بیسوادی طیف کلانی از مردم برای مدت­های طولانی خواهد انجامید.

   اگر نزدیک­بینی آزمایشگاهی و غیرواقعی و آرمانی شده زبان را رها کنیم و طبیعت و واقعیت­ های آن را همان­گونه که هست، وارسی نماییم درمی­ یابیم که زبان و یا گویش خود پیوستاری است که می­تواند در عین حال چندگونگی و چندچهرگی یک زبان و یا یک گویش را نیز در آن واحد به نمایش بگذارد. همچنین اگر از هوچیگری ها و غوغاسالاری­های عوامفریبانه که از بیماری­های ویژه­ی سیاستمداران در دوران­های انتخاباتی است، بپرهیزیم، می­ بینیم که تغییر ذایقه در سطح موضوع مهمی همانند زبان در جایگاه یکی از استوانه ­های تاسیسات اجتماعی بخوی­خود می­تواند پیامدهای درازدامن ناشناخته­تری داشته باشد. چرا که بقول هایدگر انسان در جریان کنش فعالیت تغییر می­کند نه در محیط ضد عفونی شده­ی دکارتی که از ارزش­ها تهی است و همه­ چیز را صاف و دقیق و ساده و یک­ وجهی می ­انگارد.

چرا که زبان امری نادقیق و فازی FUZZY) است. در جامعه­ شناسی زبانی باید از آرمانگرایی نظریه­های صورتگرا پرهیز کرد و واقعیت­های بیرونی را پذیرفت. جدای از این هرنوع آرمان­گرایی برای زدودن زبان کنونی مردم آذربایجان از واژه­ های کهن آن و هرگونه تلاش برای دگرگونی­ های بنیادهای ساختاری آن و هر اقدامی برای دور کردن آن از بستر تاریخی و خود ویژگی­ های ایرانی آن و هر حرکتی برای بیگانه کردن و مغولی کردن آن بی­تردید نه تنها با واقعیت­ های زبانشناسی تاریخی و تطبیقی بلکه با اراده­ی مردم آذربایجان و ملت ایران نیز منافات دارد.

   با همه­ این­ها، ماجرای بزرگی روی داده و شعله­ های آتشی مزاحم و بیگانه بر جان خانه­ی فرهنگ ما پاچیده است. آیا می ­توان از آن آموخت؟ به باور من بله می توان. یورش دوم مغولی آغاز شده است. مدت­ها است که آغاز شده است.

کمربندها را استوار باید کرد.

 

 

 ن.همرنگ، اردبیل

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

                                                               

 

شرق: در خبرها آمده بود دولت پس از مطالعات گسترده و در راستای همبستگی ملی و برآورده‌کردن نیاز آموزش به زبان مادری ایرانیان و مطالبه‌های برحق هم‌میهنان تصمیم گرفته است، در سال تحصیلی پیش‌رو اجازه دهد یک رشته به نام زبان و ادبیات ترکی آذری در مقطع کارشناسی در دانشگاه تبریز راه‌اندازی شود؛ پس از اندکی، آن هنگام که ویژگی‌های کلی و سرفصل درس‌ها و منبع‌ها و متن‌های مربوطه که قرار بود به‌عنوان زبان مادری برای گروهی از علاقه‌مندان به زبان و ادبیات آذری در دانشگاه تبریز تدریس شود، از دل خبرهای دیگر بیرون آمد، به‌یک‌باره دانسته شد که آن مطالعات گسترده چیست و این برداشت دولت از همبستگی ملی چه چیزی است و تدریس به زبان مادری برای ما آذربایجانی‌ها چگونه باید باشد.

پنبه‌ای که وزارتخانه علوم از کتیبه‌های مغولی اورخون ینی‌سئی و متن کتاب‌های اجق‌‌وجق اویغوری و قزاقی و قرقیزی و... برای تدریس زبان مادری رشته بود، به همه‌چیز می‌مانست مگر زبان و ادبیات آذربایجانی! پرسش سرنوشت‌ساز این است که چه روی داده که دولت گرامی در شرایطی این‌چنین بغرنج به‌یک‌باره حاضر شده دست به چنین عمل شتاب‌زده‌ای بزند؟ 

نباید پنهان کرد که فضای سیاسی کشور ما از چندی پیش در یک میدان بزرگ جناحی، انتخاباتی اما به‌گونه‌ای ناطبیعی به گفت‌وگوهایی ازاین‌دست گردآلوده شده است، گویی جدای از این مسئله‌ها و از آن جمله مسئله زبان، در این سامان در کار فرهنگ و سیاست هیچ گره دیگری وجود ندارد. این نگاه در بازتولید متن‌های ادبی امروزه گونه و گویه نوینی از یک زبان نامأنوس ترکی را پدید می‌آورد و تجویز می‌کند و رواج می‌دهد و با متأثركردن و به‌چالش‌کشیدن گونه‌های رایج می‌کوشد گویش‌وران آذری را به پذیرش‌ گونه و گویه تازه‌ای از نوعی زبان معیار رایج در کشورهای ترکیه و جمهوری آذربایجان وادار کند. در این نگاه وارونه زبان مردم آذربایجان در پیوند تاریخی با گروه زبان‌های ترکی، مغولی، کره‌ای، تبتی و گروه زبان‌های اورال‌آلتایی بازگو می‌شود و تاریخ ادبیات آن نیز از کتیبه‌های مغولی اورخون ینی‌‌سئی و متن‌های اویغوری و قزاقی و قرقیزی از چین و ماچین می‌آغازد و به طیفی ناشناس از یک ادبیات هم‌روزگار در نوشته‌ها و سروده‌هایی از چهره‌هایی ناشناخته‌تر در منطقه قفقاز و تاتارستان و ترکیه می‌رسد.  

پنهان نیست که زبان دیرین مردم آذربایجان در گذشته‌های دور شاخه‌ای از زبان‌های ایرانی بوده و با زبان‌های پهلوی و فارسیِ میانه، پیوستگی‌هایی داشته و آذری نامیده می‌شده است. زبان محاوره‌ای ترکی اندکی پس از درآمدن ترکان سلجوقی و سپس در دوران صفویه و از آن پس در دوران قاجار و به‌تدریج به آذربایجان راه یافته و پس از آمیزش با شبکه واژگانی بومیِ آذری به شکل کنونی درآمده است.  هرچند از نظر آواشناسی واکه‌ها، (مصوت‌ها) زبان مردم آذربایجان در ظاهر با نظام آوایی زبان‌های ترکی غربی همگونی و همانندی واکه‌ای دارد، بااین‌‌حال به‌واقع این دستگاه آوایی زبان پهلوی است که هنوز در زبان مردم آذربایجان کارکرد دارد.

هماهنگی واکه‌ای که از ویژگی‌های زبان‌های ترکی و به‌ویژه ترکی غربی است و در خلال آن و بر بنیاد یک قانون دقیق آوایی، واکه‌های عنصرهای صرفی، پیوند تنگاتنگی با فرجامین واکه هر واژه یا هر فعل دارد، در گویش کنونی آذری چندان نگریسته نمی‌شود.همچنین از نظر ساختاری نیز در شکل و ساختمان (مورفولوژی) و در جمله‌‍‌‌بندی یا نحو (syntax) همانندی‌های کامل زبان کنونی مردم آذربایجان با خانواده زبان‌های هند و اروپایی و از آن میان گروه زبان‌های ایرانی به روشنی دیده می‌شود.

در زبان کنونی آذربایجانی منطق فکری که به‌عنوان پس‌زمینه ذهنی گویش‌وران کارکرد دارد، از یک چارچوب هند و اروپایی و ایرانی بهره می‌گیرد نه چیز دیگر. به بیان ساده‌تر، نقشه اولیه‌ای که گویش‌ور آذربایجانی برای پیاده‌کردن ساختمان جمله‌ها و ترکیب‌بندی‌های اسمی و همچنین فعل‌ها و صفت‌ها در گویش روزانه خود به کار می‌برد، به‌طور کامل با ساختار و اندام‌های جمله‌سازی در زبان‌های هند و اروپایی و از آن میان زبان‌های ایرانی مطابقت و سازگاری دارد نه گروه زبان‌های ترکی.

امروزه در زبان رایج مردم آذربایجان ماده‌های لفظی و معنوی از واژه‌های آذری بسیار دیده می‌شود، به‌گونه‌ای که تقریبا همه نام‌ها، پیشه‌ها و اصطلاح‌های کشاورزی و دامداری و خانه‌داری و حتی فنی و بیشتر نام‌ها و نشان‌های جغرافیایی ریشه‌ای ایرانی دارند و واژگان ترکی در گویش کنونی مردم آذربایجان از ٣٠ درصد مجموع واژگان موجود در این زبان فراتر نمی‌رود. گذشته از اینها بسیاری از تعبیرها و زبانزدها و مَثَل‌ها نیز برگردان تعبیرها و مَثَل‌های فارسی و به‌‌طور‌کلی ایرانی است، طوری که می‌توان گفت زبان کنونی مردم آذربایجان با آنچه خانواده زبان‌های ترکی نامیده می‌شود، متفاوت است؛ تاجایی‌که زبان آذری برای ترکان و زبان ترکی مردم آذربایجان کاملا مفهوم نیست.  در صورت آورده‌شدن متن‌های ناشناخته به‌عنوان متن‌های ادبی از جغرافیاهای فرهنگی دوردست مانند متن‌های اویغوری، مغولی، ترکمنی، قزاقی، قرقیزی و دیگران و تدریس آنها به‌عنوان متن‌های پایه برای زبان و ادبیات ترکی آذربایجانی در دانشگاه‌ها و ادبستان‌های آذربایجان، بی‌گمان ماجرای وحشتناکی روی خواهد داد.

از‌یک‌سو گنجینه بسیار ارزشمندی از شبکه واژگانی آذری که اکنون حکم یک ثروت ملی را برای همه ملت ایران به نمایش می‌گذارند، به شتاب از میان خواهد رفت و جای خود را به واژه‌های نوپرداز و نارس و نامأنوس و نامفهوم مغولی و اویغوری و تاتاری که غالبا یا از گورستان‌های مغولستان و بیابان‌های سین‌کیانگ نبش قبر شده و سر از سفره هفت‌رنگ زبان‌های نوبنیاد ترکی غربی درآورده‌اند یا در همین چند دهه گذشته از سوي آکادمی‌های ترکیه جعل شده‌اند، خواهد داد. از دیگر سو با تغییر وجه ساختاری و همچنین تغییر در نظام آوایی زبان آذری، از این پس گویش‌ور آذربایجانی ناگزیر خواهد بود عادت‌های تاریخی‌اش را رها کند و زبان زیبای خود را با همه گویش‌ها و سلیقه‌های آن در سراسر خطه آذربایجان از حوزه گویش‌وری بیرون براند و به زبانی نازیبا، نامأنوس و ناشناخته که نه ساختار آن را می‌شناسد و نه با واژه‌های عجیب‌وغریب و نارس آن آشنایی دارد، سخن بگوید. زبان امری نادقیق و فازی (FUZZY) است؛ در جامعه‌شناسی زبانی باید از آرمان‌گرایی نظریه‌های صورت‌گرا پرهیز کرد و واقعیت‌های بیرونی را پذیرفت. جدای از این، هرگونه آرمان‌گرایی برای زدودن زبان کنونی مردم آذربایجان از واژه‌های کهن آن و هرگونه تلاش برای دگرگون‌سازی بنیادهای ساختاری آن و هر اقدامی برای دورکردن آن از بستر تاریخی و خودویژگی‌های ایرانی آن و هر حرکتی برای بیگانه‌کردن و مغولی‌کردن آن بی‌تردید نه‌تنها با واقعیت‌های زبان‌شناسی تاریخی و تطبیقی زبان آذری، بلکه با اراده مردم آذربایجان و ملت ایران منافات دارد.

منبع: شرق

 

بررسی واژه « آذری » در مفهوم قومی و تباری با استفاده از منابع دست اول تاریخی

 

همانطور که می دانیم، امروزه واژه « آذری » در مفهوم  زبانی و ناحیه‌ای برای آذربایجانی‌ها مورد استفاده قرار می‌گیرد. اخیرا شبهاتی از سوی محافل قوم‌گرا در خصوص ریشه و اصالت صفت «آذری» مطرح شده است که مبتنی بر پیش‌فرض تئوری توهم توطئه بوده و آن را تداولی جدید می‌پندارد.

نفس این نفی و انکار با هدف «برساختن» هویتی جدید و البته غیر ایرانی برای استان‌ها و سرزمین ما آذربایجانی ها است. زیرا بار ایرانشهری، مفاهیمی مانند آذربایجانی و آذری به قدری زیاد است که ظرفیت جعل و برساختگی و تحمیل بار غیر ایرانی را سلب می کند.

ادعاهای جدید مبتنی بر این پیش‌فرض است که واژه آذری قدمت تاریخی ندارد و رواج آن به صد سال پیش و احتمالا دستکار دولت باز می‌گردد. گذشته از تئوری توطئه در گزاره اخیر، لازمه اثبات یا کذب آن یافتن یا نیافتن منابعی در پیش از 100 سال گذشته است که در آن از اصطلاح «آذری» استفاده شده باشد.

سایت آذری‌ها قصد دارد طی سلسله یادداشتی‌هایی به بررسی متون کهن و منابع تاریخ نگاری سنتی پرداخته و مدلول‌هایی که در بر صفت «آذری» دلالت دارند را بیابد.

در اینجا لازم است یکبار دیگر، به تعریف دو مفهوم مهم و تاریخی آذری و آذربایجانی بپردازیم.

1-    آذربایجان اصطلاحی تاریخی و جغرافیایی است که ریشه آن به معنای  (جایگاه) سرزمین آتش ( آذر+بایگان) است. علیرغم تئوری بافی‌های بی اساس به اصطلاح زبان شناسانه برای این کلمه در دوران حاکمیت شوروی ( برای مثال سید اف که مصرف سیاسی داشت) می دانیم که هنوز قوی ترین باور در خصوص ریشه نام و تحلیل زبان شناختی این واژه به سرزمین آتش باز می‌گردد.

دستگاه تبلیغاتی جمهوری باکو، که در داخل کشور خود و برای مصرف داخلی، تئوری بافی بی مسمای سیداف و دوران شوروی را در این خصوص ادامه میدهد، اخیرا در تبلیغات جهانی خود در اروپا ( حوزه توریسم و فوتبال) از عبارت Land of Fire برای معرفی به جمهوری آذربایجان استفاده کرده است و این نشانگر اعتبار بی چون و چرای ریشه پارسی این کلمه است.

مطلب دوم در خصوص عبارت آذربایجان بار جغرافیایی آن است. مفهوم آذربایجان در طول تاریخ فاقد بار قومی یا نژادی بوده و به طور کلی بار «جغرافیایی» و «سرزمینی» داشته است. بنابراین برداشت ما از عبارت آذربایجان جغرافیایی است.

2-     کلمه «آذری»، به چند دلیل به آذربایجان باز می گردد. یکم «صفت نسبی» است که با آذربایجان در پیوند است و گاه به معنای قومی/ناحیه ای به کار می رود.. دوم، زبان کهن آذربایجان زبان آذری بود که ریشه پهلوی داشت و اکنون تقریبا از بین رفته است اما نشانه هایی از آن در زبان فعلی آذربایجان که میتوان آنرا ترکی آذری نامید وجود دارد. سوم، «دلالت تاریخی»، رواج یک عبارت در طول تاریخ و مرور زمان به یک امر اصالت میدهد و آن را تبدیل به رویه می‌کند. موضوع این سلسله از یادداشت‌ها دلالت های تاریخی واژه آذری در متون کهن است.

پیش تر پیرامون واژه « آذری » در مفهوم زبانی مطالب بسیاری از سوی استادان حوزه تاریخ و زبان شناسی نگاشته شده است و اسناد پر شماری از منابع کلاسیک اسلامی ارائه گردیده است بسیاری از آن مقالات و آثار تا کنون در سایت آذری‌ها منتشر شده است و در اینجا نیازی به تکرار نیست.

در یادداشت نخست این مجموعه ، پیرامون کاربرد واژه « آذری » برای اشاره به مردم ناحیه آذربایجان حداقل می توان دو سند بسیار مهم و دست اول تاریخی ارائه نمود :

 

 

 

1-    سند شماره یک : كتاب البلدان اثر احمد بن ابی یعقوب بن جعفر بن وهب بن واضح عباسی معروف به "یعقوبی" مورخ و جغرافی‌دان بنام قرن سوم هجری ، همزمان با دوران خلافت عباسیان می باشد . وی این کتاب را در سال ۲۵۸ هجری قمری و  نوشت و این کتاب، مرجعی برای نویسندگان بعد از او قرار گرفت. وی برای نگارش این کتاب اقدام به سفر و سیاحت‌های زیادی کرد. او مسافرت خود را از بغداد و سامرا شروع می‌کند و بعد به طرف ایران و شمال افغانستان و ترکستان و هند و چین می‌رود. سپس از جغرافیای امپراتوری بیزانس، سوریه، مصر و شمال آفریقا سخن می‌گوید. که البته بخش بیزانس و شمال آفریقای این اثر گم شده است. یعقوبی در کتاب خود در خصوص آذربایجان و باشندگانش می نویسد :

 

« و اهل مدن اذربیجان و کورها اخلاط من العجم الاذریه و الجاودانیه القدم اصحاب مدینه البذ التی کان فیها بابک تم نزلتها العرب الما افتتحت »

همانطور که در متن عربی هم مشاهده می فرمائید وی مردم آذربایجان را مخلوطی از ایرانیان آذری و جاودانیهٔ قدیم می‌شمارد و به نظر می‌رسد منظورش آذربایجانی‌های مسلمان و آذربایجانی‌های پیرو بابک خرّم‌دین است

 

عبارت آذری/ الآذریه در روایت یعقوبی (تاریخ البلدان)
 
 

2-    سند شماره دو : کتاب  التنبيه و الاشراف اثر علی بن حسین مسعودی ،تاریخ‌نویس و جغرافی‌دان و دانشمند و جهان‌گرد بغدادی قرن چهارم هجری می باشد. مسعودی در خصوص سال های پایانی حکومت ساسانیان و نیز جنگ معروف قادسیه بین ایران و اعراب می نویسد :

 

« فلم تزل معظمة عند جميع ملوكهم إلى أن وجه بها يزدجرد بن شهريار آخر ملوك الفرس من الساسانية مع رستم الآذرى لحرب العرب بالقادسية في سنة 16 على ما في ذلك من التنازع. »

همانطور که در متن عربی هم مشاهده می فرمائید وی رستم فرخزاد سپهسالار کل ارتش ایران را با عنوان « رستم الآذرى » خطاب میکند و وی را آذری می داند.

 
کلمه "آذری" در روایت مسعودی (تنبیه الاشراف)
 

اسناد دست اول تاریخی نامبرده شده در متن به روشنی نشان می دهد که واژه « آذری » در مفهوم قومی و تباری دارای اصالت بوده و مورخین بنام سده های نخستین اسلامی از این واژه جهت اشاره به تبار  مردمان و باشندگان آذرآبادگان استفاده کرده اند.

در یادداشت های آتی به منابع جدیدتر و منحصر به فردتر در خصوص اصطلاح آذری اشاره خواهیم کرد.


ادامه دارد...



بعد از استقرار سلجوقيان و امراي دست نشاندة آنها در آسياي صغير، بتدريج زبان فارسي زبان رسمي آن ديار گرديد. محاوره در شهرهاي مهم‌ّ، نامه‌نويسي در دستگاه اميران، تدريس، تأليف، تصنيف فارسي به‌عنوان زبان رسمي بر همة آنها برتري داشت. زبان تركي آن روز از آن قبايل تركمن بود و پختگي و پيشرفت لازم را براي رفع نيازهاي جامعه و دولت نداشت. زبان رومي هم كه زبان قوم مغلوب و زبان كفّار شمرده مي‌شود و لذا زبان فارسي به‌صورت تنها زبان مناسب و رسمي دورة سلجوقيان در آسياي صغير گرديد (همان: 23 و 24).

در قرون ششم و هفتم هجري آثار ادبي فراواني در آسياي صغير (تركيه) و حتي ارمنستان نوشته شد. فضلايي مانند ابن بي‌بي، مؤلّف تاريخ سلاجقة روم و راوندي، مؤلّف راحه‌الصدور، جلال‌الدين مولوي، صاحب مثنوي، نجم‌الدين رازي، مؤلّف مرصادالعباد، و محمد غازي الملطيوي، مؤلّف روضه‌العقول (ترجمة مرزبان‌نامه) و نويسندگان ديگر با نوشتن آثار فارسي به نشر و رواج زبان و ادبيات ايراني مي‌پرداختند. «حتي بعضي از سلاطين عثماني، كه جاي سلاجقه را گرفته بودند، خود به پارسي شعر مي‌گفتند» (بهار، 1380، 290: 406).

زارع شاهمرسي نيز در خصوص ضعف و ناپختگي زبان تركي اين دوره مي‌نويسد:

«در سرزمين عثماني به‌رغم تحكمات و دستورهاي حاكمان براي ترويج زبان تركي و نوشتن آثار علمي و ادبي به اين زبان، زبان فارسي همچنان به مانند زبان عربي مورد تكريم و احترام اهل فضل و ادب بود. چون بيشتر كتاب‌هاي ادبي و فلسفي گذشته به فارسي و عربي بود. سلطان ولد (712-623 ق) فرزند مولانا، كه ده غزل تركي دارد، به آشنايي و تسلط كاملش بر زبان فارسي و ضعف او در زبان تركي اشاره كرده است. او منظومه‌اي به نام «رباب‌نامه» دارد كه در آنجا 156 بيت شعر تركي به نظم آورده است. در آنجا مي‌گويد:



تورگجـه اگـر بيليـديـم                   بير سؤزي بين ايليه ديم

تات جه اگـر ديلـرسوز                          گـويــم اســرار اولـي

 


و در كتاب «ابتدانامه» نيز مي‌گويد:

 

 



گــذر از گفـت تـــركـي و رومــي                چــون از اصطـلاح آن محـــرومـي

ليك از پــارسـي گــوي و از تـازي                      چون كه در هر دو خوش همي تازي

(زارع شاهمرسي، 1385: 45)

 

 


در دورة ايلخانيان مغول نيز در آسياي صغير زبان و ادب فارسي گسترش پيدا كرد. در ايران نيز به علّت ناامني، خيلي از علماء، ادبا و شعرا به نواحي روم و آسياي صغير مهاجرت كرده و موجب توسعة علمي،‌ فرهنگي و ادبي زبان فارسي در آن ناحيه شدند.

در ميان مهاجران دسته‌هايي از صوفيه نيز مانند حاجي بكتاش خراساني معروف به ولي (م 738 ه‍ـ) و از شاعران‌صوفي چون عراقي و سيف فرغاني و مولوي شايان ذكر است. با ورود دسته‌هاي صوفيه، تصوّف و عرفان در آن ديار رونق بيشتري پيدا كرد.

فارسي‌ زبان رسمي اين دوره بود و شرط رسيدن به مقامات عالي ديواني نيز تسلّط بر اين زبان بود. تا قرن هفتم كار به جايي رسيده بود كه حتّي عد‌ّه‌اي از تركان، مانند خود پادشاهان سلجوقي و درباريان سلجوقي(1) و نيز گروهي از روميان بومي مسلمان شده، فرهنگ ايراني يافته بودند و شعر فارسي گفته و كتاب فارسي مي‌نوشتند.

به‌طوركلّي در قرون هفتم و هشتم آسياي صغير يكي از مراكز بسيار مه‍ّم ادب فارسي و ايراني بود. نفوذ صوفيه، خاصه مولويه در اين نواحي، به اين موضوع قدرت بيشتري بخشيده بود. «زبان فارسي يكي از دو زبان عمده و اساسي دربار بود. نامه‌هاي درباري نيز اغلب به زبان فارسي نوشته مي‌شود(2) در ميان مجموعة منشآت فريدون بيگ، چندين نامة فارسي از اوايل عهد عثماني داريم و از آن جمله است نامه‌هايي در قرن نهم نيز، به‌رغم تقويت زبان تركي، اما دربار عثماني همچنان علاقه‌مند زبان و ادبيات فارسي بود. شاعران عثماني نيز اديبان ايراني را تقليد مي‌كردند. در اين دوره شاعري به زبان فارسي، با ايراني بودن قرين بود. حتي شاعراني از مردم روم هم خود را به ايران نسبت مي‌دادند تا شعرشان مقبول مردم واقع شود. مي‌گويند: شاعري متخلص به لئالي از مردم شهر توقات[1] آسياي صغير، براي اين كه منزلت بالاتري به دست آورد، ادعاي ايراني بودن مي‌كرد»(رياحي، 1369: 149).

در قرن دهم و يازدهم نيز ادبيات و زبان فارسي ايراني همچنان رونق قابل توج‍ّهي داشت. دامنة آن تا بوسني نيز كشيده شده بود. در زمان سلطان محمد فاتح (سلطنت
886-853 هـ) تعليم فارسي حتي در برنامة مدارس، تكيه‌ها و ديگر مراكز آموزشي جاي گرفت و به‌عنوان درس اجباري تدريس شد. مي‌توان گفت كه زبان و ادبيات فارسي به دليل تأثير‌پذيري ادبيات عثمانيان از ادبيات ايراني و نفوذ ادبيات فارسي بر ادبيات تركي در شهرهاي بزرگي چون استانبول، بغداد، دمشق، قونيه و به‌ويژه در بوسني و هرزگوين، درخشش پيدا كرد و به اين خاطر دانستن زبان فارسي در دربارهاي عثماني از اعتبار زيادي برخوردار بود (آيدين، 1385: 45 و 46).

در دورة تجدد ادبي عثماني نيز كه از قرن دوازدهم هجري شروع شد، انس و الفت با زبان فارسي و به كارگيري تركيبات آن در بيان مفاهيم و موضوعات جديد قو‌ّت بيشتري يافت و تدريس زبان فارسي در مدرسه‌ها و مكتب‌خانه‌ها نيز همچنان تداوم داشت.

اشعار تركي اين دوره نيز تحت تأثير تعابير و مضامين فارسي قرار داشت علاوه بر آن نويسندگان رمان و نمايشنامه هم داستان‌ها و حوادث تاريخي ايران باستان از جمله داستان‌هاي كاوه، سياوش، رستم را زمينه‌ كاري خود قرار داده بودند(رياحي، 1369: 25).

در دوره‌هاي بعد نيز ما همچنان شاهد حضور و سرزندگي زبان و ادبيات ايراني در سرزمين عثماني هستيم. هرچند كه نفوذ روزافزون زبان و ادبيات تركي اين تأثير را نسبت به گذشته كم رنگ كرده است، اما باز شاعران فارسي‌گوي(3) زيادي به چشم مي‌خورد كه تأثير و تداوم فرهنگ و ادب ايراني را برجسته مي‌سازد (آيدين، 1385،62 به بعد).

 
سرآغاز توج‍ّه رسمي به زبان تركي

بعد از غلبة ايلخانان مغول و ضعف خاندان سلجوقي، ناامني و شورش در گوشه و كنار سرزمين روم آشكار شد. از جمله شورش محم‍ّد قرامان تركمن بود. وي كه به راهزني روزگار مي‌گذرانيد، به نام حمايت از جواني به نام شاهزاده عنايت‌الدين سياوش (پسر كيكاوس دوم) قيام كرد. تركمن‌ها در سال 676 ه‍.ق قونيه را گرفته، آتش زده و غارت و قتل بسيار كردند. سرانجام شاهزاده را به تخت نشاندند ام‍ّا سرانجام كيخسرو سوم تركمن‌ها را شكست داد و محم‍ّد قرامان كشته شد و شاهزاده را نيز كه به «جمري» (خسيس و مسكين) لقب يافته بود، كشتند و پوستش را با كاه انباشتند و سوار درازگوش كردند و در شهرها گردانيدند و شورش پايان يافت (آقسرايي، 1943: 133-126).

البتّه آنچه در اينجا شايان ذكر است گفته‌هاي ابن بي‌بي است كه آن را به‌عنوان سرآغاز رسميت يافتن زبان تركي در آسياي صغير تلّقي مي‌نمايند. او مي‌گويد: «وقتي كه جمري را آتش زدند، قرار چنان نهادند كه هيچ‌كس بعداليوم در ديوان و درگاه و بارگاه و مجلس و ميدان جز به زبان تركي سخن نگويد» (ابن بي‌بي، 1956: 696).

جواد هيئت نيز در تركي شدن زبان مردم تركيه مي‌گويد:

«... در تركيه نيز تا سال 1277 (676 هجري) زبان رسمي سلاجقة روم فارسي بود. در اين زمان محمد قرامان اوغلو، رئيس قبيله قرامان، قونيه را گرفت و زبان تركي را به جاي زبان فارسي رسمي كرد. از آن پس زبان و ادبي‍ّات تركي در آناطولي پيشرفت نمود و با روي كارآمدن آل‌عثمان رونق بيشتري گرفت»(هيئت، 1380: 172). البتّه اين‌كه شخصي مي‌خواهد و يا بتواند با يك دستورالعمل و فرمان خاصّي، زباني را رسماً معمول و زبان ديگري را از عرصة حيات اجتماعي و فرهنگي خود، بيرون نمايد، امري محال و دور از واقعي‍ّت عقلي است. صحبت آقاي هيئت در اين خصوص مخدوش است ام‍ّا اين‌كه حركت محم‍ّد قرامان تلاشي بود براي سرآغاز توج‍ّه رسمي به زبان تركي، مقبول و پسنديده است و مي‌توان گفت كه بعد از حادثة ياد شده است كه تركان عثماني توج‍ّه بيشتري را به‌ يادگيري و اشاعة زبان تركي در آن نواحي مبذول مي‌داشتند و مدارك و اسناد تاريخي هم خلاف سخنان جواد هيئت و آقسرايي را اثبات مي‌كنند. در متون نظم و نثر آن دوره و در تاريخ ابن بي‌بي و مسامره‌الاخبار و روضه‌الكتاب ابوبكر بن زكي قونيوي و خاموش‌نامة منظوم يوسفي، از شورش محم‍ّد قرامان و جمري با بدبيني تمام ياد شده است؛ به عبارت ديگر با اين شورش نه تنها زبان تركي در آثار كتبي جاي زبان فارسي را نگرفت، بلكه سلجوقيان را نيز بر آن داشت كه عليه زبان و اقوام ترك به مبارزه برخيزند.

دربارة قيام محم‍ّد بيك قرامان و جمري و پيامدهاي آن، محم‍ّد فؤاد كوپرولو مي‌نويسد:

«در ذي حج‍ّة سال 676 هجري، شهر قونيه به تصر‌ّف نيروهاي محم‍ّدبيك و جمري درآمد. فاتح قونيه و همراهان وي، كه همگي تركمانان سرخ كلاه و چارق پوش بودند، به زبان فارسي آشنايي نداشتند. از اين‌رو فرمان صادر شد كه در سراي و ديوان و مراكز عمومي به جاي فارسي، تركي به كار برده شود. ولي اين دستور بيش از زمان استيلاي جمري، كه مد‌ّت آن بس كوتاه بود، دوام پيدا نكرد و پس از سركوبي قيام‌كنندگان، وضع به حال سابق برگشته، تحكيم و ترويج فارسي دوباره برقرار شد» (منصوري، 1379: 34).

در مسامره‌الاخبار هم با بدبيني شديدي از شورش جمري و تركمانان ياد شده، كه در اين‌جا به خلاصه‌اي از آنها اشاره مي‌كنيم:

«خروج جمري لعين ... جمري از زمره‌ ياراذل الناس خروج كرد و به خوارج اتراك پيوست. كلاغي انديشة صولت عقاب در دل گرفت. آتش فتنة اتراك به وجود آن مخذول شعله برآورد... سكه به نام آن سگ زدند ... پنداري كه شهر قونيه سفينه‌اي بود كه بر سر آن بحر فتنه از موج شورانگيز اتراك بشكست... عرصة روم بكلّي از اركان دولت خالي ماند. بيش‌تر بناهاي عالي گردون فرساي خراب شد» (آقسرايي، 1943: 125-123).

آقسرايي مي‌گويد كه در فتحنامه‌اي كه بعد از سركوبي شورش، به اطراف فرستادند، اين عبارت آمده بود: «خون حسين يعني اولاد صاحب شرع از يزيد و شمر شوم خواسته شد» (همان: 132).

نكتة جالب توج‍ّه ديگر اين است كه به‌رغم شكست تركمن‌ها و سپس با ضعف دولت سلجوقي، هرچند كه امراي تركمان قو‌ّت بيشتري مي‌يافتند و اين امر نيز اندك اندك منجر به تشكيل امپراتوري مقتدر عثماني شد، ام‍ّا يك بررسي و نگاه اجمالي به آثار ادبي و تاريخي دوره‌هاي بعد نشان مي‌دهد كه مردم آناطولي و آسياي صغير به تركان و زبان تركي به ديده تحقير و استخفاف مي‌نگريستند.

[1]- Tokat

حذف آمار کمی گروه های زبانی و قومی ایران از فکت بوک سازمان اطلاعات مرکزی امریکا (سیا) یکبار دیگر بحث لزوم یا عدم لزوم جمع آوری دقیق اطلاعات مربوط به گروه های زبانی و قومی را در ایران فرا یاد آورد.

 پس از سپری شدن 90 سال از انتشار نخستین چاپ پژوهش «آذری یا زبان باستان آذربایجان» سید احمد کسروی تبریزی در سال 1304خورشیدی، هنوز بخشی از نوشتۀ میرزا محمد خان بن عبدالوهاب قزوینی(علامه قزوینی) در معرفی و نقد این اثر- که یک سال پس از انتشار کتاب در سال 1305خورشیدی آن را نوشته اعتبار و اهمیت خود را از دست نداده است و همچنان می توان آن را موضوع روز دانست. علامۀ قزوینی که پژوهش کسروی را «رسالۀ صغیرة الجم عظیمة الفایدة» (1332، ج ا، ص 178) خوانده، نوشته:

 
«پس از آنچه گذشت معلوم شد که امروزه مسئله آذربایجان اهمیتی سیاسی به هم رسانیده و حریف از هیچگونه غش و تدلیس تاریخی و قلب ماهیت حقایق برای پیشرفت اغراض باطلۀ خود باکی ندارد اثبات اینکه زبان اصلی آذربایجان تا حدود قرن هفتم هشتم هجری زبان فارسی بوده است ( یا بعبارة اخری اثبات اینکه زبان آذری که بشهادت صریح مؤلفین قدما زبان متداول آذربایجان بوده و هنوز نمونۀ از آن در بعضی دهات آذربایجان باقی است شعبۀ از شعب زبان فارسی بوده است) تا چه اندازه برای ایرانیان دارای اهمیت و تا چه درجه اکنون محل احتیاج عمومی است و در حقیقت بمقتضای اذا ظهرت البدعة فلیظهر العالم علمه ابطال این سفسطۀ سیاسی و کشف این تدلیس تاریخی امرزه بر عموم فضلای ایران در شرع سیاست واجب کفائی بلکه واجب عینی است و گمان می کنم که تألیف این رساله اولین قدم جدی است که در این راه برداشته شده است و مؤلف فاضل آن...تا درجۀ مهمی از عهده این امر برآمده است و از این راه خدمت شایانی هم به تاریخ ایران و هم به سیاست و ملیت ان مملکت نموده است.»(همان،ص180-181)

علامه قزوینی سپس دربارۀ اهمیت پژوهشی کسروی نوشته است:

«باری این رسأله مختصر پنجاه و شش صفحه ای از وجنات آن معلوم است که نتیجۀ ماه ها بلکه سال ها زحمت و تتبع است و تقریباً هر سطری از سطور کوچک آن حاکی از مطالعۀ یک کتاب بزرگ است...اگر ایرانیان می خواهند در مقابل دعاوی بی اساس همسایگان کاری بکنند راه کار کردن را آقای سید احمد کسروی بايشان نشان داده است...» (همان، ص 181- 182).

تا پیش از انتشار این کتاب به احتمال قریب به یقین کسی از پژوهشگران نمی دانست که زبان آذری که بسیاری از مؤلفین عرب از سدۀ چهارم هجری تا سدۀ هفتم هجری در آثار خود بدان اشاره نموده اند، زبان رایج در آذربایجان، شهرها و روستاهای آن بوده است(همان، ص 178).

انتشار کتاب کسروی باعث گردید تا چیستی حقیقی این زبان روشن گشته و همین موضوع دگرگونی های بنیادینی در جهان ایرانشناسی و خاورشناسی به وجود آورد وراه درست را پیش پای بسیاری از شرق شناسان که پیش از آن گمان برده بودند که آذری همین زبان کنونی مردمان آذربایجان است هموار نمود.

پس از انتشارکتاب، نخست محمداحمد، دوست کسروی، گفتاری به زبان انگلیسی دربارۀ کتاب نوشته و آن را در روزنامۀ the times of Mesopotamia به چاپ رساند و همو آن را به انجمن آسیایی لندن   The Royal Asiatic Societyکه خود از اعضای آن بود ارائه نمود( کسروی، 2535، ص4). سپس شرق شناسان نامدار سردنیس راس با اندکی تلخیص کتاب را به انگلیسی ترجمه و در ماهنامۀ انجمن به چاپ رسانید و پس از چندی نیز دیگر ایران شناس نامدار روسی میلر آن را به روسی ترجمه و چاپ نمود(همان جا).

بدینسان در زمانی کوتاه آوازۀ این کتاب کسروی در میان خاورشناسان اروپایی پیچید و همین باعث گردید تا بسیاری از آنان دست از باورهای نادرست و نه چندان دقیق خود دربارۀ زبان دیرین مردم آذرباجان کشیده و پی به چیستی راستین زبان مردم آذربایجان در گذشته ببرند.

امسال برابر است با نودمین سال انتشار این اثر ارزندۀ علمی که تأثیر به سزایی در جهان دانش گذاشت و بنیان فرضیۀ علمی ای که هیچ یک از ایران شناسان نه تنها ایرادی بر آن وارد ندانست، بلکه آن را مبنای پژوهشی های نو خود قرار داد و براساس آن فرضیه ها و نظرات پیشین خود دربارۀ زبان مردم آذربایجان را رد، اصلاح و يا تکمیل نمودند.

این به معنای دور بودن کسروی از لغزش و خطا نبوده و پاره ای از دانشمندان البته با پذیرفتن جوهرۀ اصلی کار او که همانا روشن ساختن زبان کهن مردم آذربایجان بود نقدهایی بر پاره ای از اظهارات او داشته اند. اما این نافی کشف مهم کسروی نبوده و پس از گذشت 90 سال از انتشار نخستین چاپ کتاب – که در زمان انتشار با استقبال خاورشناسان و ایران شناسان جهان و محافل آکادمیک رو به رو شد- تا کنون کسی نتوانسته با دلایل علمی و با استفاده از مدرک و منابع تاریخی، ادبی و... اعتبار علمی پژو هش کسروی را به چالش بکشد. برای اینکه اهمیت کار کسروی و میزان درستی آن روشن شود لازم است تا این گفتۀ و.ب . هنینگ، ایران شناس سرشناس را که پیرامون کسروی و کتابش نوشته مرور کنیم:

«... چند قرنی است که شعبه ای از زبان ترکی در ایالات شمال غربی ایران، آذربایجان و زنجان به صورت زبان عامه در آمده است. داستان چگونگی نفوذ تدریجی قبایل ترک نژاد به این مناطق و به تبع آن، عقب نشینی و ناپدید شدن نهایی زبان ایرانی سکنۀ پیشین ناحیه را مورخ ایرانی، سید احمد کسروی، از روی اسناد و آثار تاریخی پی جویی کرده است. جریان مذکور در سدۀ یازدهم میلادی(قرن پنجم هجری) شروع ودر آغاز سدۀ شانزدهم (دهم هجری) به پایان رسیده است.

همه همداستانند – ودر واقع هیچ گونه تردید جدی در این مورد وجود ندارد- که، پیش از ورود ترکان، مردم آذربایجان و زنجان نیز، همانند مردم سایر مناطق ایران، به یکی از زبان های ایرانی گفتگو می کردند. با توجه به نحوه پراکندگی گویش های ایرانی، می توان استنباط کرد که زبان گم شدۀ آذربایجان به کدام گروه از زبان های ایرانی تعلق داشته است. » (هنینگ، 1378، ص315- 316) .

نودمین سال انتشار «آذری یا زبان باستان آذربایجان» بهانه ای است تا در این نوشتار نخست به معرفی کاملی از این اثر ارزنده بپردازیم و سپس مروری داشته باشيم بر سال انتشار آن که به نوشتۀ برخی در راستای سیاست های ترکی ستیزی رضا شاه نوشته شده است.

معرفی کتاب

احمد کسروی تبریزی کتاب خود را در هفت گفتار به شرح زیر تقسیم نموده است:

گفتار یکم، مردم و زبان باستان آذربایگان

گفتار دوم، ترکی چگونگی و از کی با آذربایجان راه یافته؟...

گفتار سوم، چند سخن در پیرامون آذری

گفتار چهارم، نمونه هایی که از آذری در دست است.

گفتار پنجم، آنچه از این نمونه ها بر آید.

گفتار ششم، نمونه هایی که شاید از آذریست.

گفتار هفتم، نمونه هایی از آذری کنونی.

کسروی گفتار یکم اثر خود را با مروری فشرده بر تاریخ آذربایجان تحت عنوان«آذربایگان در آغاز تاریخ» آغاز نموده است و به کوچ آریائیان در هزارۀ دوم و هزارۀ اول پیش از میلاد از خاستگاه اصلی شان به ایران و جای گرفتنشان در آسیا و اروپا اشاره کرده است. او نوشته که سه تیره مادها، پارس ها و پارت ها، هر کدام با بنیاد نهادن سه فرمانروایی بزرگ و نیرومند بر بخش هایي از آسیا فرمانروایی کردند.

مادها شمال غربی ایران را که اکنون آذربایجان و شهرهای همدان، کرمانشاهان، قزوین، اصفهان و تهران در آن محدوده قرار داردگرفتند و این زمین ها به نام آنان سرزمین ماد خوانده می شد که از آن میان آذربایجان«مادخرد» و بخش دیگر«ماد بزرگ» نامیده می شد. کسروی با اشاره به اینکه بومیانی نیز در این سرزمین ها زندگی می کرده اند که با مهاجران در آمیخته اند برنبودن ترکان تا دو هزار سال پیش در این نواحی تأکید نموده و نوشته: «و اگر کسی به تاریخ آشناست این می داند که تا دو هزار سال پیش ترکان از این نزدیکیها بسیار دور بوده اند ودر میانه های آسیا می زیسته اند، و این خود پندار بسیار عامیانه است که کسانی گویند آذربایجان از نخست سرزمین ترکان بوده و هیچ سودی از چنین گفته ای در دست نخواهد بود. »(کسروی، 2535، ص 8-7).

گفتۀ کسروی را بسیاری از منابع ومآخذ دست اول تاریخی و نیز پژوهشی های علمی تأیید نموده است. اما او خود حضور ندارد تا شاهد این باشد که کسانی با طرح همین پندارهای بسیار عامیانه، خام و حتی با طرح ادعاهای مجعول و بی اساس به دنبال چه سودها و بهره برداری هایی هستند که یکی از آن ها همانا حضور چند هزار سالۀ ترکان به عنوان یکی از اقوام بومی(!) در ایران است. او سپس به وجه تسمیۀ نام آذربایجان پرداخته که بر گرفته از نام «آتورپات» ساتراپ آنجا بوده و رفته رفته به آذربایجان تبدیل شده است. کسروی در اینجا نیز با اشاره به کسانی که به نام آذربایجان دست برده اند، همۀ آنها را عامیانه دانسته که: «در بازار دانش ارجی به آنها نتوان نهاد.» (همانجا) و افزوده است که: «بیگمان آذربایجان نام ایرانی است.» (همانجا).

نکته ای که در چندین منبع دست اول و پژوهش های معتبر به آن اشاره شده و چون بسیار روشن و«اظهر من الشمس» است از نام بردن آن ها خودداری می کنیم. در ادامه این گفتار کسروی با بررسی نام های رودها، کوه ها و شهرهای آذربایجان آگاهی های پر بار و سودمندی در اختیار خواننده می نهد و می نویسد که پاره ای از این نام ها چون: تبریز، خوی، سلماس، ارومی، ویجویه و لیلاوا و... معنای روشنی ندارد، اما پاره ای دیگر را از راه دانش زبان شناسی باز نموده است، مانند: مرند، ارونق، مارالان، مایان، مراغه، دیلمگان و...

البته باید در نظر داشت که از نود سال پیش به این سو دانش زبان شناسی به پیشرفت های زیادی دست یافته و پژوهشگران با سود جستن از آن به روشن نمودن پاره ای از ابهامات پیرامون این نام ها موفق شده اند.

دردنبالۀ این گفتار کسروی با اشاره به آرای کسانی مانند: ابن حوقل، مسعودی، ابو عبدالله بشار مقدسی، یاقوت حموی و ماجرای ابوالعلا معری و شاگردش ابوزکریا یا خطیب تبریزی به نوشته های آنان دربارۀ زبان مردم آذربایجان که آذری بوده است پرداخته و شگفتی خود را از نویسندگان«نامۀ دانشوران» که «الاذریه» را «زبان ترکان» ترجمه کرده اند ابراز داشته است( همان، صص 13-10).

گفتار دوم را کسروی با کوچ ترکان سلجوقی به ایران آغاز نموده و نوشته:

« آنچه ما جسته ایم و می دانیم ترکی به آذربایجان از زمان سلجوقیان و از راه کوچ ایل های ترک در آمده. پیش از آن اگر در تاریخ نشانی از بودن ترکان در آذربایجان پیدا کنیم بیگمان جز دسته اندکی نبوده اند و پس از زمانی از میان رفته اند.» (همان، ص 14). او جنگ دندانقان را که در آن سلجوقیان بر سلطان مسعود غزنوی پیروز شدند یکی از بزرگترین رویدادهای تاریخی برشمرده که نتیجه آن پیروزی، همان راهیابی انبوه ترکان به ایران و عراق و سوریه و آسیایی کوچک است(همانجا).

کسروی افزوده که ترکان در زمان حکومت اشکانیان به مرزهای ایران رسیدند اما اشکانیان و پس از آنان ساسانیان با نیرویی که داشتند از ورود آنان به داخل ایران جلوگیری می نمودند. با سقوط ساسانیان و آمدن تازیان به ایران باز راه ورود ترکان به ایران بسته بود و ساسانیان نیز با گسیل نمودن سیصد هزار سرباز سواره و پیاده، همواره راه بر ورود ترکان به داخل ایران بسته بودند و سلطان محمود غزنوی و پسرش سلطان مسعود نیز با اینکه خود ترک بودند همان رفتار را پیشه کرده بودند(همان، ص 15).

در اینجا کسروی به نکتۀ در خور توجهی اشاره نمود و آن این است که: «اینان[ غزنویان ] اگر چه خود ترک بودند میان ایرانیان بزرگ شده ودربارشان یک دربار ایرانی بود، و اینست راه بروی ترکان باز نمی داشتند.دسته هایی را که خودشان آورده بودند چنانکه خواهیم دید ازآن نیز پشیماني می نمودند. »(همانجا). او سپس به افزایش تعداد ترکان پس از آن اشاره نموده و با استناد به نوشته های منابع و مآخذ ادعای خود را مستند نموده است.

کسروی با توجه به اشارات تاریخ نگارانی چون: ابن اثیر و ابن بی بی به این نتیجۀ منطقی دست یافته که: « پیداست که زمان سلجوقیان ترکان با نبوهی بسيار بایران و این سرزمین ها آمدند، و این چیزیست که خود تاریخ نیز می رساند. »(ص 16). این اشارات را هنگامی که در کنار دیگر داده های تاریخی قرار می دهیم به روشنی پوچی  و بی پایه بودن سخنان مشتی شبه تاریخ نگار و جاعل را که ترکان را از بومیان سرزمین ایران دانسته و حضور آنان را به هفت هزار سال پیش از این به عقب می برد، در می یابیم.

در ادامه کسروی به بررسی ورود« نخستین دسته های ترکان در آذربایجان» پرداخته و با اشاره به ورود انبوه ترکان در دورۀ سلجو قیان می افزاید سلطان محمود غزنوی به هنگامی که به ماوراء النهر رفته دسته هایی از ترکان در حدود پنجاه هزار تن را با خود به داخل ایران آورده است(ص 17).

سپس کسروی اوضاع«آذربایجان در زمان سلجوقیان» را بررسی نموده و نوشته چون طغرل بیک پادشاهی خود را بنیاد نهاد روز به روز بر پهناوری خاک خود می افزود ودر سال 464 ق نیز به آذربایجان آمد و پس از اینکه سر تا سر خاک آذربایجان به تصرف او درآمد، سپاهیانش که همه از ترکان بودند به خاک آذربایجان سرازیر گشتند. آذربایجان به واسطۀ داشتن چراگاه های فراوان شرایط مساعدی برای زندگانی چهارپاداری داشت وبه همین مناسبت نیز ایل های ترک در اینجا سکنی گزیده و رفته رفته بر تعدادشان افزوده شد. همین دلیلی شد که رفته رفته گوش های مردمان بومی به زبان ترکان آشنا گردید و بیشتر مردم جمله هایی از ترکی را فراگرفتند(ص19). از این زمان نیز نام های پاره ای از آبادی ها ترکی شد و ترکان نام آبادی هایی را که معنای روشنی داشت به زبان خود ترجمه می نمودند مانند: اشگه سو، یالقوز آغاج، استی بولاغ، سکدی(سکدلو)، گردکانلو، قوزلو و قزلجه و مانند این ها که در اصل: آب باریک، یکه دار، گرمخانه، بیدک، گردکانک، جوزان وسرخه بودند(ص19).

با این همه در زمان سلجوقیان زبان اهالی آذربایجان همان آذری بوده و ترکی زبان خود ترکان تازه رسیده بوده است(همانجا)

این وضعیت تا هنگام یورش مغولان به ایران ادامه داشت، اما ورود آنان به آذربایجان بر تعداد ترکان نیفزوده چرا که میان ترکان و مغولان جدایی بوده و این دو زبان یکدیگر را نمی فهمیدند(همان جا). اما به ظاهر و پس از گذشت سه سده تعداد ترکان در آذربایجان رو به فزونی گذاشته، اما نه در تمام آذربایجان.

در دوره ایلخانان آذربایجان تبدبل به صحنۀ تاخت و تاز سرداران مغول شد که هر یک در سودای پادشاهی تیغ از نیام بر کشیده به جنگ و جدال بر خاستند. با يورش توقتمش خان به تبریز در سال 787 ق به منظور جنگ با احمد ایلکانی که امیر ولی استرآبادی را به فرمانروایی تبریز گماشته بود، شهر و مردم آسیب فراوانی دیدند. آنگاه نوبت سپاهیان تیمور رسید و آذربایجان برای مدنی آرام گشت، اما پس از او دوباره آذربایجان عرصۀ تاخت وتاز شد و این بار قره قویونلوها با گروه زیادی از ترکان به آذربایجان آمدند و به دنبال آنها نوبت به آق قویونلوها رسید و اینان دائما در حال جنگ و کشاکش  بودند تا اینکه شاه اسماعیل صفوی در 906 ق در تبریز تاجگذاری و سلسلۀ صفویان را بنیاد نهاد.

کسروی بر این باور است که فا صلۀ 70 ساله از تاریخ مرگ ابو سعید تا به پا خاستن شاه اسماعیل صفوی که تماماً به جنگ و خونریزی و کشا کش بر سر قدرت سپری گشته یکی از دلایل عمدۀ دگرگشتی زبان مردم آذربایجان است. «زیرا در این زمانست که از یکسو بومیان لگد مال و نابود شده اند و از یکسو ترکان بانبوهی بسیار رو باینجا آورده اند و بر شماره ایشان بسیار افزوده(ص 22).

بخش پایانی گفتار دوم از کتاب کسروی به« آذربایجان در زمان صفویان» اختصاص داده شده است. او به درستی یاد آور می گردد که نیای بزرگ صفویان، شیخ صفی خود آذری زبان بوده و دو بیتی هایی از او در درست است. سپس به این نکته می پردازد که به هنگام روی کار آمدن صفویان زبان ترکی در آذربایجان پیشرفت نموده، اما رویدادهایی پیش آمده که« ترکی بیکبار چیره شده و آذری از شهر ها نا پدید گردیده و در بیرونها جزء در چند جا باز نمانده. »(ص 23). یکی از این پیشامدها  این بوده که هواداران صفویان و یاران شاه اسماعیل از ایل های استاجلو، شاملو، تکلو، ورساق، روملو، ذوالقدر، افشار، قاجار و... بوده اند و با ضعف و بی قدرتی تاجیکان یا بومیان فارسی زبان ایران« کار صفویان همه در دست ترکان می بود، و در دربارشان چه در تبریز و چه در قزوین و چه در اسپهان بزبان ترکی سخن گفته شدی و لقب ها و نامها نیز بیشتر ترکی بودی، همچون: قرداش، یولداش و سرداش و عمو اوغلی و قاپوچی و ایشیک آغاسی و ایچ آغاسی و اسمعیل قلی و طهماسبقلی و ایل بیکی و ایلخانی و بیگلر بیگی و خانلر خانی و قارنجه بیک و قور خمس خان و شیخ اغلی و حلواچی اغلی و بسیار مانند اینها. »(ص24).

یکی دیگر از دلایلی را که کسروی باعث پس رفتن زبان آذری و چیرگی ترکی درآذربایجان بر شمرده همانا جنگ های خونین میان صفویان و ترکان عثمانی از جنگ چالدران در 920 ق تا نزدیک به یکصد سال پس از آن در سال 1012 و در دوران شاه عباس است که در این میان بیشترین ضربه بر اهالی بومی و زبان آنان وارد گردیده. «زیرا تاجیکان یا گویندگان آن زبان که ناتوانتر می بودند در این پیش آمد ها بیشتر از دیگران پایمال می شدند و از میان می رفتند. از آن سوی چون عثمانیان ترک می بودند و از این سوی هماودران ایشان نیز جز ترکان نبودند از این رو کارها همه با زبان ترکی می بود و آذری جز در خاندانها به کار نمی رفت و روز بروز از رواج آن می کاست و کم کم فراموش می شد»(ص 25) در پایان این گفتار کسروی خاطر نشان می گردد که اگر چه پراکندگی زبان ترکی در دوران صفویان به بالاترین پایگاه خود رسید، اما با سپری شدن دوران آنان پیشرفت ترکی نیز باز ایستاد و حتی رو به پس رفت تا جایی که در دوران مشرطیت« و پیدایش شور کشور خواهی در ایران و بنیاد یافتن روزنامه ها و دبستان هاکه همه اینها ترکی را باز پس می برد و از میدان آن می کاهد.

در این باره خود آذربایجان پیشگامست و از آغاز جنبش مشروطه یکی از آرزوهای آذربایجانیان برگردانیدن فارسی به آنجا بوده و همیشه در برابر نگارش روزنامه های استانبول و  با کو روی سرد نشان داده اند.»( همانجا).

سومین گفتار کتاب کسروی« چند سخن پیرامون آذری» نام دارد. در این گفتار نخست کسروی بحثی را پیرامون « زبان شمال و زبان جنوب» مطرح نموده و با اشاره به تاریخ چهار هزار ساله زبان فارسی به تفاوت گویش این دو نقطه اشاره کرده و نوشته است: « ایران یا مردم ایر که از ایران ویچ باینجا در آمده اند تیره های گوناگون بوده اند و ما نامهای سه تیره بزرگ را از ایشان که ماد و فارس و پارت باشند می شناسیم. مادان در شمال و فارسان در جنوب و پارتان در شرق نشیمن گرفته بودند و هر سه تیره یکی پس از دیگری بنیاد پادشاهی در اینجا نهاده اند. پیداست که زبان اینان همه یکی بوده و پیداست که پاره ای جداییها در میان بوده... لیکن ما این را نیز دانسته ایم که میان مادان و فارسان یا بهتر بگوییم میان شمال و جنوب، از رهگذر پاره حرفها نیز جدایی بوده . بدینسان آنچه در شمال بیشتر شین بوده در جنوب سین می شده، چنانچه اکنون نیز آنچه در شمال شمیران و شمیرم هست در جنوب به جای آن سمیران و سمیرم می باشد و ما  می توانیم پنداشت که داستان رشته و ریسیدن و فرشته و فرستادن و نوشتن و می نویسیم و مانند اینها که فراوانست از این راه پدید آمده. نیز آنچه در شمال گاف بوده در جنوب جیم می شده چنانکه هنوز هم در شمال گهرام دز و در جنوب پاسخده آنها جهرم می باشد. نیزآنچه در شمال زاء بوده در جنوب دال می شده چنانکه هنوز هم بجای دانم و داماد که از زبان جنوبست در شمال«زانم»(در کردی) و «زوما»(در سمنانی) گفته می شود. اینها چیزهایی است که ما یافته ایم و باشد که چیزهای دیگری نیز بوده.»(ص 28)

در ادامه کسروی بحثی را پیرامون چگونگی پیدایش  نیمزبانها به میان کشیده و به دنبال آن نیز دربارۀ چگونه از میان رفتن جدایی شمال و جنوب مطالبی بیان داشته است. آنگاه کسروی به موضوع زبان همگانی بودن فارسی در آذربایجان اشاره نموده و نوشته: بااینکه در زمان صفویان ترکی زبان دربار بوده اما هم در آذربایجان و هم در دیگر نقاط ایران زبان نگارش بجز از زبان فارسی نبوده است(ص 32). او می نویسد: « این از شگفتیهاست که آذربایجانیان با آنکه از قرن ها زبانشان ترکی گردیده همیشه در نوشتن فارسی را بکار می بردند. نه تنها در کتاب نویسی و چامه سرایی در نامه نوشتن به یکدیگر هم جز آن رابکار نمی بردند و کنون نیز نمی برند... اگر چه گاهی در آذربایجان کتاب ها به ترکی نوشته شده است و برخی شاعران شعرها سروده اند. لیکن اینها بسیارکم و جزاز روی هوس نبوده است... و کوششها ییکه در همان هنگام عثمانیان و قفقاز یان در کشیدن آذربایجان به سوی خود به کار می بردند نتیجه وارونه داد و چنانکه گفتیم آذربایجانیان همیشه برواج فارسی در میان خاندانها می کوشند و در این راه پیشگام می باشند.» (همانجا).

کسروی با اشاره ای به و او و یاء معروف و مجهول و نقاطی که آذری در آنها باز مانده: هرزند، گلین قیه، زنوز، حسنو، این گفتار از کتاب خود را به پایان برده است.

اهمیت اشاره کسروی به واو و یاء معروف و مجهول در این است که او با به کارگیری قواعد زبان شناسی به این نتیجۀ مهم دست یافته که تعداد زیادی واژگان فارسی در زبان کنونی مردم آذربایجان موجود است که این واژگان از زبان آذری به زبان کنونی مردم آذربایجان راه یافته و دلیل آن نیز رعایت تلفظ درست آن واژگان از سوی آذربایجانیان است، واژگانی مانند: دوست(Dust)، شور(Şur)، کور(Kur)، گور(Gur)، زور(Zur)، بیل(Bil)، دیو(Div)، میشه(Mise)، پیشه(Pise)، شیر(Şir) که فارسی زبانان در تلفظ آن ها رعایت درست نکرده، اما آذربایجانی ها با تلفظ درست آن ها را ادا می کنند، مانند: دُست (Dost)، شُر(Şor)، کُر(Kor)، گُر(Gor)، زُر(Zor)، بِل(Bel)، دِو(Dew)، مِشَه(MeŞe)، پِشَه، (PeŞe)و شِر(Şer).

در گفتار چهارم کتاب که« نمونه هایی که از آذری در دست است» نام دارد، احمد کسروی ابتدا به نمو نه هایی پراکنده باز مانده از آذری در چند منبع اشاره نموده و به دنبال آن نیز به «نمو نه هایی پیوسته» باز مانده از زبان آذری اشاره کرده است.

گفتار پنجم کتاب را کسروی« آنچه از این نمونه ها بر می آید» نام نهاده است. در این گفتار نیز کسروی با دقتی بی نظیر و با ژرف نگری، تعدادي واژگان آذری به کاررفته دردو بيتی های شیخ صفی الدین اردبیلی را انتخاب نموده و آنها را به عنوان واژگان آذری ای که در آذری بودن آنها تردیدی نیست معنی نموده است، واژگانی مانند: «آز/ از»، «اسر/ ارس»، «اهرا»، «اویان»، «بوری»، «ته»، «چه»، «چو»، «درده ژر»، «ژاته ، «ژیو»، «کوشن» و...

در همین گفتار کسروی بحثی پیرامون« قاعده های آذری» به میان آورده و با دلایلی علمی و قانونمند و منطبق با قواعد زبانشناسی تاریخی سیر تحول و دگرگونی این واژگان را بر شمرده است.

در گفتار ششم، نویسنده به نمونه هایی که شاید از آذری باشد توجه نموده و نوشته در فاصلۀ میان چاپ اول کتاب تا چاپ دوم، آقای روایی شعر هایی از کشفی، معالی، آدم و خلیفه صادق که در جنگی در تالش وجود داشته برای کسروی فرستاده و کسروی با توجه به ساختار شعرها و واژگانی که در آنها به کار رفته، آنها را هم نمونه ای از شعر های آذری دانسته و دربارۀ این اشعار گفته: «کوتاه سخن آنکه ما نیز این ها را آذری می پنداریم اگر چه بیگمان نمی باشیم و از اینروست که آنها را در گفتار جداگانه ای می آوریم و اگر کسانی به جستجوی بیشتری در باره آذری پرداختند باشد که در پیرامون اینها نیز باندیشه روشنتری رسند.» (ص 56).

در هفتمین گفتار کتاب، کسروی نمونه هایی از آذری کنونی را آورده که عبارتند از: نمونه هایی از زبان خلخال و نمونه ای از زبان هرزند. در پایان کتاب نیز در بخشی به نام«فزونیها»، کسروی به وجه تسمیه و معنی تعدادی نام های شهرها و آبادی های آذربایجان که در کتاب نام آن ها برده شد پرداخته و نکات جالب ودر خور توجهی را گوشزد نموده است.

او نخست از سه جزء تشکیل دهندۀ نام آذربایجان، «آتور» ، «پات» و «گان» آغاز نموده است و پس از شرحی که دربارۀ هر یک از آنها داده به این نتیجه بر آمده است:

(بدینسان«آتور پاتگان» کنونی «آذربایگان» یا «آذربایجان» گردیده و معنی آن نیز «سرزمین آتورپات» یا «آتورپاتی» است و «آتورپات» نام یک سرداری بود.) بدین ترتیب او بر کاملاً ایرانی بودن این نام تأکید می کند. گفته كسروي در باره ايراني بودن نام آذربايجان  را ده ها پژوهش علمي ديگر كه از سوي سرشناسترين خاور شناسان و ايرانشناسان دانشمند ايراني و غير ايراني انجام گرفته كاملا تاييد نموده و امروز جاي هيچ ترديدي در اين زمينه وجود ندارد. تنها گروهي جاعل و شبه پژوهشگر و وارونه تاريخنگار هستند كه با دلايلي پوچ و بيهوده و كاملا غير علمي وتنها بر پايه اغراض سياسي ويژه اي درست بر خلاف داده هاي بيشمار تاريخي حركت نموده و به مخالفت با آن مي پردازند. كسروي در ادامه نیز  به نام هایی چون: «آرونق» ، «باکو» ، «بردوا» ، «بردعه» ، «دیلمقان» ، «رویین دز» ، «زرین رود» ، «سرد رود» ، «کارا رود» ، «گریوه» ، «گهرام دز» ، «گیلاندوز» ، «قارقا بازار» ، «مایان» ، «مرند»، و... اشاره نمود و دربارۀ وجه تسمیه آن ها آگاهی های سودمندی در اختیار خوانندگان قرار داده است.

دربارۀ تاریخ و زمان انتشار «آذری یا زبان باستان آذربایجان»

گروهی از شبه پژوهشگران و به اصطلاح تاریخنگاران ایران ستیز و فارسی ستیز - كه جز از وارونه تاريخنگار نام ديگري نمي توان بر آنان نهاد- تمایل دارند تا تاریخ انتشار کتاب کسروی را به دوران حکومت رضا شاه در میان سال های 1304 تا 1320خ مرتبط سازند تا بدین وسیله نگارش این اثر را ناشی از سیاست های نا سیونالیستی رایج در آن هنگام قلمداد نمایند. این جهد و کوشش بیهوده و بدون پشتوانه ای است و در نهایت جعل و تحریف حقیقت است تا بدینوسیله نتایج خود خواسته را از این ادعای دروغین بگیرند.

 در یکی از جدیدترین اظهاراتی که در این باره شده  و تکرار سخنان پوچ و بیهوده ای است که از سوی گروهی بی دانش نیز پیشترها عنوان شده، فردی که نوشته هایش هیچگونه اعتبار علمی و سندیت ندارد و هیچ آگاهی و دانشی از زبان شناسی و اتيمولوژی و تاريخ ندارد، دربارۀ زمان انتشار کتاب کسروی نوشته:

« کسروی هنگام سفر به خوزستان با خان بهادر، پیشکار خزعل، که با کنسولگری انگلیس ارتباط داشت، آشنا شد. این شخصی بعد ها نگارش جزوه ی آذری یا زبان باستان آذربایگان را به او سفارش داد و آن را قبل از انتشار در ایران در روزنامه تایمز times معرفی کرد و از این راه نظریه به ظاهر عالمانه وی را در اختیار ایران شناسان سیاسی کار اروپا قرار داد که وارد دائره المعارف اسلام نیز شد.» (صدیق، 1389، ص 51) در ادامه نیز افزوده: «کتاب کسروی به طور کامل اول بار در سال 1317 در تهران انتشار یافت و تا کنون تنها نقطه ی اتکاء تئوریک آذری بازان به شمار می رود.» (همان جا)

از نوشته آقای صدیق به روشنی چنین استنباط می شود که:

    کتاب به سفارش پیشکار خزعل که با کنسولگری انگلیس ارتباط داشته نوشته شده است.
    پیش از انتشار کتاب، همان پیشکار آن را در روزنامه تایمزTimes معرفی نموده است.
    تاریخ انتشار کتاب نیز سال 1317خ در تهران است.

در اینکه یکی از چاپ های« آذری یا زبان باستان آذربایجان» در سال 1317خ  بوده است تردیدی نیست و پاره ای از پژوهشگران در نوشته های خود به این چاپ استناد نموده اند (یارشاطر، 2536، ص 69).

اما آیا نوشتۀ آقای صدیق از روی نا آگاهی و سهو یا اشتباه است؟ به گمان ما چنین چیزی کاملاً بعید و غیر ممکن است و با شناختی که از نوشته های ایشان داریم، کاملاً بعید می دانیم که ایشان از چاپ نخست کتاب در سال 1304خورشیدی و سپس مطالب افزوده به آن در سال 1309  اطلاعاتی نداشته و به یکباره به سراغ چاپ سال 1317خ کتاب بروند و چنین نتیجه گیری نمایند که: « کتاب کسروی به طور کامل اول بار در سال 1317 در تهران انتشار یافت و... »(صدیق، 1389، ص51).

البته ایشان با آوردن عبارت « به طور کامل اول بار در سال 1317...» راه فراری برای خود باز گذاشته است تا بعد استدلال نماید که منظور من چاپ کامل شده اثر نسبت به چاپ نخست آن بوده است، و اگر چه به ظاهر همینگونه به نظر می رسد. اما کیست که با نوشته های ایشان آشنا باشد و چنین استدلالی را بپذیرد.

ایشان به عمد و به منظور القای اندیشۀ خود مبنی بر دستوری بودن نوشتۀ کسروی، و از روی آگاهی هیچ اشاره ای به چاپ نخست اثر نمی کند. در حالی که همین الان نیز پس از گذشت 90 سال از انتشار چاپ نخست کتاب، تسخه هایی از آن در کتابخانه های مراکز پژوهشی و کتابخانه های شخصی وجود دارد و دربارۀ آن نو شته های زیادی از نقد و معرفی وجود دارد که قدیم ترین آن ها نیز از آن علامه محمد قزوینی است که در ابتدا به آن اشاره نموده ایم. پس با اطمینان به اینکه ایشان نمی توانسته از چاپ سال 1304خ  کتاب کسروی بی اطلاع بوده باشند به گفته های خود کسروی دربارۀ چاپ کتاب اشاره خواهیم نمود.

کسروی در «دیباچه» ای بر یکی از چاپ های کتاب (به احتمال چاپ 1321) نوشته:

«بیست و اند سال پیش یک رشته گفتارها در روزنامه های تهران و قفقاز و استانبول در پیرامون مردم آذربایجان و زبان آنجا نگارش می یافت. در عثمانی در آن زمان دسته اتحاد و ترقی بروی کار آمده و آنان باین می کوشیدند که همه ترکان را در هر کجا که هستند با خود همدست گردانند و یک توده ترک بسیار بزرگی پدید آورند و در قفقاز نیز پیروی از اندیشه ایشان می نمودند...

این گفتارها در آذربایجان کارگر نمي افتاد. زیرا آذربایجانیان خواست نویسندگان آنها را نیک می دانستند و با جان فشانیهایی که در آذربایجان در راه پیشرفت مشروطه از خود نموده و جایگاهی که برای خود میان توده ایران باز کرده بود هیچ نشایستی که پیروی از اندیشه دیگران نماید اینست مردم در آنجا کمتر ارجی به آن نگارش ها می نهادند. (ص 2).

« در هجده سال پیش که من به تهران آمدم این گفتگو ها بازار گرمی داشت و چون سخنی از آذربایجان و مردم آنجا میرفت و من برخاسته از آذربایجانم بر آن شدم چگونگی را از راهش جستجو کنم و به نتیجه روشنی رسانم. ولی در آن زمان دسترس به کتاب هایی نداشتم و سپس نیز تا چند سال در مازندران و زنجان و خوزستان می گردیدم تا در سال 1304  به تهران باز گشتم و چون فرصت و کتاب هر دو را داشتم به جستجو پرداختم  و خرسندم که به آسانی توانستم آذری یا زبان دیرین آذربایجان را پیدا کنم و نمو نه هایی از آن بدست آورم و نیز چگونگی رواج ترکی را در آن سرزمین از راه تاریخ بشناسم. اینست دفتری بنام « آذری یا زبان باستان آذربایجان» پدید آوردم که در همان زمان به چاپ رسانیدم و پراکنده گردانیدم که اگر چه نادانانی به زبان درازیها برخاستند لیکن دانشمندان از ارجشناسی باز نایستاند.» ؟(ص 3).

« این ها مرا واداشت که در سال 1309 به هنگامی که چند ماهی بیکار بودم و فرصت داشتم یادداشت های دیگری در پیرامون زبان آذربايجان پدید آوردم و آن دفتر را بگونه دیگری انداختم لیکن چون فرصت چاپ نیافتم همچنان بازماند. سپس نیز بیکبار از آن راه بیرون افتاده و بکوشش های دیگری برخاستم و کمتر یادی از آنگونه نگارش ها  می کردم. تا از دو سال پیش که کسانی آن دفتر را می خواستند و چون از نسخه های آن هیچ باز نمانده پیاپی خواستار شدند که دوباره آن را به چاپ برسانیم و نتیجه آن خواهشهاست که اینک به چاپ این دفتر می پردازیم.» (ص 5).

می دانیم که میان کسروی و شیخ محمد خیابانی اختلافاتی به وجود آمده بود که چون بیرون از موضوع نوشتار ماست بدان نمی پردازیم. به خاطر همین اختلافات کسروی ناگزیر به ترک تبریز و آمدن نهانی به تهران مي شود.

به نوشتۀ کسروی، خیابانی در هفدهم فروردین 1298(که البته درست آن 1299 است) به قیام برخاست(2535، ص 97) و او همانگونه که اشاره شد خود را به تهران رساند که شرح آن را نوشته است(همان، صص100- 106). با توجه به دو تاریخ چاپ کتاب« آذری یا زبان باستان آذربایجان» در 1317خ و 1321خ چنانچه عدد 18 را که کسروی اينچنين به آن اشاره نموده: « در هجده سال پیش که من به تهران آمدم» از هریک از این دو تاریخ چاپ کتاب کم کنیم دو عدد 1299 و 1303 به دست می آید.

بر این اساس کاملاً روشن و آشکار است که کسروی در چه زمانی در اندیشه پژوهش پیرامون این موضوع بوده و چاپ کتاب نیز هیچ ارتباطی به «خان بهادر، پیشکار خزعل، که با کنسولگری انگلیس ارتباط داشت» ندارد و نوشتۀ آقای صدیق جعل و تحریف آشکار این موضوع به عمد می باشد.

چاپ نوشته های کتاب پیش از چاپ آن در روزنامۀ تایمز Times نیز باز از همان نوع دروغ بی اساس پیشین است که به منظور  القای دست داشتن انگلیسی ها در چاپ کتاب ساخته و پرداخته شده است.

در این باره چیزی نمی گوئیم و در رد گفته های آقای صدیق و بی صداقتی و مغرض بودن ایشان به این نکته نیز اشاره می کنیم که ایشان نوشته های احمد کسروی در نشریۀ «العرفان» سوریه، در شماره های 2- 6 آن در تاریخ نوامبر 1922- فوریه 1923 تحت عنوان «اللغته الترکیه فی ایران» که برابر است با سال های 1300- 1301خورشیدی، نوشته های «کسروی در پایان عمر» دانسته، که براین اساس«از نظریه آذری برگشته بود»؟!!! (صدیق، 1389، ص132).

آقای صدیق در سر تا سر این به اصطلاح پژوهش علمی خود پیرامون کتاب «آذری یا زبان باستان آذربایجان» کسروی، به بسیاری از بزرگان فرهنگ و ادب قارسی به واسطۀ نوشته های آنان پیرامون گویش آذری تاخته و در سر تا سر کتاب خود از الفاظ و عباراتی بسیار تحقیر آمیز و توهین آمیز تا سر حد دشنام دربارۀ آنان استفاده نموده و با طعنه و ریشخند کوشش نموده تا آنان را خوارو کوچک نماید. کلمات و عباراتی مانند:

«جیره خوران رژیم»[رژیم پهلوی]، (ص 100)؛ «مقلدان»، (ص 118)؛ «این اصطلاح قرن ها پیش از ظهور نامیمون آن ها ...»(ص 44)؛ «جاعل» و «سر در گم» دانستن دکتر محمد معین(ص 53)؛ «مباحث به اصطلاح علمی این پژوهشگر بسیار خنده دار و مضحک است»[حسینقلی کاتبی]، (ص 124)؛ «مقلد هلند نشین» [تورج اتابکی]، (ص 128)، «در این استنتاج ابلهانه و فریب کارانه» [تورج اتابکی]، (ص 129)؛ «او نسبت به پژوهشگران قبلی بسیار کم مایه و بی دانش است. » [ناصح ناطق]، (ص 122)؛ «بیمارگونه» و «موذیانه» دانستن منتقدان،  (ص 41 ص 44)؛  « کسروی به  منزل ملک الشعرا  بهار  و  دیگر  دارندگان بزم فور می رفت»، (ص 116، پی نوشت 22) و ده ها مورد دیگر از این واژگان و عبارات اهانت آمیز و تحقیر کنندۀ دیگر که در جای جای صفحه های کتاب ایشان دیده می شود.

اگر چه نوشته های ایشان در این کتاب تازه نبوده و بخش های عمده ای از آن پیشتر در مقالۀ «آذر و آذری» شماره های 4(تابستان) و 5(پائیز) 1383 مجلۀ آذری و مقدمۀ کتاب « لهجه ی تبریز، تالیف: کوئیجی ها نه دا (با همکاری علی گنجه لو) ترجمه، مقدمه و تحشیه: دکتر حسین محمد زاده صدیق، تبریز 1388) چاپ شده بود.

ادامه دارد...

سند هفته

تحلیل راهبردی

طراحی وب سایت وب و تو

تازه ترین اخبار جمهوری باکو

cache/resized/2f684afb3784dba6763e7fbf5735951f.jpg
پايگاه اينترنتي رياست جمهوري باکو متن کامل سخنراني الهام علي اف، رييس جمهوري اين کشور در يکي از نشست هاي کاري اجلاس امنيتي «مونيخ» را منتشر کرد که  در اين
cache/resized/ae3208be3b5c890db554b8e03d2ec3d4.jpg
مبارز قربانلي، رييس کميته دولتي امور گروه هاي ديني جمهوري آذربايجان گفت : « ملت آذربايجان به دو نيم تقسيم شده است. آذربايجان در قرن نوزدهم براساس معاهده امضاء
cache/resized/04d72dad97ca99dda8177f526d35cfb5.jpg
در پي همه پرسي تغيير قانون اساسي جمهوري باکو براي تاسيس مقام معاونت اول رياست جمهوري،  الهام علي اف، رييس جمهوري اين کشور، همسرش را  معاون اول رييس جمهوري
cache/resized/de01aade81d58b93f123c0215cfda4b8.jpg
به گزارش آذریها، روزنامه «يني مساوات» چاپ باکو در تحليلي تحت عنوان «اگر آمريکا و ايران درگير شوند، ما مي بريم يا مي بازيم؟» بهترين وضعيت را براي جمهوري باکو
cache/resized/f98ac02d951e174f82997115e35a0783.jpg
به گزارش آذریها  شاهین میرزویف ، خبرنگار نشریه  صدای تالش (تاشی صدو)  و عضو شورای فرهنگ تالشی و «جنبش آزادیبخش تالش» ، به دلیل سرکوب اقلیت های ملی توسط رژم
cache/resized/128dc48af44c9e3591eb886e4d59ac7b.jpg
فرانسوا اولاند، رييس جمهوري فرانسه تاکيد کرد مناقشه قراباغ بايد براساس خودگرداني قره باغ کوهستاني حل شود.به گزارش  از بخش آذري پايگاه اينترنتي راديو ارمنستان،
cache/resized/7fae252f4d8cdacfb05243894ce772cc.jpg
الهام علي اف، رييس جمهوري باکو گفت وخامت اوضاع و درگيري ها در خط آتش بس قراباغ ، جزء امور داخلي جمهوري باکو است.به گزارش آذریها به نقل از پايگاه اينترنتي رياست
cache/resized/50e220dd879c1b4385f292ab4e0b5387.jpg
آراز علیزاده دبیرکل حزب سوسيال دموکرات جمهوري باکو به خاطر بيان حقايق تاريخي درباره امپراطوري عثماني، به سلب مصونیت نمایندگی از پارلمان این تهديد شد.       
cache/resized/44bcb64602df9c0733ecd34e5f6c3c59.jpg
  در حالی که رییس جمهوری باکو و سایر مقامات بطور پیگیر و نظام مند نام خلیج فارس را به نامی جعلی تغییر می دهند، رسانه های باکو از مخالفت سفارت ایران در باکو با
cache/resized/dc2b95e0159ccf27c561bf876550a0ee.jpg
ميدان تي وي: «مدرک جرم» يکي از دستگيرشدگان واقعه نارداران، داشتن عکس شبيه امام خميني (ره) است        «ميدان تي وي» خبر داد در ادامه رسيدگي به پرونده اتهامي